Newsletter خبرنامه Events مناسبت ها پادکست ها ویدیو Africanews
Loader
ما را پیدا کنید
آگهی

انقلاب، فروپاشی یا استحاله؛ آینده دموکراسی در ایران چگونه رقم خواهد خورد؟

تهران، ایران
تهران، ایران Copyright  AP
Copyright AP
نگارش از صدف فداکار؛ پژوهشگر علوم سیاسی
تاریخ انتشار
همرسانی نظرها یورونیوز را در گوگل دنبال کنید
همرسانی Close Button

تحلیل پیش‌رو دیدگاه صدف فداکار، پژوهشگر علوم سیاسی، است و محتوای آن بازتاب‌دهنده نظر نویسنده است. یورونیوز دیدگاه‌های مطرح‌شده در این مطلب را لزوما تایید یا رد نمی‌کند و مسئولیت محتوای آن بر عهده نویسنده است.

ساموئل هانتینگتون (۱۹۲۷-۲۰۰۸)، دانشمند برجستۀ آمریکایی در حوزۀ علوم سیاسی، یکی از مهم‌ترین نظریه‌پردازان گذار به دموکراسی است و عمدۀ آرای وی در این زمینه، در کتاب «موج سوم دموکراسی» منتشر شده است. او در این کتاب فرایندهای گذار به دموکراسی را در ۳۵ کشور جهان، که نظام‌های سیاسی‌شان در فاصلۀ سال‌های ۱۹۷۴ تا ۱۹۹۰ دموکراتیک شدند (یا به لیبرالیزاسیون تن دادند)، تشریح می‌کند.

آگهی
آگهی

منظور هانتینگتون از «موج سوم دموکراسی»، گذارهای متعدد از نظام‌های اقتداگرا به نظام‌های دموکراتیک در اواخر قرن بیستم است؛ روندی که با سقوط رژیم غیردموکراتیک سالازار در پرتغال در ۱۹۷۴ آغاز شد. به نظر او اولین موج جهانی دموکراسی مابین سال‌های ۱۸۲۸ تا ۱۹۲۶ و دومین موج جهانی نیز بین سال‌های ۱۹۴۳ تا ۱۹۶۲ پدید آمده بود.

منظور هانتینگتون از «دموکراتیزاسیون»، روی کار آمدن «هیأت حاکمه» و بویژه «بالاترین مرجع قدرت» با «رأی مردم» در یک «انتخابات آزاد» است اما «لیبرالیزاسیون» را افزایش آزادی‌های اجتماعی و حتی سیاسی، از سوی حکومتی می‌داند که ساختارش غیردموکراتیک است. یعنی حاکم یا هیأت حاکمه‌اش با رأی مردم در یک انتخابات آزاد به قدرت نرسیده‌اند.

مثلا در آفریقای جنوبی، در دوران ریاست جمهوری پیتر ویلم بوتا (از ۱۹۸۴ تا ۱۹۸۹) ابتدا لیبرالیزاسیون شکل گرفت و آزادی‌‌های «اکثریت سیاه‌پوست» افزایش یافت، سپس در دوران ریاست جمهوری فردریک ویلم دکلرک، پس از مذاکرات ماندلا و دکلرک با حضور و حمایت نمایندگان دولت‌های غربی، دموکراتیزاسیون شکل گرفت. یعنی بالاترین مرجع قدرت در انتخاباتی آزاد با مشارکت اکثریت مردم برگزیده شد؛ انتخاباتی که نتیجه‌اش نشستن ماندلا بر کرسی ریاست جمهوری بود.

هانتینگتون با تشریح روندهای گوناگون فروپاشی رژیم‌های غیردموکراتیک در فاصلۀ زمانی مذکور (۱۹۷۴ تا ۱۹۹۰)، نتیجه می‌گیرد که این رژیم‌های سیاسی از طریق چهار فرایند «تغییر شکل»، «جابجایی»، «فروپاشی» و «جنگ»، از عرصۀ تاریخ محو شدند و جای خودشان را به نظام‌های دموکراتیک نوپدید دادند.

منظور او از فرایند «تغییر شکل»، مواردی است که بالاترین مرجع قدرت در رژیم غیردموکراتیک مستقر، عهده‌دار رهبریِ گذار به دموکراسی می‌شود و در واقع یک «پروژه» را آغاز می‌کند و به انجام می‌رساند. مثلا در اسپانیا، پس از مرگ ژنرال فرانکو در نوامبر ۱۹۷۵، خوان کارلوس بر تخت پادشاهی نشست و ظرف چند سال نظام سیاسی اسپانیا را دموکراتیک کرد. یا در مجارستان، یانوش کادار دبیرکل «حزب کارگران سوسیالیست مجارستان» در ماه مه ۱۹۸۸ از قدرت برکنار شد و جای خودش را به «کاروی گروز» داد اما وقتی گروز هم جایگاه برتر خودش در ساختار حزب را در اکتبر ۱۹۸۹ از دست داد، مجارستان برای نخستین بار پس از جنگ جهانی دوم، یک انتخابات آزاد و رقابتی و چندحزبی را تجربه کرد و گذار به دموکراسی در این کشور رقم خورد. در مجارستان، برخلاف اسپانیا که پادشاه رهبریِ گذار به دموکراسی را بر عهده داشت، دموکراتیزاسیون محصول عملکرد «حزب» بود.

هانتینگتون اسپانیا، مجارستان و برزیل را نمونه‌های کامل فرایند «تغییر شکل» می‌داند. این فرایند همان چیزی است که در ادبیات سیاسی جامعۀ ایران با عنوان «استحاله» از آن یاد می‌شود. در برزیل «رژیم نظامیان» برقرار بود و فرایند تغییر شکل یا استحاله، از ۱۹۷۳ با هدایت سه رئیس‌جمهور نظامی (امیلیو مدیسی، ارنستو گایزل و خوان فیگریدو) پیش رفت و در ۱۹۸۵ با انتخاب یک فرد غیرنظامی (ژوزه سارنی) به عنوان رئیس‌جمهور و سپس تصویب قانون اساسی جدید (۱۹۸۸) و برگزاری انتخابات آزاد در ۱۹۸۹ تکمیل شد.

هانتینگتون فرایند «جابجایی» را در توصیف مواردی به کار می‌برد که گذار به دموکراسی از طریق همکاری حکومت و اپوزیسیون رقم می‌خورد. یعنی حکومت به تنهایی نمی‌تواند پروژۀ دموکراتیزاسیون را محقق کند ولی اپوزیسیون هم نمی‌تواند حکومت را ساقط و نظام سیاسی کشور را بدون همکاریِ هیأت حاکمه، دموکراتیک کند. آفریقای جنوبی، لهستان، چکسلواکی و کرۀ جنوبی نمونه‌های برجستۀ چنین گذاری بوده‌اند.

در فرایند جابجایی، در واقع جای اپوزیسیون دموکراسی‌خواه با سران میانه‌رو حکومت غیردموکراتیک، به شکل مسالمت‌آمیز عوض می‌شود. سران اپوزیسیون به قدرت می‌رسند و سران حکومت از تالار قدرت خارج می‌شوند.

فرایند «فروپاشی» اما زمانی رقم می‌خورد که اپوزیسیون از پسِ ساقط‌کردن حکومت غیردموکراتیک مستقر برمی‌آید و گذار به دموکراسی بدون مشارکت حکومت و صرفا از طریق نقش‌آفرینی اپوزیسیون رقم می‌خورد. هانتینگتون آلمان شرقی، پرتغال، رومانی، آرژانتین، یونان و فیلیپین را نمونه‌های چنین گذاری می‌داند.

فرایند فروپاشی ممکن است محصول قوت اپوزیسیون یا ضعف مفرط حکومت باشد. در رومانی، رژیم چائوشسکو علیرغم از بین رفتن مشروعیت و کارآمدی‌اش، همچنان از «ارادۀ سرکوب» برخوردار بود ولی «توان سرکوب» را به علت سرپیچی نیروهای نظامی از اوامرش از دست داد و حتی چائوشسکو و همسرش به دست نظامیان بازداشت و اعدام شدند. در پرتغال هم کودتای افسران ارتش در ۱۹۷۴، طومار رژیم سالازار را در هم پیچید.

مطابق گزارش هانتینگتون، در موج سوم دو مورد گذار به دموکراسی از طریق مداخلۀ نظامی نیز رقم خورد. ابتدا در گرانادا، سپس در پاناما. در هر دو کشور نیز، حکومت غیردموکراتیک با حملۀ نظامی آمریکا سرنگون شد. همچنین در موج دوم دموکراسی (۱۹۴۳ تا ۱۹۶۲)، حکومت‌های فاشسیتی در آلمان (غربی) و ایتالیا و ژاپن از طریق جنگ جای خودشان را به حکومت‌های دموکراتیک دادند.

با این حال نقش «جنگ» در گذار به دموکراسی، صرفا به مداخلۀ نظامی یک قدرت برتر برای سرنگونی رژیم غیردموکراتیک در یک کشور دیگر محدود نمی‌شود. در یونان و آرژانتین، فرایند «فروپاشی» پس از وقوع «جنگ» ممکن شد. در یونان، حکومت سرهنگان که از ۱۹۶۷ روی کار آمده بود، پس از انفعال و ناکامی در برابر ارتش ترکیه در جنگ دو کشور بر سر مناطقی از قبرس، در ژوئیه ۱۹۷۴ فروپاشید. در آرژانتین نیز شکست در جنگ با بریتانیا بر سر جزایر فالکلند در ژوئن ۱۹۸۲، مشروعیت حکومت نظامیان را به شدت مخدوش کرد و در دسامبر ۱۹۸۳ حکومت نظامیان فروپاشید و گذار به دموکراسی با به قدرت رسیدن رائول آلفونسین رقم خورد.

در بین این چهار فرایند، قاعدتا و غالبا سطح خشونت لازم برای سقوط رژیم غیردموکراتیک، در فرایندهای «تغییر شکل» و «جابجایی» کمتر از فرایندهای «فروپاشی» و «جنگ» است؛ زیرا در تغییر شکل یا استحاله، کانون اصلی قدرت عهده‌دار دموکراتیزاسیون می‌شود، فرایند جابجایی هم عمیقا گفت‌وگومحور و مبتنی بر مذاکره است. هر چند که مذاکرۀ حکومت با مخالفان، در فرایند تغییر شکل نیز نقش مهمی داشته؛ بویژه زمانی که نظامیان در رأس قدرت قرار داشتند و از طریق مذاکره با اپوزیسیون دموکراسی‌خواه، در پی «پیمان‌های گذار» و اخذ «تضمین‌های خروج از قدرت» بودند.

به نظر هانتینگتون فرایند فروپاشی چندان مساعد گذار به دموکراسی نیست و در موج سوم بیشتر روندهای منتهی به دموکراسی، با همکاری «کسانی که در قدرت بودند»، رقم خوردند. یعنی از طریق فرایندهای تغییر شکل یا جابجایی.

اما اگر تبیین هانتینگتون از روندهای گذار به دموکراسی در کشورهای گوناگون جهان را مبنا قرار دهیم، دربارۀ تحولات ایران طی سه دهۀ اخیر چه می‌توان گفت؟ در ایران قطعا فرایند «تغییر شکل» (یا استحاله) در دستور کار قرار نگرفت؛ چراکه لازمۀ تلاش برای گذار به دموکراسی از این طریق، چیزی جز این نبود که علی خامنه‌ای به عنوان بالاترین مقام سیاسی، پرچمدار و عهده‌دار روند دموکراتیزاسیون شود.

مصطفی تاج‌زاده، که در دولت اول خاتمی معاون سیاسی وزیر کشور بود، در کتاب «کالبدشکافی ذهنیت اصلاح‌گرایان» گفته است که ما (اصلاح‌طلبان) به رهبری نظام می‌گفتیم خود شما پرچمدار اصلاحات شوید و ما هم از شما حمایت می‌کنیم.

اما نه رهبر جمهوری اسلامی، نه نهادهای نظامی و سیاسی مهم و مقتدری مثل سپاه پاسداران، شورای نگهبان، مجلس خبرگان و حتی مجمع تشخیص مصلحت نظام اعتقادی به ضرورت دموکراتیک‌شدن نظام سیاسی ایران از طریق برگزاری انتخابات آزاد نداشتند. هستۀ مرکزی قدرت در نظام جمهوری اسلامی، دموکراتیزاسیون را یک «انحراف غربی» می‌دید و آن را به معنای پایان عمر جمهوری اسلامی می‌دانست.

علی خامنه‌ای نه تنها با اصلاحات دموکراتیک محمد خاتمی موافقت نکرد، بلکه در ۲۶ فروردین ۱۳۷۹ در خطبه‌های نماز جمعه دربارۀ «اصلاحات» چنین گفت: «حرف قاطع در زمینۀ اصلاحات این است که اصلاحات، یا اصلاحات اسلامی، انقلابی و ایمانی است که همۀ مسئولان کشور، مردم مومن و همۀ صاحب‌نظران با آن موافقند یا اصلاحات، اصلاحات آمریکایی است که همۀ مسئولین کشور، مردم مومن... با آن مخالفند... از آغاز انقلاب تا کنون همه آرزو داشتند که اصلاحات بوجود آید و هر کس نیز به قدر همت خود در این زمینه کار کرده است و من می‌دانم که مسئولان دولت کنونی و از جمله رئیس‌جمهور محترم که شعار اصلاحات را داده‌اند چه مقصودی را دنبال می‌کنند. آن‌ها خواهان اصلاحات اسلامی و انقلابی هستند و بدیهی است که در جامعۀ ما مواردی وجود دارد که باید اصلاح شود.»

خامنه‌ای در ۱۹ تیر ۱۳۷۹ در دیدار با کارگزاران نظام دربارۀ «پروژۀ اصلاحات» در ایران چنین گفت: «بنده به عنوان کسی که از اوّلِ این انقلاب تا امروز در مسائل گوناگون و در عرصه‌های مختلفِ این نظام ... بوده‌ام؛ هم آدم‌ها را می‌شناسم، هم حرف‌ها را می‌شناسم و هم با تبلیغات رسانه‌ای دنیا آشنا هستم؛ به یک جمع‌بندی رسیده‌ام که به ‌طور خلاصه این است: یک طرح همه‌جانبۀ آمریکایی برای فروپاشی نظام جمهوری اسلامی طرّاحی شد و جوانب آن از همه جهت سنجیده شد. این طرح، طرح بازسازی شده‌ای است از آنچه که در فروپاشی اتّحاد جماهیر شوروی اتفاق افتاد... آن‌ها به خیال خودشان طرح فروپاشی شوروی سابق را منطبق با شرایط ایران بازسازی کردند و می‌خواهند در ایران پیاده کنند... در چند مورد اشتباه کردند: اشتباه اوّلشان این است که آقای خاتمی، گورباچف نیست. اشتباه دومشان این است که اسلام، کمونیسم نیست. اشتباه سومشان این است که نظام مردمىِ جمهوری اسلامی، نظام دیکتاتوری پرولتاریا نیست. اشتباه چهارمشان این است که ایرانِ یکپارچه، شوروىِ متشکّل از سرزمین‌های به هم سنجاق شده نیست. اشتباه پنجم‌شان این است که نقش بی‌بدیل رهبری دینی و معنوی در ایران، شوخی نیست.»

کاملا پیداست که با چنین نگرشی، رهبر جمهوری اسلامی به هیچ وجه حاضر نبود نقش خوان کارلوس (در اسپانیا) یا گورباچف (در شوروی) را ایفا کند. او اگرچه می‌گوید خاتمی گورباچف نیست، ولی نهایتا می‌افزاید کسانی که طرح کاملا آمریکاییِ اصلاحات را به قصد از بین بردن نظام جمهوری اسلامی تدوین کرده‌اند، «نقش بی‌بدیل رهبری دینی و معنوی در ایران» را نادیده گرفته‌اند. یعنی رهبر ایران نه خودش دموکراتیزاسیون یا «اصلاحات آمریکایی» را اجرا و هدایت می‌کند، نه اجازه خواهد داد رئیس‌جمهوری که بیش از ۲۰ میلیون رأی کسب کرده، چنین کاری انجام دهد.

تهران، ایران
تهران، ایران AP Photo

از همین نکتۀ اخیر، به یکی از دلایل عدم شکل‌گیری فرایند «جابجایی» در ایران سه دهۀ اخیر می‌رسیم. در آفریقای جنوبی و لهستان و سایر کشورهایی که از طریق فرایند جابجایی دموکراتیک شدند، سران حکومت و بویژه بالاترین مقام سیاسی حکومت غیردموکراتیک مستقر، در مجموع به این نتیجه رسیده بودند که عصر اقتدارگرایی در کشورشان به پایان رسیده و نمی‌توانند یا نباید در برابر ارادۀ اکثریت مردم برای گذار به دموکراسی مقاومت کنند؛ اراده‌ای که مورد حمایت جامعۀ جهانی هم بود. همکاری دکلرک با ماندلا در آفریقای جنوبی و ژنرال یاروزلسکی با لخ والسا در لهستان، تا حد زیادی ناشی از همین «وقوف تاریخی» بود.

لخ والسا با اینکه رهبر «جنبش همبستگی» (با ۱۰ میلیون عضو) بود، در تحسین عملکرد ژنرال یاروزلسکی، بعدها به این نکته اشاره کرد که یاروزلسکی با اراده و تمایل درونی خود در حرکت کشور به سوی دموکراسی ایفای نقش کرد و فشارها تاثیر چندانی بر او نداشتند.

ولی خامنه‌ای در اوج دوران اصلاحات، در سخنرانی مشهورش در جمع بسیجیان در مصلای تهران، که به توقیف مطبوعات مدافع «اصلاحات دموکراتیک» انجامید، مطبوعات را «پایگاه دشمن» نامید و در واکنش به «فشارهای دشمن» گفت: «اساس حمله و نقشۀ دشمن این است که حکومت را از محور اصلی - محور امامت، محور دین - خارج کند. بعد خاطرش جمع است که همه کار خواهد کرد! من به شما عرض کنم که امروز ... به برکت انقلاب بزرگی مثل انقلاب اسلامی ایران، نه آمریکا و نه بزرگتر از آمریکا ... قادر نیستند حادثه‌ای مثل حادثۀ صلح امام حسن را بر دنیای اسلام تحمیل کنند. این‌جا اگر دشمن زیاد فشار بیاورد، حادثۀ کربلا اتّفاق خواهد افتاد.»

اما به غیر از عدم همراهی علی خامنه‌ای با اصلاح‌طلبان، عامل دیگری که مانع تحقق فرایند جابجایی در ایران شد، در واقع این بود که محمد خاتمی و اصلاح‌طلبان پیرو او، به معنایی که نلسون ماندلا و لخ والسا و واتسلاو هاول در آفریقای جنوبی و لهستان و چکسلواکی «اپوزیسیون» بودند، اپوزیسیون نظام جمهوری اسلامی نبودند. هدف خاتمی و سایر اصلاح‌طلبان نه عبور از جمهوری اسلامی و تأسیس یک نظام سیاسی دموکراتیک، بلکه دموکراتیک‌کردن جمهوری اسلامی بود. ولی نظام مبتنی بر ولایت فقیه و شورای نگهبان و مجلس خبرگان، از قابلیت لازم برای دموکراتیک‌شدن برخوردار نبود. در رویکردی همدلانه، حداکثر می‌توان گفت که نظام جمهوری اسلامی فقط با «اصلاحات ساختاری»، یعنی حذف بعضی از نهادهای یادشده و تعدیل و اصلاح باقی آن‌ها، ممکن بود بتواند دموکراتیک شود. اما اصلاحات ساختاری از نظر علی خامنه‌ای و محافظه‌کاران گرداگرد او، معنایی جز استحالۀ نظام و ازدست‌رفتن سرشت اسلامی-انقلابی‌اش نداشت.

پس از مقاومت خامنه‌ای و نهادهای قانونی تحت امرش در برابر اصلاحات دموکراتیک، اصلاح‌طلبان باید بین «دموکراسی» و «جمهوری اسلامی» یکی را انتخاب می‌کردند و عملا دومی را انتخاب کردند. اگر آن‌ها اولی را انتخاب می‌کردند، موقعیتی شبیه اپوزیسیون رژیم‌های غیردموکراتیک در فرایند جابجایی را پیدا می‌کردند. برای لخ والسا یا ماندلا، حفظ نظام کمونیستی در لهستان یا رژیم آپارتاید در آفریقای جنوبی اهمیتی نداشت اما برای اصلاح‌طلبان حفظ جمهوری اسلامی بسیار مهم بود و دقیقا به همین دلیل عزم و اراده‌شان در مقابله با رهبر جمهوری اسلامی و نیروهای تحت امرش، چندان پایدار نماند.

خاتمی اگر بالاترین مقام سیاسی ایران بود، شاید می‌توانست در قالب فرایند تغییر شکل، گذار به دموکراسی را در ایران رقم بزند ولی به عنوان رئیس‌جمهور تحت امر و سلطۀ ولی‌فقیه، چنین توان و امکانی نداشت.

در فاصلۀ سال‌های ۱۳۷۶ تا ۱۳۹۶، انتخابات ریاست جمهوری با مشارکت اکثریت مردم ایران برگزار می‌شد و اکثر رأی‌دهندگان نیز دست کم در چهار انتخابات (۱۳۷۶، ۱۳۸۰، ۱۳۹۲، ۱۳۹۶) به کاندیدایی رأی دادند که «کاندیدای نظام» محسوب نمی‌شد و شعارهای انتخاباتی‌اش تا حد زیادی در حکم جهت‌گیری برای اصلاح سیاست خارجی و سیاست داخلی رهبر جمهوری اسلامی بود. در سال ۱۳۸۸ نیز انتخابات ریاست جمهوری، بحران مشروعیت عمیق و آشکاری برای جمهوری اسلامی رقم زد.

در اردیبهشت ۱۳۹۶ حسن روحانی با رأی تقریبا ۲۴ میلیون ایرانی مجددا به مقام ریاست جمهوری رسید ولی پس از ناکامی زودهنگام دولت دوم او، نرخ مشارکت مردم در دو انتخابات مجلس و دو انتخابات ریاست جمهوریِ برگزارشده مابین سال‌های ۱۳۹۸ تا ۱۴۰۳ کمتر پنجاه درصد شد. علاوه بر این، از دی‌ماه ۱۳۹۶ تا دی ۱۴۰۴ اعتراضات متعددی علیه نظام جمهوری اسلامی به وقوع پیوست که در قیاس با اعتراضات دوران اصلاحات، به مراتب خشن‌تر بودند؛ خشونتی که واکنشی طبیعی نسبت به دو دهه مقاومت کانون‌‌های اصلی قدرت در برابر اصلاحات دموکراتیک در جمهوری اسلامی ایران بود.

بنابراین عجیب نیست که روند تحولات ناشی از اعتراضات سیاسی در فاصلۀ دی ۱۳۹۶ تا دی ۱۴۰۴ شبیه روند «فروپاشی» در سایر کشورهای برخوردار از رژیم‌های غیردموکراتیک شده است. یعنی مسئلۀ معترضان دیگر اصلاح یا «تغییر شکل» یا استحالۀ جمهوری اسلامی نبوده و آن‌ها خواستار نابودی کامل نظام سیاسی ایران در کوتاه‌ترین زمان ممکن بوده‌اند. از سوی دیگر، معترضان در این هشت سال مذکور، نمایندگان سیاسی برجسته‌ای هم در داخل ایران نداشته‌اند که از طریق آن‌ها، در فرایندی شبیه فرایند «جابجایی»، با هیأت حاکمۀ جمهوری اسلامی وارد مذاکره شوند تا گذاری آرام از جمهوری اسلامی به یک نظام سیاسی دموکراتیک رقم بخورد.

تهران، ایران
تهران، ایران AP Photo

در غیاب رهبری که پرچمدار دموکراتیزاسیون شود (فرایند تغییر شکل) و اپوزیسیونی که بتواند نظام سیاسی را پای میز مذاکره برای برگزاری انتخابات آزاد بنشاند (فرایند جابجایی)، تلاش معترضان برای رقم‌زدن فرایند «فروپاشی» قابل درک است. اما مشکل این‌جاست که فرایند «فروپاشی» چندان مبتنی بر «روش‌های دموکراتیک» نیست و معمولا نیز نتایج غیردموکراتیک به بار می‌آورد.

منظور هانتینگتون از «فروپاشی»، نابودی نسبتا سریع رژیم غیردموکراتیک، همراه با مجازات رهبران رژیم است. او می‌نویسد: «در فرایندهای تغییر شکل و جابجایی، رهبران رژیم‌های اقتدارگرا معمولا از سیاست کناره می‌گرفتند و بی‌سروصدا و با حفظ کم‌‌وبیش حرمت، به پادگان‌ها و یا زندگی عادی و خصوصی خویش بازمی‌گشتند. رهبران اقتدارگرا که در فرایند فروپاشی قدرت را از دست می‌دادند، برعکس، سرنوشت شومی در انتظارشان بود. مارکوس {در فیلیپین} و کائتانو {در پرتغال} به اجبار تن به تبعید دادند. چائوشسکو بی‌درنگ تیرباران شد. افسران نظامی‌ای که بر یونان و آرژانتین حکم رانده بودند، محاکمه و زندانی شدند. در آلمان شرقی هونکر و دیگر رهبران پیشین در معرض تهدید و محاکمه بودند؛ برخلاف لهستان، مجارستان و چکسلواکی که رهبران رژیم پیشین از چنین اقدامات تندی در امان ماندند.»

فروپاشی یک نظام سیاسی از نظر هانتینگتون ممکن است ناشی از انقلاب (ایران و رومانی) یا کودتا (پرتغال) یا جنگ (آرژانتین و یونان) و یا شکست اصلاحات (شوروی) باشد.

در موج سوم دموکراسی، چنانکه پیشتر گفته شد، فقط شش مورد گذار به دموکراسی از طریق فرایند «فروپاشی» رقم خورد (آلمان شرقی، رومانی، یونان، آرژانتین، پرتغال، فیلیپین). در این بازۀ زمانی، مورد مشهوری که نتایج غیردموکراتیک عمیق به بار آورد، فروپاشی رژیم شاه بود. هانتینگتون در کتابش به این نکته اشاره می‌کند که پس از فروپاشی رژیم‌های اقتدارگرا در یونان و فیلیپین، کارامانلیس و آکینو کشورهایشان را به سوی دموکراسی رهبری کردند ولی پس از فروپاشی «رژیم استبدادیِ سست‌بنیان» در ایرانِ ۱۹۷۹، «آیت‌الله» ایران را به سوی دیکتاتوری هدایت کرد.

اپوزیسیون غیردموکراتیک نیز در فرایند فروپاشی و نتایج نامطلوب پس از آن نقش مهمی دارد و هانتینگتون هم دربارۀ وقایع سال‌های نخست دهۀ ۱۹۸۰ می‌گوید: «در نیکاراگوئه و ایران میانه‌روهای دموکراتیک از صحنه کنار گذاشته شدند.»

هانتینگتون دربارۀ فرایند فروپاشی نوشته است: «اصلاح‌طلبان دموکرات در رژیم‌هایی که با فرایند فروپاشی از بین می‌روند، ضعیف هستند یا اصلا وجود ندارند... {در فرایند فروپاشی} عناصر غالب در حکومت، قشریون هستند که با تمام نیرو در مقابل تغییر ایستاده‌اند. در نتیجه، دموکراتیک‌شدن بستگی به این دارد که مخالفان قدرت بیابند، حکومت ضعیف شود تا اینکه سرانجام از هم بپاشد و یا سرنگون شود و گروه‌های مخالف پیشین به قدرت برسند. پس از آن، وقتی گروه‌ها در درون حکومت دربارۀ طبیعت و نوع حکومتی که باید استقرار یابد با یکدیگر درگیر می‌شوند، کشمکش و مبارزه صورت تازه‌ای پیدا می‌کند. فروپاشی، خلاصه، سه مرحله را طی می‌کند: مبارزه برای برانداختن حکومت، سقوط حکومت، مبارزۀ پس از آن.»

یورونیوز فارسی را در ایکس دنبال کنید

در مجموع باید گفت نقش «نفرت» و «خشونت» در فرایند فروپاشی در قیاس با فرایندهای تغییر شکل و جابجایی بیشتر است. علت این وضع هم چیزی نیست جز مقاومت درازمدت حاکم یا حاکمان رژیم غیردموکراتیک در برابر اصلاحات دموکراتیک. رشد نفرت و خشونت در اعتراضات ایران از دی ۱۳۹۶ تا دی ۱۴۰۴ محصول چنین مقاومتی بوده و در چارچوب نظری هانتینگتون، به نظر می‌رسد که جمهوری اسلامی ایران، در شرایط کنونی به مراتب بیش از نیمۀ دوم دهۀ ۱۳۷۰ یا حتی نیمۀ اول دهۀ ۱۳۹۰ مستعد فروپاشی است؛ بویژه اینکه جنگ نیز، به عنوان یکی از عوامل تاریخیِ موثر در فروپاشی رژیم‌های غیردموکراتیک، اکنون به اعتراضات انقلابی ضمیمه شده است.

هانتینگتون «مرگ یا برکناری رهبر» را هم یکی از عوامل موثر در عبور جوامع از رژیم‌های سیاسی غیردموکراتیک می‌داند. در ایران کنونی، «جنگ» موجب «مرگ رهبر» و بسیاری از سران حکومت شده. قطعا ضرباتِ دریافتیِ سنگینِ جمهوری اسلامی در دو جنگ اخیر، بویژه کشته‌شدن رهبر نظام در جنگ دوم، آبستن ایجاد تحولاتی اساسی در ایران است، اما از آن‌جا که سرنگونی جمهوری اسلامی از طریق ترکیب «جنگ و انقلاب» یکی از اهداف اعلام‌شدۀ دونالد ترامپ و بنیامین نتانیاهو بود، پایاییِ حکومت ایران در برابر حملات نظامی سنگین آمریکا و اسرائیل، چنانکه باید موجب شکل‌گیری تصور عمومی «شکست در جنگ» نشده است. حتی بسیاری از مخالفان جمهوری اسلامی در داخل و خارج کشور قائل به شکست جمهوری اسلامی در جنگ با آمریکا و اسرائیل نیستند.

گزینۀ جنگ البته نظراً می‌تواند توسعه یابد و به ورود نیروی نظامی آمریکا به ایران منتهی شود و سرنوشتی همانند رژیم صدام را برای جمهوری اسلامی رقم بزند. ولی شواهد و قرائن نشان نمی‌دهد که ترامپ همانند بوش که بغداد را فتح کرد، در پی فتح تهران باشد. او شاید جنگ را از طریق حملات هوایی وسیع‌تر و ویرانگرتر تکرار کند. چنین رویکردی بیشتر می‌تواند در خدمت فرایندهای «فروپاشی» (از طریق افزایش نارضایتی‌های عمومی، کشته‌شدن رهبر جدید حکومت ایران و شروع دور تازه‌ای از اعتراضات گسترده) و «تغییر شکل» (از طریق حذف تعداد بیشتری از "سران سرسخت" جمهوری اسلامی) باشد.

با این حال نباید از نظر دور داشت که فرایند تغییر شکل در ایران، به احتمال غالب، به معنای استحالۀ تدریجی یک حکومت غیردموکراتیک مذهبی به یک حکومت غیردموکراتیک شبه‌سکولار خواهد بود و عمدتا از حیث سقوط «دیکتاتوری مذهبی» ارزش دارد نه از حیث «تأسیس دموکراسی». اما همین تحول نیز، که در واقع معنایی جز لیبرالیزاسیون ندارد، ممکن است راه گذار به دموکراسی را در ایران هموار کند.

اما فرایند «جابجایی»، که مستلزم مذاکرۀ اپوزیسیون دموکراسی‌خواه با میانه‌روهای مستقر در نظام سیاسی است، ظاهرا شانس تحقق چندانی در ایران ندارد؛ چراکه اپوزیسیون دموکراسی‌خواهی که اساسا با نظام جمهوری اسلامی مخالف باشد، چه در داخل و چه در خارج ایران، قدرت چندانی ندارد. لایه‌های موثرتر اپوزیسیون در خارج کشور نیز دنبال بازگشت به اقتدارگرایی سکولار قبل از انقلاب ۱۳۵۷ هستند و قاعدتا نمی‌توان آن‌ها را کنشگرانی دانست که هدفشان تأسیس نظام سیاسی دموکراتیک در ایران است. این گروه‌ها حداکثر مدافع «لیبرالیزاسیون منهای دموکراتیزاسیون» هستند و لیبرالیزاسیون مد نظرشان نیز عمدتا شامل لیبرالیسم اجتماعی و فرهنگی است نه لیبرالیسم سیاسی.

رفتن به میانبرهای دسترسی
همرسانی نظرها یورونیوز را در گوگل دنبال کنید

مطالب مرتبط

از سنگر انقلاب ۵۷ تا طنین جاوید شاه؛ آیا شکل‌گیری جنبش‌ دانشجویی سلطنت‌طلب بی‌سابقه است؟

۴۷ سال پس از انقلاب اسلامی؛ اعراب چگونه از مقابله با ایران به ترس از سقوط آن رسیدند؟

رضا پهلوی: آنچه در ایران می‌گذرد یک انقلاب واقعی است