Newsletter خبرنامه Events مناسبت ها پادکست ها ویدیو Africanews
Loader
ما را پیدا کنید
آگهی

درس‌های جنگ خلیج فارس برای بحران ایران؛ آیا ترامپ در دام خطایی افتاد که بوش پدر از آن پرهیز کرد؟

دونالد ترامپ
دونالد ترامپ Copyright  AP Photo
Copyright AP Photo
نگارش از یورونیوز فارسی
تاریخ انتشار
همرسانی نظرها یورونیوز را در گوگل دنبال کنید
همرسانی Close Button

تحولات اخیر در خاورمیانه بار دیگر این پرسش را مطرح کرده است که آیا موفقیت‌های نظامی می‌توانند به تنهایی اهداف سیاسی را محقق کنند؛ یا اینکه برعکس، گسترش دامنه عملیات نظامی ممکن است به ایجاد تعهدات و بحران‌های جدید بینجامد.

بررسی تجربه جنگ خلیج فارس در سال ۱۹۹۱ میلادی نشان می‌دهد که محدود نگه داشتن اهداف جنگی و پایان دادن به عملیات پس از تحقق ماموریت اصلی، یکی از عوامل مهم موفقیت راهبردی ایالات متحده در آن مقطع بود؛ تجربه‌ای که برخی تحلیلگران معتقدند در بحران‌های جدید، به‌ویژه در قبال ایران، کمتر مورد توجه قرار گرفته است.

آگهی
آگهی

وبسایت آمریکایی «مجله [خبری] جنگ‌های کوچک» در مقاله‌ای در همین رابطه می‌نویسد که رویکرد دولت جورج اچ. دبلیو. بوش در استفاده از موفقیت نظامی به‌عنوان ابزاری برای دستیابی به یک هدف سیاسی محدود، منبعی ارزشمند برای درک مفهوم «جنگ محدود» بود.

ایالات متحده عراق را از کویت بیرون راند، ائتلافی را که برای این هدف شکل داده بود حفظ کرد، و عملیات نظامی را پیش از آن‌که «فرصت عملیاتی» به «بدهی استراتژیک» تبدیل شود متوقف کرد.

هرچند که حکومت صدام حسین پابرجا ماند و پس از جنگ مشکلاتی برای آمریکا ایجاد کرد اما دولت «جرج بوش پدر» تلاش کرد عملیات نظامی را دقیقا در همان چارچوب تعریف‌شده حفظ کند و از تبدیل آن به جنگی برای تغییر حکومت عراق یا اشغال این کشور خودداری کرد.

در مقابل، جنگ کنونی آمریکا و اسرائیل علیه ایران نشان می‌دهد همان خطری که بوش از آن پرهیز کرد، امروز در حال وقوع است. حملات به ایران در سال ۲۰۲۶ با اهدافی مانند تغییر رژیم و نابودی برنامه‌های هسته‌ای و موشکی آغاز شد و در بستری از ناآرامی‌های داخلی ایران و تضعیف نیروهای نیابتی آن انجام گرفت؛ وضعیتی که در نگاه دولت ترامپ «فرصتی» برای تغییر موازنه منطقه‌ای ایجاد کرد.

دولت فعلی آمریکا برعکس عمل کرده و با استفاده از ضعف ایران وارد درگیری‌ شده که اکنون در مدیریت پایان جنگ، کنترل ائتلاف و پیامدهای منطقه‌ای آن با مشکل مواجه شده است

با این حال، نویسنده تاکید می‌کند که «فرصت داشتن» به معنای «الزام به اقدام» نیست. به باور او، موفقیت دولت بوش پدر در این بود که اجازه نداد برتری نظامی به یک پروژه سیاسی گسترده تبدیل شود. در مقابل دولت فعلی آمریکا برعکس عمل کرده و با استفاده از ضعف ایران وارد درگیری‌ شده که اکنون در مدیریت پایان جنگ، کنترل ائتلاف و پیامدهای منطقه‌ای آن با مشکل مواجه شده است.

اشتباه گرفتن فرصت با الزام به اقدام

دولت بوش با اهدافی محدود و مشخص همچون آزادسازی کویت از اشغال عراق، بازگرداندن دولت قانونی این کشور، حفاظت از اتباع آمریکایی و دفاع از اصل نظم بین‌الملل پذیرفته شده از سال ۱۹۴۵ (یعنی تغییر مرزها از طریق زور ممنوع است)، وارد جنگ خلیج فارس شد.

بر اساس قطعنامه ۶۷۸ شورای امنیت، کشورها اجازه داشتند برای اجرای قطعنامه‌های قبلی و خروج عراق از کویت از «تمام ابزارهای لازم» استفاده کنند. اما این مجوز فقط برای آزادسازی کویت بود، نه برای سرنگونی رژیم صدام یا اشغال عراق.

در نتیجه، تصمیم بوش برای توقف جنگ پس از آزادی کویت، ناشی از هماهنگی میان هدف سیاسی و ابزار نظامی بود. وقتی ائتلاف به هدف خود رسید و توان نظامی عراق را برای تضمین این هدف شکست داد، ادامه جنگ می‌توانست ماهیت عملیات را تغییر دهد و حتی مشروعیت بین‌المللی آن را زیر سوال ببرد.

تصمیم بوش در آن زمان از نظر راهبردی منطقی‌تر بود. زیرا پیشروی به سمت بغداد یا اشغال عراق نه‌تنها مشروعیت ائتلاف و مجوز سازمان ملل را زیر سؤال می‌برد، بلکه هدف محدود جنگ را به یک پروژه نامحدود برای مدیریت عراق تبدیل می‌کرد.

با این حال، نویسنده می‌گوید تصمیم بوش در آن زمان از نظر راهبردی منطقی‌تر بود. زیرا پیشروی به سمت بغداد یا اشغال عراق نه‌تنها مشروعیت ائتلاف و مجوز سازمان ملل را زیر سوال می‌برد، بلکه هدف محدود جنگ را به یک پروژه نامحدود برای مدیریت عراق تبدیل می‌کرد.

اگرچه این ایده روی کاغذ جذاب به نظر می‌رسد، اما اشغال عراق می‌توانست ائتلاف را فرو بپاشد، هزینه‌های سنگینی به آمریکا تحمیل کند و این کشور را مسئول اداره یک عراق بی‌ثبات و چندپاره کند.

بوش پدر در میان سربازان آمریکایی در پایگاه عربستان در در نوامبر ۱۹۹۰
بوش پدر در میان سربازان آمریکایی در پایگاه عربستان در در نوامبر ۱۹۹۰ AP Photo

فرصت بوجود آمده از نا‌آرامی‌های داخلی ایران

نویسنده اشاره می‌کند که دولت فعلی ترامپ نیز با نوعی وسوسه مشابه اما در شرایطی متفاوت روبه‌رو شده است.

نا‌آرامی‌های داخلی ایران باعث شد ورود به یک درگیری پیچیده و پرهزینه از نگاه برخی تصمیم‌گیران وسوسه‌انگیزتر شود. ایران در اوایل سال ۲۰۲۶ (دیماه ۱۴۰۴) در یکی از ضعیف‌ترین دوره‌های خود قرار داشت؛ با اعتراضات گسترده، اقتصاد ضعیف، فشارهای زیرساختی و تضعیف متحدان منطقه‌ای روبرو بود.

فرصت به معنای لزوم اقدام نیست و به‌تنهایی ثابت نمی‌کند که تغییر رژیم می‌تواند یک اقدام عملی و مشروع باشد، مضافا اینکه باید پرسید که آیا ارزش براه انداختن یک جنگ گسترده را داشت

از این منظر، آمریکا ممکن است این وضعیت را یک «فرصت» تلقی کرده باشد؛ اما نویسنده تاکید می‌کند که فرصت به معنای لزوم اقدام نیست و به‌تنهایی ثابت نمی‌کند که تغییر رژیم می‌تواند یک اقدام عملی و مشروع باشد، مضافا اینکه باید پرسید که آیا ارزش براه انداختن یک جنگ گسترده را داشت.

در اینجا، تضاد با جنگ خلیج فارس ۱۹۹۱ کاملا آشکار است. بوش تشخیص داد که آسیب‌پذیری صدام پس از آزادسازی کویت، به‌خودیِ خود به معنای لزوم تلاش برای سرنگونی او نیست.

در مقابل، به نظر می‌رسد دولت کنونی آمریکا آسیب‌پذیری ایران را به‌عنوان ابزاری برای پیشبرد تغییر رژیم تلقی کرده است. ترامپ و نتانیاهو پس از حملات آمریکا و اسرائیل که به کشته شدن رهبر عالی ایران، علی خامنه‌ای، انجامید، از ایرانیان خواستند رهبران خود را سرنگون کنند.

تحلیلگران منطقه‌ای اشاره کردند که آمریکا و اسرائیل در ابتدا از احتمال حملات به‌عنوان اهرم فشار برای دستیابی به یک توافق هسته‌ای استفاده می‌کردند، اما بعدها به سمت پیام‌های صریح تغییر رژیم تغییر مسیر دادند.

حتی اگر فروپاشی حکومت محتمل به نظر برسد، پرسش مرتبط این است که آیا ارزش سیاسی آن هدف، هزینه و مدت جنگ لازم برای دستیابی به آن را توجیه می‌کند یا نه.

اهداف سیاسی یک جنگ ممکن است در طول زمان تغییر کنند. آیا آمریکا باید صرفا به این دلیل که ایران ضعیف به نظر می‌رسید، وارد این مسیر می‌شد؟ تجربه جنگ خلیج فارس نشان می‌دهد پاسخ نباید صرفا بر اساس ضعف یا ناپایداری ظاهری دشمن فرض شود.

سوءمدیریت ائتلاف

دومین دستاورد بوش، نظم و انضباطی بود که با آن ائتلاف خود را مدیریت کرد. ثبات ائتلاف شورای امنیت سازمان ملل در جنگ خلیج فارس بر پایه‌ای حقوقی و سیاسی محدود استوار بود: عقب‌نشینی عراق از تجاوز به کویت.

همین شفافیت باعث شد کشورهای عربی، متحدان اروپایی و دیگر شرکا بتوانند بدون آن‌که به نظر برسد از اشغال یا تجزیه عراق حمایت می‌کنند، از عملیات نظامی به رهبری آمریکا پشتیبانی کنند.

وحدت ائتلاف امری تصادفی نبود؛ بخشی از راهبرد بود. اهداف محدود، مشارکت گسترده را ممکن ساخت و مشارکت گسترده نیز مشروعیت اهداف محدود را تقویت کرد.

جنگ کنونی نشان می‌دهد این منطق تا چه اندازه سریع می‌تواند از هم بپاشد، زمانی که اهداف شرکای ائتلاف از هم جدا شوند. ایالات متحده و اسرائیل ممکن است در آغاز از نظر نظامی هماهنگ بوده باشند، اما هماهنگی در هدف‌گیری به معنای هماهنگی در پایان جنگ نیست.

نیروهای آمریکا و اسرائیل ممکن است در مجموع خسارات قابل توجهی به ارتش و رهبری ایران وارد کرده باشند، اما تا آوریل ۲۰۲۶، اولویت‌های راهبردی آن‌ها شروع به واگرایی کرده بود. اسرائیل به دنبال نتایج حداکثری‌تر، از جمله فروپاشی رژیم ایران بود، در حالی که آمریکا بیشتر تحت فشار ریسک‌های اقتصادی جهانی و سیاست داخلی محدود شده بود.

این واگرایی یک مشکل اساسی در مدیریت ائتلاف است. یک شریک خودمختار که به دنبال فروپاشی کامل دشمن است، می‌تواند جنگ را فراتر از نقطه‌ای ببرد که یک رهبر ائتلافِ خواهان خروج مذاکره‌شده، ترجیح می‌دهد در آن‌جا متوقف شود.

جنگ جاری علیه ایران اما نشان داد که وقتی اهداف متحدان از هم جدا می‌شود، منطق ائتلاف خیلی سریع می‌تواند فرو بپاشد. آمریکا و اسرائیل شاید در آغاز عملیات نظامی هماهنگ بوده باشند، اما هماهنگی در حمله به معنای هماهنگی در پایان دادن به جنگ نیست

جنگ جاری علیه ایران اما نشان داد که وقتی اهداف متحدان از هم جدا می‌شود، منطق ائتلاف خیلی سریع می‌تواند فرو بپاشد. آمریکا و اسرائیل شاید در آغاز عملیات نظامی هماهنگ بوده باشند، اما هماهنگی در حمله به معنای هماهنگی در پایان دادن به جنگ نیست.

اگرچه هر دو طرف خسارات سنگینی به توان نظامی و رهبری ایران وارد کردند، اما تا آوریل ۲۰۲۶ مسیر راهبردی آن‌ها شروع به جدا شدن کرد. اسرائیل به دنبال نتایج حداکثری مانند فروپاشی کامل حکومت ایران بود، در حالی که آمریکا به دلیل نگرانی‌های اقتصادی جهانی و فشارهای داخلی، رویکرد محتاط‌تری داشت.

این اختلاف، یک چالش اصلی در مدیریت ائتلاف است؛ زیرا یک شریک که هدفش نابودی کامل دشمن باشد، می‌تواند جنگ را فراتر از نقطه‌ای ببرد که رهبر ائتلاف ترجیح می‌دهد در آن‌جا جنگ را متوقف و به توافق سیاسی برسد.

بوش نیز با فشارهای متحدان و داخلی روبه‌رو بود، اما ائتلاف را به مأموریت اولیه‌اش پایبند نگه داشت. در سال ۱۹۹۱، ایالات متحده اجازه نداد موفقیت عملیاتی ائتلاف، هدف سیاسی آن را بازتعریف کند.

در مورد کنونی، ایالات متحده در اعمال چنین محدودیتی با دشواری مواجه بوده است. حملات یک‌جانبه اسرائیل باعث شده است که آمریکا، در تلاش برای حفظ یک شراکت دوجانبه در پیشبرد جنگ، از سایر متحدان ائتلاف خود فاصله بگیرد.

بسیاری از اعضای ناتو از مشارکت در ماموریت تنگه هرمز خودداری کرده‌اند، زیرا هرگونه عملیات از این نوع نیازمند تأیید سیاسی همه ۳۲ عضو است و برخی از آن‌ها أساسا با خود جنگ مخالف هستند. دولت‌های اروپایی نیز نارضایتی خود را از کشیده شدن به جنگی که بدون رضایت آن‌ها آغاز شده ابراز کرده‌اند.

فرانسه و بریتانیا تلاش کرده‌اند ائتلافی محدودتر برای تضمین عبور ایمن کشتی‌ها از تنگه هرمز، پس از تثبیت اوضاع یا حل‌وفصل درگیری، تشکیل دهند؛ اما به نظر می‌رسد این سطح از اقدام دیگر برای برآورده کردن اهداف آمریکا و اسرائیل کافی نیست.

نویسنده می‌گوید یک پیامد مهم سوءمدیریت ائتلاف این است که آمریکا ممکن است بتواند با یک شریک وارد یک جنگ پیشرفته شود، اما در عین حال نتواند ائتلاف گسترده‌تری را برای مدیریت پیامدهای بعدی آن حفظ کند.

در جنگ خلیج فارس ۱۹۹۱، ائتلاف از ابتدا و با هدفی محدود شکل گرفت و همین هدف مشترک باعث حفظ انسجام آن شد. اما در وضعیت ۲۰۲۶، آمریکا و اسرائیل به ایران حمله کرده‌اند و اکنون آمریکا برای مدیریت بحران‌های دریایی مجبور است از متحدان خود کمک بخواهد؛ در حالی که بسیاری از این متحدان از این جنگ ناراضی‌اند و آن را جنگی می‌دانند که در آن نقشی نداشته‌اند.

نویسنده تاکید می‌کند این موضوع فقط یک مشکل دیپلماتیک ساده نیست؛ بلکه به این معناست که آمریکا ممکن است هزینه‌های تشدید جنگ را بپردازد، اما در مقابل حمایت کمتری برای پایان دادن به جنگ، حفاظت از مسیرهای دریایی و مدیریت دوران پس از جنگ دریافت کند.

گسترش بیش از حد اهداف راهبردی

نویسنده می‌گوید جنگ خلیج فارس ۱۹۹۱ یک نمونه کلاسیک از جلوگیری از گسترش بیش از حد اهداف جنگی بود. آمریکا در آن زمان وارد بغداد نشد، عراق را اشغال نکرد و جنگ را از هدف محدود «اخراج دشمن» به پروژه اداره و حکمرانی خودش در عراق تبدیل نکرد.

در مقابل، جنگ کنونی ایران باعث ایجاد بحرانی مشابه در حوزه دریایی شده است. هرچند دولت آمریکا آن را یک عملیات محدود هوایی معرفی می‌کند، اما تنگه هرمز به یک چالش استراتژیک مداوم تبدیل شده است.

محاصره این مسیر توسط ایران باعث افزایش قیمت نفت و هزینه‌های حمل‌ونقل شده و فشارهای اقتصادی جهانی را تشدید کرده است. ناتو درباره نقش در این منطقه دچار اختلاف است و فرانسه و بریتانیا تنها در صورت تثبیت شرایط یا پایان درگیری ممکن است ائتلافی برای امنیت عبور و مرور تشکیل دهند.

نویسنده تاکید می‌کند که نمی‌توان همچون عراق، یک آبراه بین‌المللی را هم اشغال کرد، اما آمریکا حتی پس از پایان حملات اصلی همچنان ممکن است درگیر یک مأموریت پشتیبانی بی‌پایان شود.

عراق ۲۰۰۳، فروپاشی حکومت بعثی باعث ایجاد تعهدات سنگین امنیتی و حکمرانی برای آمریکا شد. نویسنده معتقد است که در مورد تنگه هرمز نیز، حملات به ایران یک مسئولیت جدید برای آمریکا تحت عنوان حفاظت از تجارت جهانی، جلوگیری از تشدید درگیری، و تضمین آزادی کشتیرانی بدون کشاندن منطقه به جنگی گسترده‌تر ایجاد کرده است.

به اینستاگرام یورونیوز فارسی بپیوندید

به بیان متن، جنگ محدود فقط با توقف حملات هوایی تمام نمی‌شود، بلکه زمانی پایان می‌یابد که شرایط سیاسیِ آغازگر جنگ حل شده باشد یا طرف‌ها به یک وضعیت پایدار جدید رضایت دهند.

منطق پایان این جنگ هنوز مشخص نیست. از یک طرف آمریکا تحریم‌های جدیدی علیه نهادها و کشتی‌های مرتبط با ایران اعمال کرده، و از طرف دیگر ایران پیشنهاد صلحی شامل پایان جنگ و رفع تحریم‌ها ارائه داده است.

همزمان، بحث‌هایی در سنای آمریکا درباره محدود کردن اختیارات جنگی دولت مطرح شده که نشان‌دهنده نگرانی از طولانی شدن درگیری بدون چارچوب قانونی روشن است. با این حال، آمریکا حملات خود را نیز ادامه داده است.

نویسنده این وضعیت را نشانه‌ای از «گسترش بیش از حد اهداف راهبردی» می‌داند؛ یعنی ورود به جنگی که کنترل پایان آن از ابتدا مشخص نیست.

نویسنده در جمع‌بندی خود می‌نویسد که جنگ محدود نیازمند انضباط در سه مرحله است: تعریف هدف، مدیریت ائتلاف، و پایان دادن به مأموریت پیش از تبدیل موفقیت تاکتیکی به تعهدات جدید است.

بوش فرصت ایجادشده از شکست عراق را با الزام به تبدیل عراق درگیر در جنگ به یک پروژه تغییر بنیادین اشتباه نگرفت. او اجازه نداد شرکای ائتلاف یا منتقدان داخلی مأموریت را بازتعریف کنند. او بار اشغال بغداد را برای وعده‌ای نامطمئن از صلح نپذیرفت.

به نظر می‌رسد آمریکا آسیب‌پذیری ایران و ناآرامی‌های گسترده داخلی آن را به‌عنوان فرصتی برای افزایش فشار و اجبار تلقی کرده است. اما این آسیب‌پذیری نه سقوط را تضمین می‌کرد و نه تسلیم را.

ایالات متحده در کنار اسرائیل جنگید، در حالی که برای مهار ترجیحات اسرائیل نسبت به نتایج حداکثری‌تر با مشکل مواجه بود. سپس خود را درگیر مسئولیت مدیریت تنگه هرمز یافت؛ جایی که بازگرداندن جریان تجارت نیازمند حمایت ائتلافی است، مزیتی که هرچه حملات آمریکا و اسرائیل ادامه یابد، تامین آن دشوارتر می‌شود.

رفتن به میانبرهای دسترسی
همرسانی نظرها یورونیوز را در گوگل دنبال کنید

مطالب مرتبط

حملات ایران پنتاگون را به فکر تغییر بزرگ انداخت؛ پایان عصر پایگاه‌های ثابت آمریکا در خلیج فارس؟

میدان جدید رقابت ایران و کشورهای حاشیه خلیج فارس بر سر نظم پس از جنگ کجاست؟

جنگ خاورمیانه: تا ۱.۳ میلیون شغل در اتحادیه اروپا در خطر