آمریکا در فاصلهای حدودا بیست ساله دو پرونده هستهای بسیار متفاوت اما از یک جهت مشابه کره شمالی و ایران را تجربه کرده است. کره شمالی در سال ۲۰۰۶ نخستین آزمایش هستهای خود را انجام داد.
این آزمایش نشان داد که سیاستهای مذاکره، تحریم، فشار و بازدارندگی واشنگتن نتوانسته است مانع عبور پیونگیانگ از آستانه هستهای شود.
دو دهه بعد، در سال ۲۰۲۶ ایران پس از سالها مناقشه، فشار اقتصادی، مذاکرات دیپلماتیک و سرانجام رویارویی نظامی مستقیم با آمریکا و اسرائیل، همچنان برای واشنگتن مسالهای حلنشده در نظام عدم اشاعه هستهای محسوب میشود.
آینده برنامه هستهای ایران حتی پس از حملات نظامی و توافق موقت ناپایدار، همچنان مبهم است و واشنگتن بار دیگر به ترکیبی از فشار اقتصادی و تهدید نظامی روی آورده است.
این مقایسه این پرسش اساسی را مطرح میکند که آیا تجربه کره شمالی نشان میدهد که رویکرد آمریکا در قبال ایران نیز از ابتدا مسیر اشتباهی را طی کرده است؟
در پاسخ به این سوال اگر معیار موفقیت آمریکا جلوگیری کامل از دستیابی یک کشور به ظرفیت هستهای نظامی باشد، کارنامه واشنگتن در قبال کره شمالی بهوضوح شکستخورده به نظر میرسد و در مورد ایران نیز، تا این لحظه، نمیتوان از موفقیت پایدار سخن گفت. اما اگر معیار را کاهش سرعت برنامه، افزایش زمان هشدار، ایجاد امکان بازرسی و جلوگیری از یک مسابقه تسلیحاتی گستردهتر قرار دهیم، با تصویر پیچیدهتری روبرو میشویم.
تجربه ایران در فاصله ۲۰۱۵ تا ۲۰۱۸ نشان داد که دیپلماسی هستهای میتواند دستکم برای مدتی محدودیتهای قابلتوجهی ایجاد کند. در مقابل تجربه کره شمالی هم نشان داد که توافقهای هستهای بدون تضمینهای سیاسی و سازوکارهای اجرایی پایدار میتوانند فروبپاشند.
به کانال تلگرام یورونیوز فارسی بپیوندید
ماجرای پرونده هستهای کره شمالی؛ سلاح هستهای در خدمت تضمین حیات حکومت
داستان پرونده هستهای کره شمالی از پیش از سال ۲۰۰۶ آغاز شد. آمریکا و کره شمالی در سال ۱۹۹۴ به «چارچوب مورد توافق» رسیدند. بر اساس آن، پیونگیانگ قرار بود فعالیتهای حساس هستهای خود را محدود کند و در مقابل، مشوقهای اقتصادی و انرژی و همچنین گامهایی برای بهبود روابط دریافت کند. اما این توافق با مشکلات جدی در اجرا روبرو شد و پس از روی کار آمدن دولت جورج دبلیو بوش، رئیسجمهوری اسبق آمریکا در سال ۲۰۰۱ اختلافها درباره برنامه هستهای کره شمالی تشدید شد.
در سالهای بعد، مذاکرات ششجانبه با حضور آمریکا، کره شمالی، چین، روسیه، ژاپن و کره جنوبی شکل گرفت. بر اساس گزارش پژوهشی کنگره آمریکا، واشنگتن پنج دور اصلی مذاکره با کره شمالی را تجربه کرده است: چارچوب مورد توافق ۱۹۹۴، مذاکرات موشکی، مذاکرات ششجانبه، توافق «روز کبیسه» در سال ۲۰۱۲ و سرانجام نشستهای مستقیم دونالد ترامپ و کیم جونگ اون در سالهای ۲۰۱۸ و ۲۰۱۹.
این مذاکرات در مواردی به کاهش واقعی برخی ظرفیتهای کره شمالی منجر شدند، اما هیچکدام نتوانستند روند هستهای شدن این کشور را برای همیشه متوقف کنند.
در این میان سال ۲۰۰۶ نقطه عطف بود. کره شمالی در ۹ اکتبر همان سال نخستین آزمایش هستهای خود را انجام داد. شورای امنیت سازمان ملل متحد در واکنش، قطعنامه ۱۷۱۸ را تصویب کرد و خواستار کنار گذاشتن کامل و قابل راستیآزمایی برنامه تسلیحات هستهای کره شمالی شد. اما همین رویداد در عین حال نشان داد که تحریم و فشار سیاسی نتوانستهاند از عبور پیونگیانگ از خط قرمز هستهای جلوگیری کنند.
واشنگتن پس از آن دوباره به مذاکره روی آورد. در سال ۲۰۰۷ توافقی حاصل شد که براساس آن کره شمالی با تعطیل کردن برخی تاسیسات هستهای خود و ارائه اطلاعات درباره برنامهاش موافقت میکرد و در مقابل، سوخت و برخی امتیازات سیاسی و اقتصادی دریافت میکرد. اما روند توافق بار دیگر متوقف شد. کره شمالی در سال ۲۰۰۹ از مذاکرات ششجانبه خارج شد و برنامه هستهای خود را ادامه داد.
از این منظر، مشکل سیاست آمریکا فقط این نبود که واشنگتن «به اندازه کافی فشار نیاورد»، زیرا مساله عمیقتر بود. آمریکا میان دو گزینه گرفتار شده بود: از یک سو فشار حداکثری که خطر تشدید بحران و جنگ را افزایش میداد و از سوی دیگر مذاکرهای که بدون اعتماد متقابل و بدون سازوکار اجرایی قوی، در معرض فروپاشی قرار داشت.
کره شمالی سرانجام به این نتیجه رسید که هزینه کنار گذاشتن سلاح هستهای ممکن است از هزینه حفظ آن بیشتر باشد. این محاسبه استراتژیک، نقطهای است که برای بررسی پرونده ایران اهمیت زیادی دارد.
کرهشمالی دو دهه پس از آزمایش هستهای امروز دیگر همان کشور سال ۲۰۰۶ نیست. در سال ۲۰۲۶، ارزیابیهای مختلف درباره اندازه زرادخانه هستهای کره شمالی اختلاف دارند، اما مقام دفاعی کره جنوبی در اوت ۲۰۲۶ برآورد کرد که این کشور ممکن است بین ۸۰ تا ۱۲۰ کلاهک هستهای داشته باشد. این رقم قطعی نیست و خود مقام کره جنوبی نیز گفته است که ارتش این کشور قادر به راستیآزمایی دقیق آن نیست.
این تحول نشان میدهد که هدف اولیه آمریکا، یعنی جلوگیری از تبدیل کره شمالی به یک کشور هستهای، محقق نشده است. حتی تلاشهای مستقیم ترامپ برای مذاکره با کیم جونگ اون در سالهای ۲۰۱۸ و ۲۰۱۹ نیز نتوانست به توافق پایدار برای خلع سلاح هستهای منجر شود. اکنون در اوت ۲۰۲۶، ترامپ دوباره خواهان دیدار با رهبر کره شمالی شده اما پیونگیانگ خواستار تغییر اساسی در رویکرد واشنگتن و حتی پذیرش موقعیت هستهای خود است.
این وضعیت نشان میدهد وقتی کشوری به مرحلهای میرسد که سلاح هستهای را نه فقط ابزار بازدارندگی، بلکه تضمین بقای رژیم خود میداند، متقاعد کردن آن به کنار گذاشتن این قابلیت بسیار دشوار میشود.
مقایسه پرونده کرهشمالی با ایران نشاندهنده چیست؟
ایران در مقایسه با کرهشمالی مسیر متفاوتی را طی کرده است. تهران برخلاف پیونگیانگ عضو پیمان منع گسترش سلاحهای هستهای باقی مانده و برنامه هستهای خود را رسما صلحآمیز معرفی کرده است.
مساله اصلی در پرونده ایران نه یک اعلام رسمی مالکیت سلاح هستهای، بلکه سطح غنیسازی، حجم ذخایر اورانیوم غنیشده، محدودیتهای نظارتی، پرسشهای آژانس بینالمللی انرژی اتمی و نگرانی درباره توانایی ایران برای تبدیل ظرفیت هستهای غیرنظامی به یک قابلیت نظامی است.
کره شمالی از پیمان منع گسترش سلاحهای هستهای خارج شد و آزمایش هستهای انجام داد اما ایران چنین نکرده است. این دو کشور دو مدل متفاوت از بحران اشاعه هستهای محسوب میشوند. یکی کشوری که آشکارا به سمت سلاح هستهای رفت و دیگری کشوری که تنها ظرفیت هستهای پیشرفتهای ایجاد کرد.
توافق هستهای ایران در سال ۲۰۱۵ یا برجام در این میان اهمیتی تعیینکننده دارد. این توافق در دوره باراک اوباما، رئیسجمهوری پیشین آمریکا به دست آمد و هدف آن این بود که با اعمال محدودیت بر برنامه هستهای ایران و ایجاد نظام نظارتی گستردهتر، فاصله ایران تا امکان تولید مواد لازم برای یک سلاح هستهای افزایش یابد.
حتی وزارت خارجه دولت آمریکا در گزارش رسمی سال ۲۰۱۸ تایید کرده بود که ایران در پایان سال ۲۰۱۷ به تعهدات هستهای خود در چارچوب برجام پایبند بوده است. همین گزارش میگفت محدودیتهای کلیدی برجام در سالهای مشخصی کاهش یا منقضی میشوند اما برخی تعهدات نظارتی و محدودیتهای خاص، استمرار بیشتری داشتند.
این نکته برای ارزیابی سیاست آمریکا بسیار مهم است. زیرا نشان میدهد برجام، دستکم در دورهای که اجرا میشد، صرفا یک توافق سیاسی بدون نتیجه نبود. نظام بازرسی و محدودیتهای هستهای واقعا بخشی از ظرفیت ایران را محدود کرده بود. گزارش رسمی دولت آمریکا در سال ۲۰۱۷ نیز تاکید کرده بود که اجرای برجام زمان لازم برای دستیابی ایران به مواد شکافتپذیر کافی برای یک سلاح را از حدود دو تا سه ماه پیش از توافق به حدود یک سال افزایش داده بود.
اما در سال ۲۰۱۸، دولت دونالد ترامپ از برجام خارج شد و سیاست «فشار حداکثری» را در پیش گرفت. استدلال اصلی این بود که توافق محدودیتهای زمانی دارد، برنامه موشکی ایران و رفتار منطقهای این کشور را شامل نمیشود و نمیتواند تضمین کند که ایران در بلندمدت به سمت سلاح هستهای نخواهد رفت.
در نگاه موافقان این تصمیم، مشکل برجام این بود که یک مساله بلندمدت را با محدودیتهایی عمدتا زماندار حل میکرد. در نگاه مخالفان، خروج آمریکا دقیقا همان سازوکاری را که برای محدود کردن برنامه هستهای ایران وجود داشت تضعیف کرد.
تحولات بعدی تا حد زیادی به نفع استدلال دوم پیش رفت. به این معنا که ایران پس از خروج آمریکا بهتدریج محدودیتهای هستهای برجام را کنار گذاشت و سطح غنیسازی و ظرفیتهای خود را افزایش داد. آژانس بینالمللی انرژی اتمی در گزارش سال ۲۰۲۵ خود اعلام کرد که ایران تولید و انباشت اورانیوم با غنای بالا را به شکل قابل توجهی افزایش داده و آژانس نیز به دلیل کاهش دسترسی و از دست رفتن بخشی از تداوم اطلاعات نظارتی، توانایی سابق خود برای ارائه تضمین جامع درباره ماهیت صلحآمیز برنامه را از دست داده است.
این وضعیت برای آمریکا از یک نظر شباهت نگرانکنندهای با تجربه کره شمالی دارد زیرا فشار واشنگتن نه تنها نتوانسته است برنامه هستهای را متوقف کند بلکه در شرایطی، انگیزه کشور هدف برای توسعه بیشتر قابلیتهای خود را افزایش داده است.
با این حال تفاوتی اساسی نیز وجود دارد. در مورد کره شمالی، آمریکا هیچگاه نتوانست یک رژیم نظارتی پایدار و جامع را برای مدت طولانی حفظ کند. در مورد ایران، برجام برای مدتی چنین رژیمی ایجاد کرد و آژانس توانست نظارت بسیار گستردهتری داشته باشد. بنابراین اگر ارتکاب خطا از سوی آمریکا در ماجرای برجام را بپذیریم، این خطا در «مذاکره کردن» نبود، بلکه میتوان استدلال کرد مشکل در از بین بردن توافقی بود که دستکم برای مدتی محدودیتهای قابل راستیآزمایی ایجاد کرده بود، بدون آنکه جایگزین عملی و پایدار آن آماده باشد.
انتقال پرونده هستهای ایران از عرصه دیپلماسی به میدان جنگ
این بحران در سالهای ۲۰۲۵ و ۲۰۲۶ وارد مرحلهای کاملا متفاوت شد.
آژانس بینالمللی انرژی اتمی در سال ۲۰۲۵ درباره کاهش شدید توان نظارتی خود در ایران هشدار داد. آژانس اعلام کرد که ایران تجهیزات نظارتی مرتبط با برجام را از کشور خارج کرده و بیش از چهار سال است که پروتکل الحاقی را به شکل سابق اجرا نمیکند. در نتیجه، آژانس دیگر قادر نیست همان سطح از تداوم اطلاعات درباره سانتریفیوژها، ذخایر و برخی مواد هستهای را حفظ کند.
شورای حکام آژانس نیز در ژوئن ۲۰۲۵ قطعنامهای درباره تعهدات پادمانی ایران تصویب کرد و از عدم همکاری کافی تهران و حلنشدن مسائل باقیمانده انتقاد کرد.
سپس پرونده از عرصه دیپلماسی به عرصه جنگ منتقل شد.
آمریکا و اسرائیل پس از جنگ ۱۲ روزه در فوریه ۲۰۲۶ برای دومین بار به ایران حمله کردند و زیرساختهای هستهای و نظامی ایران را هدف گرفتند. امضای تفاهمنامه بین تهران و واشنگتن در ژوئن ۲۰۲۶ به توقف موقت بخش عمدهای از جنگ کمک کرد، اما مسائل اصلی، از جمله برنامه هستهای، تحریمها و وضعیت تنگه هرمز تا امروز حلنشده باقی ماندهاند.
این نقطه دقیقا جایی است که مقایسه ایران و کره شمالی اهمیت پیدا میکند.
آمریکا در برابر کره شمالی در نهایت به ترکیبی از تحریم، بازدارندگی و مذاکره رسید، اما کره شمالی به سلاح هستهای دست یافت و زرادخانه خود را توسعه داد.
آمریکا در برابر ایران ابتدا مسیر دیپلماسی و توافق را آزمود، سپس از توافق خارج شد و فشار حداکثری را اعمال کرد و سرانجام در سال ۲۰۲۶ به گزینه نظامی متوسل شد. با این حال، حتی پس از حملات نظامی نیز مساله هستهای به طور پایدار حل نشده است.
بنابراین اگر سوال این باشد که «آیا آمریکا توانسته ظرفیت هستهای این دو کشور را به طور پایدار از بین ببرد؟»، پاسخ در هر دو پرونده منفی است.
اما این به معنای یکسان بودن شکست آمریکا در این دو پرونده نیست.
در مورد کره شمالی، شکست اصلی در جلوگیری از هستهای شدن این کشور رخ داد. پیونگیانگ اکنون یک قدرت هستهای بالفعل است و حتی در سال ۲۰۲۶، بحث اصلی در واشنگتن این است که آیا باید همچنان بر خلع سلاح کامل اصرار کرد یا واقعیت هستهای کره شمالی را پذیرفت و بر کنترل تسلیحات، کاهش خطر و محدودسازی رشد زرادخانه تمرکز کرد. گزارشهای اخیر درباره تمایل ترامپ برای دیدار دوباره با کیم جونگ اون دقیقا در چنین زمینهای معنا پیدا میکنند.
در مورد ایران نمیتوان گفت که این کشور به یک قدرت هستهای نظامی تبدیل شده است. مساله اصلی در سال ۲۰۲۶، آینده ظرفیت هستهای ایران پس از حملات، وضعیت مواد و تجهیزات، میزان دسترسی بازرسان و امکان بازسازی برنامه است.
این نکته اهمیت زیادی دارد زیرا حمله نظامی میتواند ساختمان و تجهیزات را نابود کند اما الزاما دانش فنی، نیروی انسانی، انگیزه سیاسی و تصمیم راهبردی یک کشور را از بین نمیبرد.
به همین دلیل، حمله نظامی میتواند یک برنامه هستهای را به عقب براند، اما لزوما آن را برای همیشه متوقف نمیکند. حتی گزارشهای تحلیلی سال ۲۰۲۶ درباره ایران هشدار دادهاند که تهران ممکن است پس از جنگ، به این نتیجه برسد که حفظ یا بازسازی ظرفیت هستهای میتواند بخشی از بازدارندگی در آینده باشد.
وقتی انتخاب گزینه نظامی نتیجه معکوس میدهد
این همان «پارادوکس امنیتی» است که در مورد کره شمالی نیز مشاهده شد.
اگر یک حکومت احساس کند که تنها راه تضمین بقای خود داشتن یک بازدارنده بسیار قدرتمند است، فشار نظامی ممکن است به جای وادار کردن آن به کنار گذاشتن برنامه، انگیزهاش را برای ادامه یا مخفیتر کردن آن افزایش دهد.
کره شمالی نمونه کلاسیک این منطق است. از نگاه پیونگیانگ، سرنوشت عراق و لیبی در مقایسه با وضعیت خود این کشور، درس روشنی ارائه میداد. حکومتهایی که برنامههای راهبردی خود را کنار گذاشتند، لزوما در برابر مداخله خارجی مصون نماندند، در نتیجه، داشتن توان بازدارندگی میتواند از نگاه کره شمالی تضمین بقای رژیم باشد.
در مورد ایران نیز پس از تنشهای نظامی سال ۲۰۲۶ همین محاسبه میتواند اهمیت پیدا کند.
به این ترتیب یکی از بزرگترین خطرهای سیاست فشار حداکثری این است که هدف اعلامشده آن، یعنی جلوگیری از هستهای شدن، در نهایت به محرک هستهای شدن تبدیل شود.
واقعیت این است که بین ایران و آمریکا یک چرخه متقابل شکل گرفت. آمریکا به دنبال توافقی گستردهتر و دائمیتر بود، ایران حاضر نبود محدودیتهای گستردهتری را بدون تضمینهای معتبر بپذیرد، آمریکا از توافق خارج شد و ایران به تدریج محدودیتهای هستهای را کاهش داد. فشارها افزایش یافت، سطح اعتماد کاهش پیدا کرد، میزان نظارت هم ضعیفتر شد و سرانجام بحران به مرحله نظامی رسید.
در هر دو پرونده ایران و کره شمالی، مشکل اصلی این است که سیاست هستهای فقط مساله «تاسیسات هستهای» نیست. این سیاست با امنیت ملی، بقای حکومت، اعتبار داخلی، روابط منطقهای و محاسبات ژئوپلیتیک گره خورده است.
ایران و وضعیت «آستانه هستهای شدن»
برای کره شمالی، سلاح هستهای به بخشی از راهبرد بقای رژیم تبدیل شد. در مقابل برای ایران تاکنون به نظر میرسد هدف وضعیت «آستانه هستهای شدن» بوده باشد. کشوری که سلاح هستهای ندارد اما تواناییهای فنی و صنعتی لازم برای نزدیک شدن سریع به آن را در اختیار دارد.
این وضعیت ممکن است حتی از نظر راهبردی برای برخی حکومتها جذابتر از داشتن بمب باشد، زیرا امکان بازدارندگی سیاسی را بدون تحمل تمام هزینههای یک آزمایش هستهای فراهم میکند.
ایران در سالهای اخیر به چنین نقطهای نزدیک شده بود و جنگ ۲۰۲۶ اکنون این پرسش را مطرح کرده است که آیا حملات نظامی این ظرفیت را واقعا از بین بردهاند یا فقط آن را برای مدتی به عقب راندهاند.
در همین حال، وضعیت کره شمالی نشان میدهد که وقتی یک کشور از آستانه عبور کند، بازگرداندن آن به وضعیت پیشین بسیار دشوار است. پیونگیانگ حتی در برابر پیشنهاد کاهش رزمایشهای نظامی آمریکا و کره جنوبی نیز حاضر نشده بدون تغییر اساسی در موضع واشنگتن به مذاکرات هستهای بازگردد. کره شمالی اکنون از حمایت نزدیکتر روسیه و چین نیز برخوردار است و قدرت چانهزنی آن نسبت به سالهای گذشته افزایش یافته است.
این وضعیت یک تفاوت مهم میان سال ۲۰۰۶ و ۲۰۲۶ را نشان میدهد. در سال ۲۰۰۶، آمریکا هنوز با کشوری مواجه بود که زرادخانه بسیار محدود و توانمندی هستهای ابتدایی داشت. امروز کره شمالی کشوری است که ظرفیت هستهای و موشکی آن بسیار پیشرفتهتر شده و هزینه بازگرداندن آن به وضعیت غیرهستهای بسیار بیشتر است.
ایران در سال ۲۰۲۶ هنوز دقیقا در همان موقعیت نیست اما اگر برنامه هستهای آن پس از جنگ بازسازی شود، ممکن است تجربه کره شمالی تکرار شود. به این معنا که ابتدا یک برنامه محدود و قابل مذاکره را پی خواهد گرفت، سپس توسعه ظرفیتها در واکنش به فشار خارجی را شاهد خواهیم بود، بعد کاهش سطح همکاری با نهادهای نظارتی روی خواهد داد و در نهایت شکلگیری احتمالی یک واقعیت هستهای که تغییر آن بسیار پرهزینهتر از جلوگیری اولیه است.
آمریکا از تجربه کرهشمالی چه درسی در مواجهه با ایران میتواند بگیرد؟
به همین دلیل، بزرگترین درس کره شمالی برای آمریکا در پرونده ایران شاید این نباشد که «باید بیشتر بمباران کرد» یا «باید بیشتر تحریم کرد». درس اصلی این است که زمان در پروندههای هستهای اهمیت فوقالعادهای دارد.
هرچه یک کشور دانش فنی، زیرساخت صنعتی، ذخایر مواد هستهای و تجربه عملیاتی بیشتری جمع کند، هزینه توقف برنامه بیشتر میشود.
این همان چیزی است که تجربه برجام در ایران نیز نشان داد. توافق توانست برای مدتی زمان لازم برای تولید مواد هستهای را افزایش دهد و نظارت بینالمللی را تقویت کند. اما این دستاورد به دلیل خروج آمریکا از توافق و سپس فروپاشی تدریجی تعهدات هستهای ایران پایدار نماند.
از این منظر، میتوان استدلال کرد که یکی از خطاهای راهبردی واشنگتن در هر دو پرونده، ناتوانی در ساختن یک سیاست چندجانبه با مشارکت کشورهای دیگر، مورد توافق هر دو حزب اصلی آمریکا و بلندمدت بوده است. سیاستی که با تغییر رئیسجمهوری آمریکا به طور کامل تغییر نکند.
کره شمالی در فاصله دولتهای کلینتون، بوش، اوباما، ترامپ و بایدن با سیاستهای متفاوت آمریکا مواجه شد. ایران نیز شاهد تغییرات شدید میان دولت اوباما، ترامپ، بایدن و سپس ترامپ در دوره دوم بود. در چنین شرایطی، طرف مقابل ممکن است به این نتیجه برسد که هر توافقی با دولت آمریکا ممکن است با روی کار آمدن رئیسجمهور بعدی بیاعتبار شود.
این مساله در پرونده هستهای بسیار خطرناک است زیرا توافقهای هستهای به سالها و گاهی دههها ثبات نیاز دارند.
اگر تهران یا پیونگیانگ تصور کنند که امتیازاتی که امروز در برابر محدودیت هستهای دریافت میکنند، فردا با تغییر دولت آمریکا از بین میرود، انگیزه آنها برای پذیرش محدودیتهای دائمی کاهش مییابد.
به همین دلیل، بحران هستهای در نهایت بحران «اعتماد» نیز هست.
در مورد ایران، این مساله اکنون حتی پیچیدهتر شده است. ایران اکنون در ماه اوت ۲۰۲۶ و پس از انقضای دوره ۶۰ روزه تفاهمنامه ژوئن آمریکا را مسئول فروپاشی آن میداند. واشنگتن نیز بار دیگر به تحریمها و فشار اقتصادی متوسل شده و ایران نیز تهدید به پاسخ شدید کرده است.
اگر این روند ادامه یابد، خطر آن وجود دارد که ایران به تدریج به همان محاسبهای برسد که کره شمالی سالها پیش به آن رسید: اینکه تنها تضمین قابل اتکا برای جلوگیری از حمله یا تغییر رژیم، داشتن توان بازدارندگی مستقل است.
این دقیقا همان نقطهای است که سیاست عدم اشاعه میتواند با سیاست بازدارندگی وارد تناقض شود.
واشنگتن میخواهد ایران را از داشتن سلاح هستهای بازدارد، اما اگر روشهای اعمال فشارش باعث شوند تهران احساس ناامنی بیشتری کند، ممکن است انگیزه برای ایجاد ظرفیت بازدارندگی افزایش یابد.
تجربه کره شمالی هشدار میدهد که اگر یک توافق فروبپاشد و کشور هدف فرصت کافی برای توسعه ظرفیتهای خود پیدا کند، بازگرداندن شرایط به نقطه آغاز بسیار دشوار خواهد شد.
راهحل برای آمریکا چیست؟
مقایسه پروندههای تهران و پیونگیانگ نشان میدهد در هیچیک از این دو پرونده فشار حداکثری، به تنهایی راهحل قابل اتکایی برای جلوگیری از اشاعه هستهای نبوده است. تحریم میتواند هزینه ایجاد کند، حمله نظامی میتواند زیرساخت را تخریب کند و مذاکره میتواند محدودیت ایجاد کند. اما در نهایت هیچکدام به تنهایی تضمینکننده حل بحران نیستند.
در کره شمالی، آمریکا نتوانست مانع تبدیل شدن یک برنامه هستهای محدود به یک زرادخانه هستهای شود. در ایران، آمریکا هنوز فرصت دارد مانع تکرار کامل این مسیر شود، اما این فرصت به شدت به توان واشنگتن و تهران برای ایجاد یک چارچوب جدید نظارتی و سیاسی بستگی دارد.
به بیان دیگر، سوال واقعی در سال ۲۰۲۶ دیگر فقط این نیست که «آیا آمریکا میتواند برنامه هستهای ایران را نابود کند؟» سوال مهمتر این است که آیا آمریکا میتواند شرایطی ایجاد کند که ایران در آینده به این نتیجه برسد که داشتن یک برنامه هستهای نظامی، حتی اگر از نظر فنی امکانپذیر باشد، از نظر امنیتی و سیاسی ضروری نیست؟
تجربه کره شمالی نشان میدهد اگر پاسخ به این سوال منفی باشد، ممکن است تاریخ یک بار دیگر تکرار شود. ابتدا مذاکره، سپس فشار، بعد تشدید بحران و در نهایت شکلگیری یک واقعیت هستهای جدید که تغییر آن بسیار دشوارتر از جلوگیری از آن بوده است.
و شاید بزرگترین ناکامی سیاست آمریکا در هر دو پرونده همین باشد: واشنگتن بارها توانسته است برنامههای هستهای را کند، محدود یا عقب براند، اما هنوز نتوانسته یک نظم سیاسی و امنیتی پایدار ایجاد کند که کشور هدف را به این نتیجه برساند که اصلا نیازی به رفتن تا انتهای مسیر هستهای ندارد.