Newsletter خبرنامه Events مناسبت ها پادکست ها ویدیو Africanews
Loader
ما را پیدا کنید
آگهی

جنگ روانی در زمان بحران؛ چگونه دیکتاتوری‌ها «شک و تردید» را میان مخالفان گسترش می‌دهند؟

canva
canva Copyright  photo
Copyright photo
نگارش از یورونیوز فارسی
تاریخ انتشار
همرسانی نظرها
همرسانی Close Button

در لحظات حساس تاریخی، زمانی‌که دیکتاتورها و حکومت‌های توتالیتر احساس می‌کنند بقا و موجودیتشان در خطر است، میدان نبرد را به «اذهان مردم جامعه» منتقل می‌کنند. هدف آنها علاوه بر تداوم سرکوب، ایجاد شک و تردید در میان معترضان، شکستن انسجام نیروهای مخالف همچنین جذب یا منفعل‌سازی بخش خاکستری جامعه است.

ابزار این جنگ نیز نه تانک و اسلحه بلکه «زبان، تصویر و روایت» است و آنچه در این شرایط شکل می‌گیرد، نوعی «مهندسی تردید» است؛ یعنی تولید عامدانه ابهام، ترس و بی‌اعتمادی در میان مردم. به‌گونه‌ای که «نیروی تغییر» که توسط اپوزیسیون شکل گرفته، پیش از آنکه سرکوب شود، از درون فرسوده شود.

آگهی
آگهی

اولین اقدام رژیم‌های در بحران در این میدان، القای این باور است که «همه چیز در کنترل کامل» آنهاست و اقتدارشان برقرار است؛ نمایشی که تا لحظه سرنگونی حکومتشان بر اجرای آن اصرار دارند.

پس از آن سعی می‌کنند به جای توصیف واقعیات، واقعیت مد نظر خود را «بسازند» و به این ترتیب، ابزار «پروپاگاندا» را به یک سلاح استراتژیک برای تضمین بقای خود تبدیل کنند. چنین رژیم‌هایی سعی می‌کنند به کمک این ابزار و با ایجاد جنگ روانی، ابهام‌هایی در اذهان عمومی ایجاد کنند که درنهایت منجر به فلج کردن کنش جمعی شود.

نگاهی به سرنوشت حکومت‌های اقتدارگرا در قرن ۲۰ و ۲۱ نشان می‌دهد که این الگو، مستقل از ایدئولوژی‌ها، بارها و بارها توسط آنها تکرار شده است و هرجا که قدرت در معرض تهدید قرار گرفته، زبان به ابزاری برای بازآرایی ادراک عمومی تبدیل شده است.

در ادامه، برخی از رایج‌ترین تکنیک‌های مورد استفاده حکومت‌ها در این راستا ارائه می‌شود.

ساده‌سازی «افراطی‌گری» و ساختن دوگانه‌های مطلق

دستگاه تبلیغاتی آلمان نازی تحت هدایت یوزف گوبلز (وزیر اطلاع‌رسانی رایش سوم) نمونه کلاسیک «مهندسی ادراک» است. گوبلز معتقد بود تبلیغات باید تا حد امکان ساده، تکرارشونده و قابل‌فهم برای همه باشد؛ اما این «سادگی» در واقع یک پروژه آگاهانه برای حذف پیچیدگی‌های جهان واقعی بود.

در این چارچوب، واقعیت‌های چندلایه به «دوگانه‌های مطلق» تبدیل می‌شدند؛ مثلا ملت در برابر دشمن، وفاداری در برابر خیانت، و نظم در برابر هرج‌ومرج قرار می‌گرفت.

بطور مثال در تبلیغات رسمی نازی‌ها، نه‌تنها یهودیان بلکه هر نوع مخالفت سیاسی در قالب «تهدیدی برای بقای ملت» تعریف می‌شد. این تکنیک باعث می‌شد شهروندان عادی دیگر با یک اختلاف نظر سیاسی مواجه نباشند، بلکه با یک «انتخاب اخلاقی حیاتی» روبه‌رو شوند. در چنین فضایی، حتی تردید کردن نیز می‌توانست به‌عنوان خیانت تلقی شود.

در انقلاب فرهنگی چین تحت رهبری مائو تسه‌تونگ نیز همین خط مشی سیاسی حاکم بود؛ جایی که جامعه به دو دسته «انقلابیون» و «ضدانقلابیون» تقسیم می‌شد و هرگونه پیچیدگی فکری عملا حذف می‌گردید.

بنیتو موسولینی، نخست‌وزیر فاشیست ایتالیا نیز با شعار معروف «یا با ما یا علیه ما» که به‌طور مداوم تکرار می‌کرد، عملا هر نوع بی‌طرفی یا نقد را در جامعه ممنوع کرده بود.

تکنیک «دوگانه‌های مطلق» در عصر جدید نیز به کمک برخی از رژیم‌های دیکتاتوری آمده است؛ از جمله زمانی که مردم یک جامعه را، فرای واقعیات جامعه، به دو گروه «جنگ‌طلب» و «ضدجنگ» تقسیم می‌کند.

وقتی حکومت خود را «قربانی» می‌داند

یکی دیگر از تکنیک‌های تبلیغاتی در چنین رژیم‌هایی «بازتعریف نقش‌ها» است؛ یعنی تعیین این‌که مخاطب چگونه باید یک رویداد را تفسیر کند. در این چارچوب، حتی یک حکومت قدرتمند یا مهاجم تصمیم می‌گیرد که خود را «قربانی» معرفی کند.

این همان سیاستی است که ولادیمیر پوتین پس از حمله به اوکراین در پیش گرفت و تهاجم تمام‌عیار خود را «دفاع پیشگیرانه در برابر ناتو» توصیف کرد. در دوران جنگ سرد نیز اتحاد جماهیر شوروی علی‌رغم سلطه بر اروپای شرقی، اینگونه ادعا می‌کرد که در برابر «امپریالیسم جهانی» در موضع دفاعی قرار دارد.

نکته مهم درباره این تکنیک این‌که، حکومت‌ها از کارکرد روانی آن، حتی برای «افزایش آستانه تحمل جامعه» نیز استفاده می‌کنند.

به این معنا که روایت‌های حکومتی از موضوعات به‌گونه‌ای طراحی می‌شوند تا تدابیر سختگیرانه داخلی، نه به‌عنوان سرکوب، بلکه به‌عنوان یک «ضرورت دفاعی» جلوه کنند؛ زیرا وقتی جامعه‌ای قانع شود که با یک تهدید وجودی روبروست، پذیرش محدودیت‌ها و حتی خشونت، منطقی به نظر می‌رسد و سطح تحمل جامعه نسبت به سرکوب، افزایش می‌یابد.

مهندسی احساسات با «برجسته‌سازی گزینشی رنج»

در جنگ‌ها، رنج غیرنظامیان واقعیتی انکارناپذیر است؛ اما در دستگاه‌های تبلیغاتی رژیم‌های توتالیتر معمولا این رنج بصورت «گزینشی» برجسته می‌شود.

استفاده گزینشی از تصاویر و روایت‌های احساسی، یکی از قدرتمندترین ابزارهای جنگ روانی است. کودکان، بیمارستان‌ها و قربانیان غیرنظامی، به‌طور طبیعی بیشترین همدلی را برمی‌انگیزند اما در این دستگاه‌های تبلیغاتی، این عناصر نه برای ارائه تصویر کاملی از آنچه روی داده بلکه برای هدایت ذهن مخاطبان به کار گرفته می‌شوند.

در واقع تصاویر کودکان، بیمارستان‌ها و قربانیان به‌گونه‌ای انتخاب و بازنشر می‌شوند که یک نتیجه‌گیری خاص مدنظر حکومت را القا کنند.

بطور مثال در جریان جنگ عراق، حکومت صدام حسین به‌طور گسترده از تصاویر قربانیان غیرنظامی برای جلب همدلی منطقه‌ای و بین‌المللی استفاده می‌کرد، آنهم در حالی که هم‌زمان سرکوب‌های داخلی و خشونت علیه اقلیت‌ها کمتر بازتاب داده می‌شد.

این تکنیک به‌ویژه زمانی موثر است که با پیام‌های ساده اخلاقی ترکیب شود؛ از جمله با این پیام که جنگ به معنای «رنج غیرنظامیان» است؛ بنابراین هرکس خواهان ادامه جنگ است «مسئول رنج مردم است».

در اینجا، هدف نه تحلیل جنگ، بلکه ایجاد یک پیوند احساسی فوری و فلج‌کننده در راستای منافع رژیم حاکم است.

تخریب از درون؛ جنگ روانی علیه مخالفان

شاید موثرترین ابزار حکومت‌های اقتدارگرا در شرایط بحران، نه حمله به دشمن بیرونی، بلکه فرسایش درونی مخالفان باشد.

یکی از پیچیده‌ترین نمونه‌های تاریخی، برنامه سزتسون (Zersetzung) در آلمان شرقی برای شکستن گروه‌های مخالف حکومت از «درون» بوده است.

در آن زمان، سازمان امنیتی آلمان شرقی موسوم به «اشتازی» به‌جای سرکوب مستقیم مخالفان تلاش می‌کرد آنها را از درون متلاشی کند و این کار را نیز با پخش شایعات درباره آنها انجام می‌داد؛ با این هدف که اعتماد میان فعالان از بین برود، روابط شخصی آنها تخریب شود، و شایعات و سوءظن‌ها گسترش یابد.

هدف این نبود که مخالفان را فورا حذف کنند، بلکه آن‌ها را به وضعیتی برسانند که دیگر نتوانند با هم کار کنند، با هم تصمیم بگیرند، اعتماد کنند یا اقدام جمعی انجام دهند.

این همان سازوکاری است که «تردید» را به یک سلاح استراتژیک تبدیل می‌کند.

نیکلای چائوشسکو نیز در زمان ریاست جمهوری بر رومانی، از مسیر سازمان پلیس مخفی خود، شبکه‌ای از خبرچین‌ها ایجاد کرده بود که باعث گسترش بی‌اعتمادی اجتماعی در جامعه شده بودند.

ایجاد ترس درباره «آینده‌ای که هنوز نیامده است»

یکی از رایج‌ترین الگوها در تبلیغات حکومت‌های در معرض بحران، تاکید مداوم بر «پیامدهای فاجعه‌بار تغییر» است.

در سال‌های پایانی حکومت صدام حسین، رسانه‌های رسمی هشدار می‌دادند که سقوط حکومت، به فروپاشی کامل کشور، جنگ داخلی و نابودی زیرساخت‌ها منجر خواهد شد.

نکته این است که اگرچه این پیام‌ها کاملا ساختگی نیستند و اغلب بر پایه سناریوهای ممکن مطرح می‌شوند، اما معمولا به‌گونه‌ای از سوی حکومت ارائه می‌شوند که هر احتمالی را نوعی «قطعیت» تعریف کنند و بدترین سناریو را «تنها سناریوی ممکن» بدانند. در نتیجه، مخاطب نه با تحلیل، بلکه با «ترس» تصمیم می‌گیرد.

تعمیم‌های بزرگ و حذف پیچیدگی‌ها

در تبلیغات این نوع حکومت‌ها، جملاتی مانند «همه جنگ‌ها بی‌نتیجه‌ هستند» یا «هر مداخله خارجی به فروپاشی می‌انجامد» بسیار تکرار می‌شوند و طرفداران آن نیز به دنبال تصویر سازی از «آینده‌ای فاجعه‌بار» هستند که در صورت فروپاشی حکومت کنونی شکل خواهد گرفت و منجر به جنگ داخلی یا نابودی کامل کشور خواهد شد.

این استدلال‌ها در حالی تبلیغ می‌شوند که آنچه عملا در تاریخ روی داده، پیچیده‌تر از این گزینه‌ها است و نتایج جنگ‌ها و مداخلات خارجی، از بازسازی کامل (مانند ژاپن و آلمان پس از جنگ جهانی دوم) تا فروپاشی (مانند لیبی پس از ۲۰۱۱ میلادی) متفاوت بوده است.

با این وجود در فضای پروپاگاندا، این پیچیدگی‌ها بصورت عمدی حذف می‌شود تا مخاطب در برابر یک انتخاب ساده قرار گیرد: یا حفظ وضع کنونی برای داشتن ثبات حتی با تمام مشکلاتش، یا هرج‌ومرج کامل.

این ساده‌سازی، یکی از موثرترین ابزارهای ایجاد تردید در میان نیروهای معترض و مخالف است.

برچسب زدن به مخالفان؛ حمله به گوینده به جای شنیدن استدلال

در اتحاد جماهیر شوروی تحت رهبری ژوزف استالین، مخالفان با برچسب «دشمن خلق» معرفی می‌شدند. این برچسب عمدا مبهم بود تا بتواند هر مخالفی را در بر بگیرد.

در ترکیه پس از کودتای نافرجام ۲۰۱۶ نیز دولت رجب طیب اردوغان همه مخالفان را «تروریسم» می‌خواند.

به این ترتیب، مخالفان «فریب‌خورده، وابسته» یا دارای انگیزه‌های شخصی و غیراخلاقی معرفی می‌شوند و در این چارچوب، دیگر نیازی به پاسخ به استدلال نیست؛ بلکه کافی است اعتبار گوینده تخریب شود.

تمرکز بر نظریه توطئه

یکی دیگر از ابزارهای جنگ روانی حکومت‌های توتالیتر، ساختن روایت‌های توطئه است. در این روایت‌ها، رسانه‌های خارجی، فعالان یا گروه‌های اجتماعی به‌عنوان بخشی از یک «پروژه هماهنگ خارجی» معرفی می‌شوند.

این تکنیک دو اثر مهم دارد: بی‌اعتماد کردن مردم به هر منبع اطلاعاتی مستقل، بی‌اعتبار کردن پیشاپیش هر روایت مخالف.

در نتیجه، مخاطب در موقعیتی قرار می‌گیرد که یا باید روایت رسمی را بپذیرد یا به شبکه‌ای پیچیده از «دست‌های پنهان» باور داشته باشد.

در آلمان نازی از همین تکنیک برای تبلیغ درباره «توطئه جهانی یهودیان» استفاده می‌شد؛ در روسیه نیز تبلیغات گسترده‌ای در این باره وجود دارد که «انقلاب‌های رنگی پروژه غرب هستند».

تاکید بر راه‌حل‌های میانه؛ با هدف «خرید زمان»

در شرایط بحران، حکومت‌ها اغلب از کلماتی مانند «گفت‌وگو»، «اصلاح و تغییرات تدریجی» یا «راه‌حل ملی» استفاده می‌کنند. این پیشنهادها در ظاهر منطقی‌ هستند اما در بسیاری از موارد، کارکرد اصلی آن‌ها «خرید زمان» است.

در اواخر نظام آپارتاید در آفریقای جنوبی، اصلاحات محدودی برای کاهش فشار داخلی و بین‌المللی در همین چهارچوب مطرح شد آنهم در حالی که ساختار اصلی قدرت همچنان حفظ شده بود.

در میانمار، حکومت نظامی بارها وعده «گذار تدریجی به دموکراسی» داده است. در ایران نیز در دوره‌های مختلف، بارها وعده «اصلاح از درون» مطرح شده است آنهم بدون تغییر ساختاری در حکومت.

وقتی «ایجاد تردید» کافی است

کنار هم گذاشتن این الگوها، تصویری روشنی از منطق جنگ روانی در حکومت‌های توتالیتر به دست می‌دهد. اینکه هدف اصلی این ابزارها، اقناع جامعه و پاسخ به نیازهای واقعی آن نیست بلکه ایجاد سطحی از «تردید» است که برای مختل کردن کنش جمعی کافی باشد.

منطق جنگ روانی این حکومت‌ها این است که «لازم نیست همه باور کنند... کافی است بخشی دچار تردید شوند، بخشی بترسند، و بخشی اعتماد خود را به دیگران از دست بدهند».

شناخت این تکنیک‌ها از آن رو اهمیت حیاتی دارد که قدرت اصلی آن‌ها در «نامرئی» بودن‌شان است و زمانی که این الگوها دیده و فهمیده شوند، بخش مهمی از اثرگذاری خود را از دست می‌دهند.

رفتن به میانبرهای دسترسی
همرسانی نظرها

مطالب مرتبط

وقتی اخبار جنگ رهایتان نمی‌کند؛ ایرانیان خارج کشور چگونه از اضطراب و فشار روانی خود بکاهند؟

سپاه پاسداران در جنگ ایران و اسرائیل؛ کدام تهدیدها عملی شدند و چه عاید ایران شد؟

روانشناسی قساوت در حکومت‌های سرکوبگر؛ انسان‌های عادی چگونه به مجریان قتل‌عام تبدیل می‌شوند؟