ازسرگیری ناگهانی حملات مستقیم میان ایران و آمریکا بیش از آنکه بتواند حادثهای منفرد در زنجیره رویاروییهای بین دو طرف تفسیر شود، نشانه ورود این تنشهای نظامی به مرحلهای تازه و خطرناکتر است.
حملات هوایی آمریکا علیه اهدافی در ایران و پاسخ موشکی و پهپادی تهران بار دیگر پس از ماهها درگیری، آتشبسهای شکننده، فشار اقتصادی، مناقشه بر سر تنگه هرمز و تلاشهای ناموفق برای دستیابی به یک توافق سیاسی، منطقه را به سمت وضعیتی سوق داده که بار دیگر خطر «جنگ تمامعیار» حس میشود.
در این میان بسیاری از ایرانیانی که زندگی روزمره، وضعیت اقتصادی و برنامههایشان به این وضعیت گره خورده است حالا از خود میپرسند که آیا این دور تازه صرفا پرده دیگری از یک روند طولانی بدون نقطه پایان مشخص است یا میتواند اپیزود پایانی رویارویی نظامی ایران و آمریکا باشد؟
هرچند شواهدی که در دست است بیشتر از «تداوم یک جنگ فرسایشی همزمان با تلاش برای برونرفت از بحران» حکایت دارد اما خطر اینکه همین اصطکاکهای فرسایشی در اثر یک خطای محاسباتی، حمله سنگینتر یا تلاشهای نافرجام دیپلماتیک به جنگی گستردهتر تبدیل شود، اکنون بسیار جدیتر از گذشته است.
سرمایهگذاری روی تشدید فشار نظامی؛ محاسبهای که برای دو طرف نتیجهبخش نبوده است
آنچه شرایط امروز را متفاوت میکند این است که درگیری کنونی از دل یک جنگ کوتاه و محدود بیرون نیامده است. رویارویی از ماهها پیش وارد مرحلهای شد که در آن حملات نظامی، محاصره اقتصادی، فشار بر صادرات نفت ایران، بحران کشتیرانی در خلیج فارس و مذاکرات دیپلماتیک هر کدام تنها قطعهای از پازل بزرگتر بحران هستند.
واشنگتن و تهران در ماه ژوئن به تفاهمنامهای برای پایاندادن به جنگ دست یافتند. توافقی که قرار بود زمینه را برای کاهش تنش، بازگشایی مسیرهای حمل و نقل انرژی و مذاکره درباره موضوعات دشوارتر، از جمله برنامه هستهای ایران فراهم کند. اما این توافق خیلی زود فروپاشید و اختلاف بر سر نحوه اجرای آن بهخصوص وضعیت تنگه هرمز دوباره زمینهساز تشدید بحران شد.
اکنون با ازسرگیری حملات، مساله فقط این نیست که چه تعداد موشک شلیک خواهد شد یا کدام تاسیسات هدف قرار میگیرند. مساله مهمتر این است که آیا دو طرف هنوز «راه بازگشت» به مذاکره را حفظ کردهاند یا خیر.
در واقع، خطرناکترین ویژگی مرحله فعلی این است که هر دو طرف ممکن است تصور کنند تشدید فشار نظامی، طرف مقابل را به پذیرش شروط مطلوب آنها وادار خواهد کرد. در حالی که تجربه شش ماه گذشته نشان داده چنین محاسبهای الزاما درست نیست.
به کانال تلگرام یورونیوز فارسی بپیوندید
چرا آمریکا هنوز نتوانسته است از جنگ به یک نتیجه سیاسی برسد؟
از منظر واشنگتن، فشار نظامی و اقتصادی قرار بود توان ایران برای ادامه مقاومت را کاهش دهد. محاصره دریایی و محدودشدن صادرات نفت ایران، در کنار تحریمهای گسترده، فشار قابلتوجهی بر اقتصاد ایران وارد کرده است. بنا به گزارش رویترز، صادرات نفت ایران که در ماه مارس حدود دو میلیون بشکه در روز بود، در ماه اوت به حدود ۲۲۰ تا ۲۵۵ هزار بشکه در روز سقوط کرده است.
این تحول برای ایران هزینه سنگینی دارد، اما فشار اقتصادی به ویژه در رویارویی با حکومت سرسختی مانند جمهوری اسلامی الزاما به تغییر رفتار سیاسی منجر نمیشود.
به نظر میرسد محاسبه اصلی تهران این است که آمریکا نمیتواند بدون پرداخت هزینههای بسیار سنگین، جنگ را تا رسیدن به فروپاشی کامل ساختار سیاسی ایران ادامه دهد. به همین دلیل ایران به جای تلاش برای شکست نظامی آمریکا در نظر دارد از راه جنگ نامتقارن و ترکیبی بر افزایش هزینه حضور آمریکا در منطقه، تهدید مسیرهای انرژی و فرسایش اراده سیاسی واشنگتن تمرکز کند. رویترز نیز در تحلیل اخیر خود از وضعیتی سخن گفته که در آن جنگ به یک بنبست پرهزینه تبدیل شده است و هیچ یک از دو طرف حاضر نیستند نخستین طرفی باشند که امتیاز راهبردی میدهد.
از این منظر، حملات اخیر لزوما به معنای تصمیم آمریکا برای آغاز یک جنگ نامحدود نیست بلکه میتواند تنها تلاشی برای بازسازی بازدارندگی و افزایش فشار بر تهران باشد. مشکل اینجاست که همین اقدام میتواند دقیقا نتیجه معکوس داشته باشد و ایران را به سمت پاسخ شدیدتر سوق دهد.
فشار اقتصادی بر تهران و راهبرد «تحمل هزینه» تا نقطه مطلوب
در سوی دیگر تصور اینکه ایران از ادامه وضعیت فعلی سود میبرد نیز درست نیست. در همین راستا کافی است که به سخنان دولتمردان ایران که وظیفه اداره امور دولت و اقتصاد کشور را برعهده دارند توجه کرد.
اقتصاد ایران تحت فشار شدید قرار گرفته و محدودشدن صادرات نفت، افزایش هزینه حملونقل، اختلال در تجارت و تهدید زیرساختهای حیاتی، هزینه ادامه جنگ را بالا برده است. افزایش شدید تورم و فشار بر قیمت مواد غذایی که مرکز آمار ایران از تورم ۱۲۸ درصدی آن سخن گفته است میتواند در بلندمدت به یک متغیر امنیتی و سیاسی تبدیل شود.
بنابراین راهبرد تهران نیز بر «تحمل هزینه تا رسیدن به نقطهای که طرف مقابل حاضر به مصالحه شود» استوار است.
با این حال در جنگهای فرسایشی، طرفی که شکست نخورده لزوما برنده نیست. ایران ممکن است بتواند ساختار سیاسی و بخش مهمی از ظرفیت نظامی خود را حفظ کند، اما همزمان هزینه اقتصادی و اجتماعی بسیار سنگینی بپردازد. آمریکا نیز ممکن است برتری هوایی و دریایی خود را حفظ کند، اما نتواند ایران را وادار به تسلیم سیاسی کند.
نتیجه هم در نهایت همان چیزی است که در بسیاری از جنگهای طولانی و فرسایشی رخ میدهد. به این معنا که هیچکس شکست نخورده، اما هیچکس هم به اهداف اولیه خود نرسیده است.
استفاده از تنگه هرمز به عنوان اهرم فشار؛ بازی ایران با «برگ برنده» خود تا کجا کارایی دارد؟
یکی از مهمترین تغییرات این مرحله، تبدیل تنگه هرمز از یک موضوع منطقهای به اهرمی مرکزی در جنگ است.
آمریکا تلاش کرده است با فشار دریایی و کنترل مسیرهای صادراتی، منابع مالی ایران را محدود کند. ایران نیز تنگه هرمز را به عنوان یکی از معدود گلوگاههایی در اختیار دارد که میتواند از طریق آن هزینههای اقتصادی بحران را به آمریکا، متحدان منطقهای واشنگتن و حتی اقتصاد جهانی منتقل کند.
این مساله باعث میشود جنگ از سطح «ایران در برابر آمریکا» فراتر رود. هرگونه تنش مجدد و اخلال در عبور نفتکشها میتواند قیمت انرژی را افزایش دهد و کشورهای عربی خلیج فارس، چین، هند، اروپا و حتی اقتصاد آمریکا را تحت تاثیر قرار دهد. جهش قیمت نفت و سقوط ارزش شاخصها در بازارهای سهام در پی تشدید درگیریها بیانگر همین امر است.
به همین دلیل، تنگه هرمز میتواند همزمان نقطه قوت ایران و در عین حال یکی از خطرناکترین نقاط آسیبپذیری آن باشد. تهران با استفاده از این اهرم میتواند هزینه جنگ را جهانی کند اما هرچه بحران در تنگه هرمز طولانیتر شود، احتمال ورود بازیگران بیشتر به معادله یا اینکه اقتصاد جهانی خود را با این شرایط پرتنش تطبیق دهد نیز افزایش مییابد.
چرا این دور از تنشها خبر از پایان جنگ نمیدهد؟
مهمترین دلیلی که نشان میدهد دور تازه تنشهای نظامی بین ایران و آمریکا حداقل در شرایط فعلی به پایان رویارویی دو کشور منجر نمیشود این است که هیچکدام از دو طرف به اهداف اصلی خود دست نیافتهاند.
اگر هدف آمریکا تغییر بنیادی رفتار ایران، محدودکردن توان هستهای و موشکی و ایجاد یک نظم امنیتی جدید در منطقه باشد، صرفا تخریب تعدادی از اهداف نظامی کافی نیست. از سوی دیگر، اگر هدف ایران حفظ حاکمیت خود و تاکید بر آن، جلوگیری از تحمیل توافق یکجانبه و وادارکردن آمریکا به خروج از سیاست فشار حداکثری باشد، صرف حمله به پایگاههای آمریکا در منطقه کافی نیست.
در نتیجه میدان نظامی همچنان تابع یک مساله سیاسی حلنشده است. هرچند امروز تمام توجهها معطوف به تنگه هرمز شده اما موضوع برنامه هستهای ایران هنوز حلنشده باقی مانده است.
آژانس بینالمللی انرژی اتمی اعلام کرده است که پس از حملات سال گذشته به تاسیسات هستهای ایران (جنگ ۱۲ روزه)، امکان دسترسی بازرسان به برخی سایتهای کلیدی فراهم نشده و درباره وضعیت بخشی از ذخایر اورانیوم غنیشده ایران اطلاعات بهروز کافی وجود ندارد.
این وضعیت یک تناقض بزرگ پدید آورده است. جنگ شش ماه پیش برای محدود کردن توان هستهای ایران آغاز شد اما ادامه آن و ازبینرفتن دسترسیهای نظارتی میتواند ابهام درباره وضعیت واقعی برنامه هستهای را بیشتر کند.
به همین دلیل، حتی اگر دور فعلی حملات نظامی متوقف شود مساله اصلی همچنان حلنشده باقی خواهد ماند.
چرا احتمال اینکه دور جدید درگیریها نقطه شروعی برای پایان جنگ باشد منتفی نیست؟
با وجود همه اینها احتمال اینکه درگیری فعلی به مرحله نهایی نزدیک شده باشد نیز قابل چشمپوشی نیست هرچند پایان تنشهای نظامی الزاما به معنای پیروزی نظامی یکی از طرفین نیست.
مرحله پایانی جنگهای فرسایشی معمولا زمانی آغاز میشود که هزینه ادامه جنگ برای هر دو طرف از منافع آن بیشتر شود. اکنون نشانههایی از چنین وضعیتی دیده میشود. آمریکا با هزینههای نظامی و سیاسی، افزایش قیمت انرژی و فشار افکار عمومی مواجه است و ایران نیز با فشار اقتصادی شدید، کاهش صادرات نفت و فرسایش توان اقتصادی روبرو است. تحلیلهای اخیر درباره جنگ نیز از نوعی بنبست راهبردی سخن میگویند که در آن هیچ کدام از دو طرف قادر نیست دیگری را به تسلیم وادار کند.
از این منظر ممکن است دور جدید حملات نه مقدمه یک جنگ بیپایان، بلکه آخرین مرحله فشار متقابل پیش از شکلگیری یک توافق جدید باشد هرچند هنوز نشانهای از حرکت به این سمت دیده نمیشود. با این حال گاهی شدتگرفتن فشار نظامی دقیقا مقدمه بازگشت طرفها به مذاکره است.
در چنین شرایطی، حمله نظامی میتواند بخشی از مقدمهچینی برای مذاکره باشد. به این معنا که هر طرف تلاش میکند پیش از ورود دوباره به مذاکره، موقعیت چانهزنی خود را تقویت کند.
در این میان شاید مهمترین سناریو در شرایط کنونی به جای «نبرد نهایی» و «بازگشت به آتشبس»، ادامه جنگ از طریق زنجیرهای از پاسخها باشد. آمریکا حمله میکند تا بازدارندگی خود را احیا کند. ایران هم پاسخ میدهد تا نشان دهد حمله بدون هزینه نیست. آمریکا پاسخ ایران را تهدیدی علیه نیروهای خود تلقی میکند و حمله بعدی را شدیدتر میکند. ایران نیز برای جلوگیری از برداشت ضعف، دامنه پاسخ را افزایش میدهد.
این چرخه میتواند بدون آنکه هیچیک از دو طرف تصمیم گرفته باشند وارد جنگ تمامعیار شوند، آنها را به جنگی بسیار بزرگتر سوق دهد.
تجربه ماههای گذشته نشان داده است که این خطر واقعی است. درگیری از حملات مستقیم به خاک ایران و اهداف آمریکایی، به پیرامون مسیرهای کشتیرانی، پایگاههای آمریکا در کشورهای منطقه و زیرساختهای انرژی کشیده شده است.
در نهایت کفه ترازو در سمت «هزینه ادامه جنگ» سنگینتر میشود یا «هزینه توافق»؟
در شرایط فعلی به نظر میرسد که میان دو فرض «پردهای دیگر از یک روند طولانی» و «اپیزود آخر رویارویی» برای دور جدید تنشها، فرض نخست محتملتر است. جنگ ایران و آمریکا هنوز فاقد یک نقطه و راهحل سیاسی روشن برای پایان کار است و هیچیک از دو طرف نیز به اهدافی که بتواند پایان قطعی بحران را تضمین کند، دست نیافته است.
در عین حال سطح درگیری بالاتر از موارد پیشین رفته، اقتصاد جهان همچنان مستقیما درگیر است و تنگه هرمز کانون اصلی منازعه قرار دارد. این در حالی است که موضوع هستهای نیز در شرایطی مبهمتر از گذشته قرار دارد. از سوی دیگر، فشار اقتصادی بر ایران و هزینههای سیاسی و اقتصادی جنگ برای آمریکا نیز به حدی رسیده است که ادامه وضع موجود برای هر دو طرف دشوارتر میشود.
به همین دلیل، احتمالا آینده این بحران نه در یک حمله تعیینکننده و نه در یک پیروزی نظامی کلاسیک رقم خواهد خورد، بلکه در نقطهای تعیین میشود که تهران و واشنگتن در محاسبات خود به این نتیجه برسند که «هزینه ادامه جنگ» از «هزینه توافق» بیشتر شده است. تناقض اصلی ماجرا در این است که برای رسیدن به چنین نقطهای ممکن است دو طرف ابتدا تنش را حتی بیشتر کنند.
در نتیجه، دور جدید حملات را میتوان مرحلهای حساس در گذار از جنگ نظامی به چانهزنی تلقی کرد. اگر کانالهای دیپلماتیک بتوانند از دل این فشار نظامی دوباره فعال شوند، ممکن است از حملات اخیر بعدها به عنوان آخرین فشارهای یک جنگ طولانی و فرسایشی یاد شود. اما اگر یکی از طرفها به این نتیجه برسد که تنها راه تغییر محاسبات طرف مقابل، افزایش بیسابقه هزینههاست، همین دور میتواند آغاز مرحلهای بسیار خطرناکتر باشد.
در نهایت پرسش اصلی اکنون این است که کدام طرف زودتر ممکن است به این نتیجه برسد که پیروزی مطلق دستیافتنی نیست و باید برای پایاندادن به جنگ، نوعی توافق قابلتحمل را بپذیرد. تجربه شش ماه گذشته نشان میدهد که هر دو طرف هنوز برای رسیدن به این نقطه مقاومت میکنند اما افزایش هزینههای جنگ ممکن است آنها را ناگزیر کند که دیر یا زود، همین واقعیت را بپذیرند.