برای چندین دهه، روانشناسان و دانشمندان علوم اعصاب این فرضیه را مطرح کردهاند که اگر انسانها و حیوانات به طور طبیعی تلاش میکنند تا حد امکان کمترین انرژی را مصرف کنند، به این دلیل است که فرآیند «تلاش کردن» ذاتا برایشان ناخوشایند است. اما آیا واقعا ما برای تنبلی برنامهریزی شدهایم؟
اما یک تفسیر جایگزین و جدید وجود دارد: انسانها از خود تلاش فرار نمیکنند، بلکه از «تلاش هدررفته» گریزانند؛ یعنی تلاشی که به هیچجا نمیرسد یا دستاوردهای آن، انرژیِ صرفشده را توجیه نمیکند.
این دیدگاه جدید، محور اصلی مقالهای است که به تازگی در نشریه علمی «بررسیهای علوم اعصاب و رفتارشناسی» منتشر شده است.
اما دانشمندان چگونه به این نتیجه رسیدند که فرار ما از بیهودگی است و نه از تلاش؟
کودکان از تلاش کردن لذت میبرند
پژوهشگران برای اثبات این فرضیه، دو حوزه علمی را بررسی کردند: نخست، روند رشد کودکان. منطق اساسی این بود که اگر تلاش کردن ذاتا امری ناخوشایند باشد، پدیده «تلاشگریزی» باید از همان ابتدای دوران کودکی دیده شود.
اما نوزادان و کودکان نوپا هیچ کراهت و بیزاریِ خودجوشی نسبت به تلاش نشان نمیدهند؛ آنها آزادانه خود را به چالش میکشند، لذت را با رضایت پس از موفقیت پیوند میزنند و تنها به مرور زمان یاد میگیرند که چگونه در انرژی خود صرفهجویی کنند.
به عنوان مثال، پدیدهای در نوزادان ۱۰ ماهه دیده شده است که مایه شگفتی است: آنها پس از تماشای فرد بزرگی که برای حل یک کار دشوار پافشاری میکند، خودشان نیز برای حل مسئله، تلاششان را دوچندان میکنند.
بعدها در حدود سن ۶ سالگی، کودکان پس از دستیابی به یک هدف دشوار، بیشتر از زمانی که یک کار آسان را انجام میدهند لبخند میزنند؛ گویی وجود یک مانع و سختی، به موفقیت آنها ارزش بیشتری میبخشد.
اگر تلاش ذاتا امری منفور بود، هیچکدام از این رفتارها ممکن نبود.
اصل «کمترین تلاش»؛ یک سوءبرداشت؟
در گام دوم، محققان روی مطالعات مربوط به «اصل کمترین تلاش» در حیوانات و بزرگسالان تمرکز کردند.
نتایج نشان داد ترجیح دادن کمهزینهترین مسیر، تنها زمانی رخ میدهد که پاداشهای هر دو مسیر کاملا یکسان و برابر باشند؛ اما به محض اینکه مزایای کار، سرمایهگذاریِ انرژی را توجیه کند، این ترجیح فورا ناپدید میشود.
حتی چندین پژوهش نشان دادهاند که مردم ترجیح میدهند به طور فعالانه درگیر یک کار شوند تا اینکه منفعل بمانند؛ افراد مشغول و فعال، بسیار شادتر از افراد بیکار هستند، حتی زمانی که به اجبار به کاری وادار شده باشند.
چرا این تغییر دیدگاه اهمیت دارد؟
این دگرگونی در زاویه دید، درک ما را از انگیزه انسان متحول میکند و پاسخ بزرگی است به آنچه «پارادوکس تلاش» مینامند.
اگر قانون بیولوژیکی به نام «کمترین تلاش» وجود دارد، پس چگونه میتوان توضیح داد که میلیونها انسان به طور داوطلبانه درگیر فعالیتهای سختی مثل ورزشهای استقامتی، یادگیری یک ساز یا تحصیلات طولانیمدت میشوند و از آن لذت میبرند؟
اگر تلاش را یک هزینه خنثی (مانند خرج کردن پول) بدانیم که ذاتا نه مثبت است و نه منفی، منطقی میشود که انسانها وقتی ببینند کاری خروجی مفیدی دارد، مایل به سرمایهگذاری انرژی در آن باشند.
این رویکرد، انسان را به عنوان عاملی پویا و قادر به ارزیابی و تصمیمگیری معرفی میکند، نه ارگانیسمی که دائما در حال جنگ با یک بیزاری بیولوژیکی از حرکت و اقدام است.
البته در موارد بیماری و پاتولوژیک، بیزاری واقعی از تلاش ریشه در مکانیزمهای عصبشناختیِ شناختهشده، بهویژه کاهش فعالیت سیستم دوپامینرژیک دارد.
دوپامین نقش کلیدی در انگیزه دارد و حس پاداش را تقویت میکند؛ وقتی دوپامین کم باشد، تلاش واقعا ناخوشایند میشود و تمایل به حرکت میسوزد.
به کانال تلگرام یورونیوز فارسی بپیوندید
گام بعدی چیست؟
این رویکرد یک سوال کاربردی و حیاتی را پیش روی سیستمهای آموزشی و مدیریتی میگذارد: چه میشود اگر به جای اینکه در مدارس، محیطهای کاری و بخشهای درمانی دائم به دنبال «سبکتر کردن و کاهش بار وظایف» باشیم، تلاش کنیم تا آن کارها را در نظر کسانی که باید انجامشان دهند، «موجهتر، معنادارتر و مفیدتر» جلوه دهیم؟
همین تغییر کوچک در معنابخشی، میتواند تمام تفاوتها را در انگیزه انسان ایجاد کند.