ایران در حال پشت سر گذاشتن یکی از حساسترین برهههای تاریخ خود است. بسیاری امیدوارند که در پایان این روزهای سخت، شاهد ایرانی آزاد باشند. در مقابل عدهای نیز جنگ را عامل ویرانی و تقویت نیروهای تندرو در ایران میدانند.
برخی آبادی ایران را در گرو اعتماد دوباره به خاندان پهلوی میدانند، برخی بر ارزشهای جمهوریخواهی تاکید دارند، برخی گروهها نیز به دلیل خاطرات تلخ سرکوبهای خونین تاریخ معاصر، اعتماد کمتری به هر دو دیدگاه داشته و ترجیح میدهند راه سومی را برگزینند. برخی موافق حملات آمریکا و اسرائیل به ایران هستند و با اشاره به سرکوب سنگین هرگونه اعتراض مردمی در ۵ دهه اخیر، مداخله خارجی را تنها را نجات ایران میدانند و برخی جنگ را عامل عقبافتادگی.
راه حل چیست؟ اختلاف نظر سیاسی در جوامع نهتنها رایج بلکه از دیدگاه نظریهپردازان علوم سیاسی، تضمینی برای حیات و پویایی آن است؛ با این وجود در وضعیت کنونی ایران که «اتحاد جامعه» برای عبور از این مرحله بحرانی بیش از هر زمانی احساس میشود، اختلافات عمیق ممکن است مانع شکلگیری یک جبهه موثر شود و نتیجهای در تضاد با آرمانها در پی داشته باشد.
به همین دلیل در ادامه، راهکارهایی برای کاستن از چند دستگیهای سیاسی پیشنهاد میشود:
۱- پذیرش «طبیعی بودن» اختلافات
اولین گام، پذیرش این موضوع است که وجود چنین اختلافاتی در یک جامعه، کاملا «طبیعی» است و وضعیتی مشابه ایران کنونی، در دیگر جوامعی که دگرگونیهای سیاسی را تجربه کردهاند نیز مشاهده شده است؛ از آفریقای جنوبی هنگام مبارزه با آپارتاید گرفته تا کشورهای اروپای شرقی هنگام فروپاشی نظامهای اقتدارگرا.
تجربه این کشورها نشان میدهد که بهتر است برای حرکت به جلو، نه بر مسئله «وجود اختلافات» بلکه بر «نحوه مواجهه با آن» تمرکز کرد. به بیان دیگر، آنچه یک جامعه را به سوی فروپاشی سوق میدهد «اختلاف نظر» نیست بلکه «ناتوانی در مدیریت اختلافات» است.
هنگام مبارزه با رژیم آپارتاید در آفریقای جنوبی نیز جامعه بهشدت دچار شکاف بود؛ در یکسو سیاهپوستانی بودند که برای دههها تحت سرکوب قرار داشتند و در سوی دیگر سفیدپوستانی که نگران آینده خود بودند. اختلافها نهتنها سیاسی بلکه عمیقا هویتی و تاریخی بود. با این حال، رهبران این کشور بهجای تلاش برای حذف اختلافها، آن را بهعنوان یک واقعیت پذیرفتند؛ یعنی بهجای ایستادگی در مقابل دیدگاههای مخالف یا فکر کردن به انتقام، «کمیسیون حقیقت و آشتی» (TRCs) ایجاد کردند.
این کمیسیون بین سالهای ۱۹۹۵ تا ۱۹۹۸ میلادی با هدف کشف حقیقت در مورد نقض فاحش حقوق بشر فعالیت کرد؛ نقضهایی که در دوران رژیم آپارتاید روی داده بود. در چهارچوب فعالیت این کمیسیون، کسانی که در دوران آپارتاید اقدام به شکنجه، قتل یا سرکوب کرده بودند، میتوانستند بدون ترس اعتراف کنند و در بسیاری موارد اگر حقیقت را کامل میگفتند، از مجازات کیفری معاف میشدند. قربانیان هم میتوانستند روایت خود را بطور علنی بیان و نوعی جبران خسارت دریافت کنند.
اگرچه بسیاری از قربانیان از عدم مجازات عاملان ناراضی بودند، اما این سازوکار به کاهش چرخه خشونت کمک کرد. این کمیسیون همچنین ابزار مهمی برای برقراری صلح در داخل جامعه، کمک به تشکیل دولت، آماده سازی مردم و دشمنان پیشین برای زندگی مشترک در جامعه، و کمک به بهبود آسیبهای فیزیکی و روانی بود. شعار نیروهای اپوزیسیون نیز به جای «همه عاملان رژیم باید مجازات شوند» (که میتوانست کشور را به جنگ داخلی بکشاند) به «حقیقت مهمتر از انتقام است» تغییر کرد. این تصمیم توانست جلوی چرخه خشونت را نهتنها در جریان مبارزات بلکه پس از آن بگیرد.
دیگر کاری که اپوزیسیون انجام داد، این بود که قدرت را «انحصاری» نکرد و اعلام کرد که «دولت وحدت ملی» تشکیل خواهد داد. به عبارت دیگر، به جای اینکه نلسون ماندلا تمام قدرت را در دست بگیرد، اعلام کرد که حزب حاکم قبلی (سفیدپوستان) را از ساختار قدرت حذف نخواهد کرد و در «دولت وحدت ملی» حتی رقبای سابق حضور خواهند داشت.
این ابتکار به فرسایش رژیم آپارتاید از درون کمک کرد؛ زیرا طرفداران رژیم دریافتند که سرنگونی حکومت کنونی، به معنای آغاز انتقام گیری از آنها نخواهد بود. بسیاری از کارمندان حتی نیروهای سیستم قبلی نیز در سیستم جدید باقی ماندند و ارتش و پلیس به جای نابودی، بهتدریج ادغام و اصلاح شدند.
نمونه دیگر از این ابتکار را میتوان در لهستان دهه ۱۹۸۰ پس از فروپاشی کمونیسم مشاهده کرد. جنبشی که تحت عنوان «همبستگی» بوجود آمد، مجموعهای از گروههای بسیار متفاوت، از کارگران تا روشنفکران و حتی نیروهای مذهبی را شامل میشد که اختلافات جدی با یکدیگر داشتند؛ اما این اختلافها مانع از همکاری آنها برای گذار سیاسی نشد.
نکته مهم آنکه جنبش «همبستگی» اگرچه ائتلافی گسترده بود، اما موفقیت آن تا حد زیادی به مذاکرات مشخصی مانند «میزگرد ۱۹۸۹» (Round Table Talks) وابسته بود؛ جایی که دولت کمونیستی و مخالفان به توافقی مرحلهای برای انتقال قدرت رسیدند.
۲- رد تفکر «حذف دیگری»
گام دوم، پذیرش این اصل است که «حذف دیگری» اغلب باعث تشدید بحرانها میشود و در مقابل، «بهرسمیت شناختن دیگری» امکان همکاری را فراهم میکند.
پذیرش این اصل میتواند میزان «تحمل» جامعه را نسبت به اختلافات افزایش دهد. به عبارت دیگر به همگان در درک این موضوع کمک خواهد کرد که «لازم نیست حتما با کسی موافق باشید تا با او همکاری کنید» و این همان چیزی است که مدیریت اختلافها را ممکن میکند.
در طول تاریخ نیز فرآیندهای موفق صلح و گذار، آنهایی بودهاند که تنوع را بهعنوان یک واقعیت پذیرفته و سعی کردهاند آن را مدیریت کنند. این به معنای تایید همه دیدگاهها نیست، بلکه به معنای پذیرش «حق وجود آنها» است.
یک نمونه بسیار روشن در این موضوع، تجربه اسپانیا پس از دیکتاتوری ژنرال فرانکو در سال ۱۹۷۵ است. در آن زمان این خطر وجود داشت که کشور بسرعت وارد چرخهای از انتقامگیری میان نیروهای چپ و راست شود. اما آنچه به «گذار موفق اسپانیا» معروف شد، بر پایه یک توافق نانوشته شکل گرفت که به آن «پیمان فراموشی» (Pacto del Olvido) میگویند که اقدامی برای پرهیز از باز کردن پروندههای گذشته بود. در این چارچوب، گروههای سیاسی تصمیم گرفتند بهجای حذف یکدیگر، حضور متقابل را بپذیرند و بر آینده تمرکز کنند.
این پذیرش تا آنجا پیش رفت که وعده دادند حزب کمونیست اسپانیا را که سالها ممنوع بود، قانونی خواهند کرد؛ اقدامی که بعدا عملی شد. این تصمیم پرخطری بود اما اپوزیسیون پذیرفت که بدون حضور مخالفان واقعی، دموکراسی شکل نمیگیرد.
البته بعدها این پیمان مورد انتقاد قرار گرفت زیرا به گفته بسیاری از مورخان، باعث به تعویق افتادن عدالت برای قربانیان شد.
۳- ضرورت «آشتی» برای رسیدن به هدف مشترک
پذیرش دو اصل اول، امکان تحقق گام سوم را فراهم میکند که همان «آشتی» برای رسیدن به یک هدف مشترک است. این آشتی، هم میتواند میان دو دوست دیرین با نظرهای متفاوت ممکن شود و هم میان دو جریان فکری متفاوت.
آشتی به معنای فراموش کردن گذشته یا اجبار به «همنظر شدن» نیست؛ بلکه به معنای پذیرش این واقعیت است که گروههای مختلف، با روایتها و دیدگاههای متفاوت، میتوانند در کنار یکدیگر «آیندهای مشترک» بسازند. آشتی در واقع فرایندی است که به جامعه اجازه میدهد از گذشتهای تقسیمشده به سمت آیندهای مشترک حرکت کند.
آشتی زمانی ممکن میشود که اختلافات سیاسی تبدیل به «خوب یا بد مطلق» نشود؛ زیرا در این حالت دیگر گفتگو غیرممکن میشود.
آشتی به گروهها کمک میکند که یک «هدف مشترک» تبیین و بر آن تمرکز کنند و تمرکز کمتری بر «مسیرهای مختلفی» داشته باشند که هر کدام از گروهها معمولا بر آن تاکید دارند. هدف مشترک میتواند «پایان دادن به استبداد» باشد و مسیرهای متفاوت ممکن است اصلاح، انقلاب یا مداخله خارجی باشد.
گفتگو نیز تنها در صورتی به نتیجه خواهد رسید که احساسی نباشد. یعنی شامل گوش دادن واقعی باشد، محدود به یک موضوع مشخص باشد و درنهایت اینکه هدفمند و ساختار یافته باشد؛ در غیراینصورت به تنش بیشتر میانجامد.
یک تکنیک مهم برای تداوم چنین گفتگویی در راه آشتی این است که در سطح فردی به خود مرتب یادآوری کنیم که «در این مورد اختلاف داریم، ولی دوستیمان مهمتر است» و در سطح گروهی نیز به خود بگوییم که «هدف مهمتر از بحث است».
۴- «اتحاد» بر سر آرمان مشترک
پرهیز از مطلقگرایی در برخورد با دیدگاهها و اندیشهها نهتنها امکان آشتی میان افراد بلکه امکان اتحاد برای طراحی یک «آرمان مشترک» را فراهم میکند.
اتحاد نیز به معنای «یگانگی فکری» و توافق کامل بر سر همه موضوعات نیست؛ زیرا اصرار به داشتن چنین توافقی، بار دیگر منجر به تعمیق شکافهای فکری و نظری میشود. به همین دلیل است که در فرآیندهای موفق گذارسیاسی توصیه میشود به جای یگانگی فکری، به دنبال یافتن «حداقلهای مشترک» باشیم.
به بیان دیگر، گروههایی که در بسیاری از مسائل با یکدیگر اختلاف دارند، زمانی قادر به همکاری میشوند که بر سر چند اصل بنیادین به توافق برسند؛ اصولی مانند پایان خشونت و حق تعیین سرنوشت.
مثال عملی تمرکز بر «حداقلهای مشترک» برای رسیدن به اتحاد را میتوان در شیلی دهه ۱۹۸۰ یافت. مخالفان دیکتاتوری پینوشه (از سوسیالیستها تا لیبرالها) با وجود اختلافات عمیق، بر سر یک هدف مشترک متحد شدند: برگزاری همهپرسی برای پایان حکومت نظامی. آنها ائتلافی به نام «Concertación» تشکیل دادند که صرفا بر حداقلهای مشترک تمرکز داشت، نه بر حل همه اختلافات.
در واقع آنچه حاصل شد، نه یک اتحاد ایدئولوژیک بلکه یک ائتلاف انتخاباتی بود که حول هدف مشخص «نه» گفتن به ادامه حکومت نظامی در همهپرسی ۱۹۸۸ شکل گرفت. به گفته تحلیلگران، موفقیت این ائتلاف تا حد زیادی به محدود نگه داشتن دستور کار و پرهیز از اختلافات حداکثری مربوط بود.
بنابراین اتحاد بر سر آرمانهای مشترک زمانی موفق خواهند بود که هدف آن مشخص و محدود باشد، برای این اتحاد زمانبندی روشنی وجود داشته باشد و اختلافات بنیادین به مراحل بعدی موکول شود.
چرا روابط شخصی آسیبپذیر میشوند؟
تحولات کنونی ایران گاه باعث شده که دوستیهای چندین ساله به دلیل اختلافات سیاسی و دیدگاههای متفاوت از بین بروند. عصبانیت از شنیدن اظهارنظرهای دوست دوران کودکی یا تنش در میانه یک شام خانوادگی، هیچکدام تجربیات خوشایندی نیستند و از شکاف سیاسی عمیق در میان جوامع ایرانی خبر میدهند.
پس از انتخابات ۲۰۱۶ آمریکا نیز «قطبیشدن عاطفی» (affective polarization) باعث شد که افراد نهتنها با دیدگاه مخالف بلکه با «دارنده آن دیدگاه» نیز دچار تنش شوند.
یکی از دلایل اصلی پدیدار شدن چنین مشکلی، تمایل افراد به یکیسازی «انسان» با «نظر سیاسی» اوست.
وقتی فردی صرفا بهعنوان نماینده یک موضع دیده شود (مثلا موافق یا مخالف جنگ، موافق یا مخالف پادشاهی)، دیگر پیچیدگیهای انسانی او نادیده گرفته میشوند. در چنین وضعیتی، اختلاف نظر بهراحتی به تقابل اخلاقی تبدیل میشود و طرف مقابل، نه بهعنوان یک دوست با دیدگاهی متفاوت، بلکه بهعنوان «دیگریِ نادرست» تلقی میشود.
نقش شبکههای اجتماعی نیز در تشدید این روند قابلتوجه است. افراد در این فضاها اغلب در معرض دیدگاههای مشابه دیدگاه خود قرار میگیرند و بهتدریج نسبت به دیدگاههای مخالف حساستر و کمتحملتر میشوند. نتیجه این است که شکافهای موجود نهتنها کاهش نمییابد، بلکه بهمرور عمیقتر میشود.
حفظ دوستیها و روابط انسانی، نیازمند نوعی «انضباط عاطفی» و آگاهی است. به بیان ساده، باید بتوان میان رابطه و اختلاف تمایز قائل شد. این به معنای نادیده گرفتن اختلاف نیست، بلکه به معنای پذیرش این واقعیت است که ارزش یک رابطه انسانی، لزوما به «همنظر بودن» وابسته نیست.
به همین دلیل کلید موفقیت چه برای حفظ دوستیها و چه ایجاد اتحاد میان گروههای سیاسی، «تغییر زاویه نگاه» از گذشته به آینده است. تمرکز صرف بر گذشته (بر زخمها، خیانتها و اشتباهات) اگرچه قابل درک است، اما اغلب مانع شکلگیری هرگونه همکاری میشود. در مقابل، جوامعی که توانستهاند از بحران عبور کنند، آنهایی بودهاند که توانستهاند نوعی «چشمانداز مشترک از آینده» ایجاد کنند؛ آیندهای که در آن با وجود اختلافها، امکان زندگی مشترک وجود دارد.
به همین دلیل بهتر است به اتحاد، نه به عنوان یک وضعیت طبیعی بلکه به عنوان یک «ساختار آگاهانه» نگریست؛ چیزی که باید آن را ساخت، نگه داشت و دائما بازتعریف کرد.
به عبارت دیگر، برای ساختن یک آینده مشترک لازم نیست همنظر باشیم؛ کافی است بپذیریم که با وجود اختلاف، به یکدیگر نیاز داریم.