در پی جنگ اخیر ایالات متحده و اسرائیل علیه ایران، بحثی گسترده درباره میزان تغییر در ساختار قدرت، راهبرد نظامی و جایگاه منطقهای جمهوری اسلامی ایران شکل گرفته است.
در حالی که برخی تحلیلگران این تحولات را نشانه ظهور یک «ایران جدید» و تغییر در معادلات بازدارندگی در منطقه میدانند، برخی دیگر معتقدند آنچه رخ داده بیشتر بیانگر توانایی جمهوری اسلامی برای سازگاری و بقا در شرایط فشار است، نه لزوما یک دگرگونی راهبردی.
این اختلاف دیدگاه در دو مقاله تازه منتشر شده بازتاب یافته است؛ مقاله اخیر ولی نصر و نرگس باجغلی در نشریه فارن افرز با عنوان «راهبرد کلان جدید ایران» و مقاله انتقادی ریحانه نوشیروانی، پژوهشگر «موسسه فریمن برای مطالعات قدرت هوایی و فضایی» در وبسایت کینز کالج لندن، با عنوان «آیا ایران وارد یک نوزایی راهبردی شده است؟»
آقای نصر و خانم باجغلی در مقاله خود استدلال میکنند که جنگ نهتنها جمهوری اسلامی را تضعیف نکرد، بلکه موجب تغییرات عمیق در نحوه اداره کشور، سازماندهی نیروهای نظامی و نگاه رهبران جدید به سیاست خارجی شده است. آنها معتقدند «جنگ، ایران را نشکست، بلکه آن را به شیوههایی غیرمنتظره متحول کرد» و جمهوری اسلامی برای بقا و ایجاد مزیتهای جدید راهبردی، مجبور به تغییر در شیوه جنگیدن، اداره دولت و مدیریت جامعه شد.
به باور این دو نویسنده، مهمترین تحول، ظهور نسلی جدید در ساختار قدرت ایران است که برخلاف رهبران اولیه انقلاب، تجربه مستقیم مبارزه علیه نظام پیش از انقلاب را ندارد و بیشتر در چارچوب نهادهای جمهوری اسلامی رشد کرده است. آنها مینویسند: «نسل جدید [حاکمان]، آرمانهای انقلابی را از حکومتداری و سیاستورزی کشور جدا کرده است» و تهران ظاهرا نتیجه جنگ را نشانه شکلگیری «توازن جدید قدرت» در منطقه میداند.
از نگاه این نویسندگان، این نسل بیش از آنکه خود را مدافع یک پروژه انقلابی بداند، خود را مدیر یک دولت میبیند که باید منافع ملی و امنیت کشور را دنبال کند.
یورونیوز فارسی را در ایکس دنبال کنید
آقای نصر و خانم باجغلی همچنین معتقدند جنگ موجب اصلاحات سازمانی در ساختار نظامی و اجرایی ایران شده است. به نوشته آنها، پس از جنگ نخست، تهران با بررسی ضعفهای خود، اقدام به تمرکززدایی در حوزههای مختلف تصمیمگیری از تهران به استانهای دیگر، اصلاح ساختار فرماندهی و افزایش سرعت تصمیمگیری کرد.
در این چارچوب، نیروهای نظامی ایران با پراکندهسازی توان موشکی، استفاده گستردهتر از پهپادها و تغییر شیوه عملیات، تلاش کردند مزیتهای نظامی آمریکا و اسرائیل را با روشهای نامتقارن کاهش دهند.
یکی از محورهای اصلی مقاله فارن افرز، نقش تنگه هرمز در راهبرد جدید ایران است. نویسندگان معتقدند تهران دیگر به دنبال صرفا کاهش تحریمها از طریق تعامل با غرب نیست، بلکه کنترل جغرافیای راهبردی خود را به عنوان یک ابزار قدرت در نظر میگیرد. آنها مینویسند: «مدیریت هرمز اکنون کلید است.» از دیدگاه آنها، توانایی ایران برای ایجاد اختلال در مسیرهای انرژی و تجارت جهانی، به یک اهرم بازدارنده جدید تبدیل شده است.
مرز باریک میان بقا و موفقیت
در مقابل، ریحانه نوشیروانی در مقاله خود این برداشت را به چالش میکشد. او معتقد است در تحلیل تحولات ایران، نباید میان «تابآوری» و «موفقیت راهبردی» نوعی اینهمانی برقرار کرد. به نوشته او، «بقای یک حاکمیت تحت فشار فوقالعاده، نشاندهنده توانایی سازگاری و تابآوری آن است، و به خودی خود موفقیت در بازدارندگی محسوب نمیشود.»
خانم نوشیروانی استدلال میکند که بسیاری از اقداماتی که آقای نصر و خانم باجغلی به عنوان نشانههای یک راهبرد بزرگ جدید معرفی میکنند، در واقع واکنشهای سازمانی معمول در شرایط جنگی هستند. او مینویسد که «سازمانهای نظامی که با تهدیدهای وجودی مواجه میشوند، برای بقا سازگار میشوند و نوآوری میکنند»، اما این موضوع الزاما به معنای شکلگیری یک راهبرد کلان جدید نیست.
به باور این پژوهشگر، یک راهبرد کلان تنها زمانی قابل اثبات است که بتواند رفتار دشمنان را تغییر دهد و اهداف سیاسی بلندمدت را با هزینه قابل قبول پیش ببرد. او معتقد است مقاله آقای نصر و خانم باجغلی میان «سازگاری نهادی» و «تحول راهبردی» تفاوت کافی قائل نشده است.
بازتعریف موازنه یا سازگاری برای بقا
یکی از موارد اختلاف دو دیدگاه، مسئله بازدارندگی ایران پس از جنگ است. آقای نصر و خانم باجغلی معتقدند عملکرد ایران باعث ایجاد «توازن جدید قدرت» شده و توانسته محاسبات آمریکا و متحدان منطقهای آن را تغییر دهد. آنها به توانایی تهران در تهدید تنگه هرمز، مقاومت در برابر حملات گسترده و حفظ ساختار حکومتی به عنوان شواهد این تحول اشاره میکنند.
یکی از موارد اختلاف دو دیدگاه، مساله بازدارندگی ایران پس از جنگ است. آقای نصر و خانم باجغلی معتقدند عملکرد ایران باعث ایجاد «توازن جدید قدرت» شده و توانسته محاسبات آمریکا و متحدان منطقهای آن را تغییر دهد. آنها به توانایی تهران در تهدید تنگه هرمز، مقاومت در برابر حملات گسترده و حفظ ساختار حکومتی به عنوان شواهد این تحول اشاره میکنند.
اما خانم نوشیروانی معتقد است برای اثبات چنین ادعایی باید نشان داده شود که آیا این تغییرات واقعا تواناییها، رفتار یا محاسبات راهبردی رقبای ایران را تغییر داده است. او میگوید ایران پس از تحمل ضربات سنگین، از جمله آسیب به زیرساختها و از دست دادن بخشهایی از رهبری نظامی و سیاسی، توانسته مقاومت کند، اما این مسئله به تنهایی اثباتکننده تغییر موازنه قدرت نیست.
هرمز؛ ابزار بازدارندگی یا تهدیدی پرهزینه؟
موضوع دیگر اختلاف، نقش تنگه هرمز است. آقای نصر و خانم باجغلی این منطقه را یک «دارایی» راهبردی جدید برای ایران میدانند و معتقدند تهران توانسته وابستگی جهانی به این مسیر را به ابزار قدرت تبدیل کند.
در مقابل، خانم نوشیروانی هشدار میدهد که استفاده از چنین اهرمی میتواند واکنشهای متقابل ایجاد کند. او مینویسد که «هنگامی که یک تهدید به سلاح تبدیل شود، واکنش و سازگاری طرف مقابل را به دنبال خواهد داشت.» او با اشاره به تجربههای تاریخی در خلیج فارس و دریای سرخ مینویسد که تهدید مداوم مسیرهای تجاری میتواند باعث ایجاد مسیرهای دریایی جایگزین، افزایش همکاریهای امنیتی و کاهش وابستگی به نقطهای خاص شود.
رابطه حکومت و جامعه پس از جنگ
در حوزه داخلی نیز دو مقاله برداشتهای متفاوتی ارائه میکنند. آقای نصر و خانم باجغلی معتقدند جنگ باعث کاهش فاصله میان حکومت و جامعه و شکلگیری نوعی قرارداد اجتماعی جدید بر پایه ملیگرایی و توانایی دولت در دفاع از کشور شده است. آنها مینویسند که «آزمون وفاداری سیاسی دیگر فقط این نیست که چقدر اسلامی هستید، بلکه این است که چقدر ایرانی هستید.»
خانم نوشیروانی این بخش از تحلیل را رد میکند و معتقد است شواهد کافی برای چنین تغییری وجود ندارد. او با اشاره به سرکوب اعتراضات، مشکلات اقتصادی و ادامه فشارهای اجتماعی، میگوید نباید واکنشهای ملیگرایانه در برابر حمله خارجی را با پذیرش سیاسی حکومت یکی دانست.
به این ترتیب، پرسش اصلی یعنی اینکه آیا ایران وارد یک «نوزایی راهبردی» شده است، در این دو دیدگاه پاسخهای متفاوتی دارد: برای آقای نصر و خانم باجغلی، جنگ نقطه آغاز یک بازتعریف راهبردی در جمهوری اسلامی بوده است؛ اما برای خانم نوشیروانی، آنچه تاکنون مشاهده شده بیشتر نشانهای از ظرفیت بقا و سازگاری یک نظام تحت فشار است، نه اثبات یک نظم راهبردی جدید.