Newsletter خبرنامه Events مناسبت ها پادکست ها ویدیو Africanews
Loader
ما را پیدا کنید
آگهی

روانشناسی قساوت در حکومت‌های سرکوبگر؛ انسان‌های عادی چگونه به مجریان قتل‌عام تبدیل می‌شوند؟

Iran Protests
Iran Protests Copyright  AP Photo
Copyright AP Photo
نگارش از یورونیوز فارسی
تاریخ انتشار
همرسانی نظرها
همرسانی Close Button

خشونت‌های بی‌سابقه‌ای که در جریان سرکوب‌های اخیر ایران اعمال شد، از تیر خلاص به مجروحان گرفته تا حمله با تبر و سربریدن و حتی شایعاتی درباره تخلیه اعضای بدن معترضان پیش از مرگ آنها، پرسش‌های عمیقی درباره ماهیت «قساوت انسانی» مطرح می‌کند.

در این باره نه‌تنها بعد روانشناختی قساوت، بلکه این موضوع مطرح است که چگونه انسان‌هایی که اغلب زندگی عادی داشته‌اند، مرتکب سطحی از خشونت می‌شوند که حتی تصور آن برای بسیاری غیرقابل تحمل است؟ خشونتی که در موضوع اعتراضات ایران، نه در میدان جنگ بلکه در خیابان‌ها علیه شهروندان غیرمسلح روی داده است.

پرسش‌های بنیادین این مطلب عبارتند: اولا چه چیز می‌تواند انسان‌های معمولی را به انجام اعمال قساوت‌بار علیه هم‌نوع خود وادار کند؟ و دوم حکومت‌های مستنبد، چگونه نیروهای سرکوب را برای عبور از موانع اخلاقی و روانی با هدف کشتن و شکنجه دادن دیگران آماده می‌کنند؟

نظریه‌های روانشناختی درباره‌ خشونت و قساوت

تحقیقات در علم روانشناسی طیف گسترده‌ای از نتایج را نشان می‌دهد؛ از مخالفت ذاتی انسان با موضوع «کشتن» تا تاثیر محیط و گروه همسانان که می‌تواند از افراد عادی، چهره‌هایی جانی یا سادیستی بسازد.

مقاومت طبیعی انسان در برابر کشتن

مطالعات نشان داده‌اند که اکثر انسان‌ها به طور ذاتی، تمایلی به کشتن ندارند و در برابر کشتن دیگران مقاومت می‌کنند. این مقاومت هم در جنگ و هم برای سرکوب غیرنظامیان دیده می‌شود.

تحقیقات پس از جنگ جهانی دوم حتی نشان داد که تنها بخشی از سربازان آمریکایی عملا به سوی دشمن شلیک می‌کردند؛ حتی زمانی که جان خودشان در خطر بوده است.

این یافته‌ها بعدها توسط ژنرال دیو گراسمن در کتاب مشهور «درباره کشتن: هزینه روانی یادگیری کشتن در جنگ و جامعه» بسط داده شد. گراسمن که استاد علوم نظامی در دانشگاه ایالتی آرکانزاس بود، توضیح داد که کشتن آگاهانه‌ یک انسان دیگر، تعارض شدیدی با ساختار روانی اغلب افراد دارد و به همین دلیل، ارتش‌ها ناچار به طراحی برنامه‌های آموزشی پیچیده‌ای برای «کاهش این مقاومت طبیعی» هستند تا افراد بتوانند دستور به تیراندازی یا خشونت را اجرا کنند.

او در این کتاب همچنین هشدار داد که تکنیک‌های مورد استفاده ارتش‌ها برای آموزش سربازان برای کشتن، در برخی از بازی‌های ویدیویی نیز دیده شده است و نتیجه‌ گرفت که انجام برخی بازی‌های ویدیویی خشونت‌آمیز، کودکان را در استفاده از سلاح‌ها آموزش می‌دهد و مهم‌تر از آن، با شبیه‌سازی کشتن صدها یا هزاران نفر از مخالفان در یک بازی ویدیویی معمولی، آنها را از نظر احساسی در مقابل موضوع قتل، مقاوم می‌کند.

اطاعت از اقتدار و کمرنگ کردن «قدرت وجدان فردی»

در دهه ۶۰ میلادی آزمایش مشهوری توسط استنلی میلگرام در دانشگاه ییل و با هدف مقایسه «سطح اطاعت» در فرهنگ ایالات متحده و آلمان نازی انجام شد.

در واقع با توجه به ابعاد جنایات نازی‌ها، میلگرام گمان می‌کرد که احتمالا چیز منحصر به فردی در فرهنگ آلمان وجود دارد که منجر به پذیرش سطوح بسیار بالاتری از «اطاعت از اقتدار» می‌شود.

سوال او این بود که، آیا ممکن است آیشمن و میلیون‌ها همدستش در هولوکاست فقط از دستورات پیروی کرده باشند؟ آیا می‌توانیم همه آنها را همدست بنامیم؟

او انتظار داشت که شرکت کنندگان آمریکایی در این آزمایش، در مقایسه با آلمانی‌هایی که او قصد مطالعه آنها را داشت، سطح پایین‌تری از «اطلاعت از اقتدار» را نشان دهند و در واقع کمتر مطیع باشند؛ اما در کمال تعجب دریافت که سطح اطاعت در میان آمریکایی‌ها هم بسیار بالاست.

درنهایت نیز یافته‌های او، به جای تایید بر هرگونه تاثیر ملی و فرهنگی، بر آسیب‌پذیری جهانی‌ انسان در برابر فشار اقتدارگران متمرکز شد.

در این آزمایش، برای اندازه‌گیری میزان پیروی شرکت‌کنندگان از یک شخصیت مقتدر که به آنها دستور می‌داد، از آنها خواسته شد اعمالی را انجام دهند که با وجدان شخصی آنها در تضاد بود.

او ۴۰ شرکت‌کننده مرد بین ۲۰ تا ۵۰ سال انتخاب کرد و به آنها دستور داد که شوک‌های الکتریکی شدیدی را به افرادی وارد کنند که به مجموعه‌ای از سوالات، پاسخ نادرست می‌دهند (شوک‌ها واقعی نبودند و گروه دوم هم بازیگر بودند، اما شرکت کنندگان از این موضوع اطلاعی نداشتند).

نکته این بود که اکثر شرکت کنندگان در این آزمایش، حتی با وجود شنیدن فریادهای بازیگر همچنان به دادن شوک ادامه دادند و برخی شرکت کنندگان تا ۴۵۰ ولت هم پیش رفتند که نشان دهنده تاثیر روانی قدرت اقتدار بر رفتار بود.

میلگرام اینگونه نتیجه‌گیری کرد که افراد زمانی که خود را «ابزار اجرای اراده‌ دیگری» می‌دانند، احساس مسئولیت اخلاقی شخصی‌شان به‌طور چشمگیری کاهش می‌یابد.

آزمایش او در سال‌های بعد در کشورهای دیگری نیز انجام شد و همه تقریبا به یک نتیجه رسیدند که سطح بالای اطلاعت از یک شخصیت مرجع بود.

تحقیقات همچنین نشان داد اگرچه وجود اعضای نافرمان ممکن است سطح اطاعت را کاهش دهد اما آن را از بین نمی‌برد.

هانا آرنت و عادی سازی خشونت یا «به‌هنجاری شر»

هانا آرنت، فیلسوف و نویسنده آمریکایی با اصالت آلمانی در کتاب خود «آیشمن در اورشلیم» در تحلیلی که از آدولف آیشمن (مجرم نازی که مسئول انتقال یهودیان به اردوگاه‌ها بود) ارائه می‌دهد، می‌نویسد که شرورترین اعمال می‌توانند توسط افراد «عادی» انجام شوند؛ آنهم وقتی که یک چارچوب ایدئولوژیک و ساختار فرماندهی، آنها را به انجام آن هدایت کند.

او نشان داد که آیشمن نه یک هیولا، بلکه یک کارمند وظیفه‌محور و فاقد تفکر انتقادی بود که بدون نفرت شخصی، در سازماندهی کشتار میلیون‌ها انسان مشارکت کرد.

از نظر آرنت، قساوت می‌تواند نتیجه‌ فقدان اندیشیدن اخلاقی در درون یک ساختار بوروکراتیک و ایدئولوژیک باشد.

او معتقد بود که فجایع بزرگ در تاریخ بشر از جمله هولوکاست، نه توسط متعصبان کور و بیمارانی با مشکلات روانی بلکه توسط مردم عادی رقم خورده که استدلال‌های حکومت‌هایشان را پذیرفته‌اند و بر این اساس معتقدند که رفتارشان طبیعی بوده‌ است.

دیدگاه او بر این ایده استوار است که ارتکاب جنایات و کارهای هولناک اگر به روشی منظم و سازمان یافته انجام شود، به یک کار عادی تبدیل می‌شوند.

آیشمن، افسر فراری نازی نیز در دادگاه خود را بیگناه می‌دانست و معتقد بود که فقط فرامین «پیشوا» را اجرا کرده‌ و هیچ خصومتی با یهودیان نداشته‌ است.

نقش گروه همسانان و مشروع‌سازی قتل دشمن

روانشناسی اجتماعی نشان می‌دهد که خشونت گروهی به‌مراتب محتمل‌تر از خشونت فردی است.

فیلیپ زیمباردو، روانشناس آمریکایی در آزمایشی که در دانشگاه استنفورد انجام داد و در واقع یک شبیه‌سازی دوهفته ای از محیط زندان بود، نشان داد که چگونه نقش‌های اجتماعی و هویت گروهی (زندانیان و زندان‌بانان) می‌توانند در زمانی کوتاه، حتی رفتارهای سادیستی تولید کنند.

نظریه «هویت اجتماعی» که توسط هنری تاجفل بسط داده شده نیز نشان می‌دهد که تقسیم جهان به «ما» و «آنها» زمینه را برای اعمال خشونت شدید فراهم می‌کند. درواقع طرفداری‌های درون گروهی باعث ایجاد تعصبات و کلیشه‌ها می‌شوند و در اشکال بسیار افراطی، وقتی افراد در گروه‌هایی هستند که دیگران را به عنوان «یک تهدید غیرانسان» یا «دشمن خطرناک» معرفی می‌کنند، احتمال سطح بسیار بالای رفتارهای خشونت‌آمیز افزایش می‌یابد.

در این وضعیت، مشروعیت‌زدایی از قربانیان و اطاعت از فرماندهان، زمینه را برای اعمال خشونت‌های شدید فراهم می‌کند.

روانشناسان اجتماعی همچنین معتقدند که مسیر تحولی خشونت شدید (Brutalization) را نباید یک جهش ناگهانی دانست بلکه چنین رفتاری یک فرایند تدریجی دارد: فرد از رفتارهای کوچک‌تر شروع می‌کند و به‌تدریج با گذار از هر مرحله و پذیرفتن خشونت‌های جزئی، به اعمال شدیدتر می‌رسد.

چگونه حکومت‌های اقتدارگر نیروهای سرکوب خود را آموزش داده و آماده می‌کنند؟

یافته‌های تحقیقاتی که در بالا نمونه‌هایی از آنها ذکر شد، به کمک حکومت‌های اقتدارگر آمده تا بتوانند نیروهای سرکوبگر خود را تربیت و آماده کنند. در حکومت‌هایی که قدرت اسلحه جایگزین دموکراسی شده، آموزش‌ها معمولا موارد زیر را شامل می‌شود:

  • تقویت اصل «اطاعت از فرمان» حتی اگر دستور خشونت‌آمیز باشد: در این حالت، اصل «وفاداری به رهبر» جایگزین اخلاق و رفتار انسانی شده و خشونت «ضرورت امنیتی» معرفی می‌شود.
  • کاهش پاسخ طبیعی «امتناع از کشتن یا آسیب‌زدن»؛ یکی از راه‌های رسیدن به این هدف، انجام تمرین‌های «شرطی‌سازی» برای تقویت واکنش‌های خودکار در سرکوبگران است. ایدئولوژی‌های تمامیت‌خواه نیز معمولا قساوت را به «ضرورت اخلاقی» تبدیل و خشونت را یک «دفاع مقدس» تعریف می‌کنند.
  • ایجاد حس «وظیفه» و «لزوم سرکوب برای حفظ نظم»: باید سیستم همدلی که رفتاری ذاتی در انسان است، در سرکوبگران تخریب شود و برای این کار سعی می‌گردد «وظیفه» جایگزین آن شود. مواجهه مکرر سرکوبگران با رنج آن هم بدون امکان واکنش اخلاقی از دیگر راهها برای کشتن حس همدلی در آنهاست.
  • تکرار روایت «دشمن خطرناک یا محارب»: یکی از عوامل بسیار مهم در توجیه خشونت علیه غیرنظامیان، «انسانیت‌زدایی» از قربانیان است که اصطلاحا «Dehumanization» نامیده می‌شود؛ یعنی نه‌تنها به قربانی به عنوان یک «انسان» نگریسته نمی‌شود بلکه او «آسیب‌زننده» یا «عامل تهدید» تعریف می‌شود. این روند باعث می‌شود اعمال خشونت شدید از جمله شکنجه و کشتار، در ذهن عاملان شکنجه قابل توجیه شود؛ چیزی که در جریان نسل‌کشی رواندا، هولوکاست و سرکوب‌ خشونت‌های ایران به‌وضوح دیده شد.
  • و درنهایت تقویت «میل به قدرت و کنترل»: واقعیت آن است که تا زمانی که فرد سرکوبگر مایل به همکاری با دستگاه سرکوب نباشد، هیچکدام از آموزش‌های بالا کارساز نیست.
  • میل به قدرت یا تلاش برای جبران احساس حقارت، به‌تنهایی یک نیروی محرکه جدی برای خشونت و از مهمترین انگیزه‌هایی است که افرادی در جامعه را متقاعد می‌کند با یک حکومت سرکوبگر همراه و همداستان شوند؛ بویژه اگر این میل از سوی حکومت با اعطای «مصونیت قانونی» به خشونتگران یا اعطای «پاداش روانی و سازمانی برای خشونت موفق» تقویت شود.
رفتن به میانبرهای دسترسی
همرسانی نظرها

مطالب مرتبط

سرکوب خونین اعتراضات در ایران؛ آیا «مبارزه منفی» ممکن است؟

اعتراضات و قدرت ایرانیان خارج از کشور؛ درس‌هایی از جنبش‌های موفق جهان

سرکوب خونین اعتراضات ایران؛ از اعدام‌های فراقضایی تا «تیر خلاص»