جنگ ایران، خاورمیانه و جهان را با دگرگونیهای عمیقی روبهرو کرد. واقعیتهای این جنگ از یک سو در حال بازآرایی زنجیرههای تامین انرژی و محصولات و از سوی دیگر آزمودن اتحادهایی است که مدتها پابرجا بودهاند.
این تحولات همچنین از یک سو محدودیتهای امنیت و ثبات برای کشورهای حاشیه خلیج فارس و خاورمیانه را آشکار کرد و در عین حال محدودیتهای برتری نظامی در تحقق تغییرات سیاسی مطلوب را نیز به آمریکا و اسرائیل نشان داد.
چالش پیش روی آمریکا پس از این جنگ دو وجه دارد: نخست لزوم سازگار شدن با تحولات جاری جهان بدون نیاز به یک شوک بزرگ، و دوم، بازیابی مشروعیت خود بهعنوان رهبر جهانی پس از ضربهای که جنگ ایران به این جایگاه وارد کرده است. توانایی آمریکا در مواجهه با هر دو چالش در سالهای آینده بهطور مستمر مورد آزمون قرار خواهد گرفت.
اگر آمریکا بخواهد خود را با شرایط جدید وفق دهد، میتواند از لحظه تاریخی مشابهی درس بگیرد که در آنها قدرتهای بزرگ به چالش کشیده شدند.
یکی از برجستهترین این نمونهها، بحران سوئز در سال ۱۹۵۶ است که نقطه عطفی تعیینکننده در مسیر امپراتوری بریتانیا به شمار میرود. این بحران محدودیتهای قدرت امپراتوری بریتانیا را آشکار کرد و راه را برای افول تدریجی آن هموار کرد، در حالی که همزمان جایگاه جمال عبدالناصر، رئیسجمهوری مصر را به نماد رهایی ملی در جهان عرب و کشورهای در حال توسعه ارتقا داد.
به کانال تلگرام یورونیوز فارسی بپیوندید
انسداد تنگه هرمز تکرار ملی کردن کانال سوئز بود؟
جمال عبدالناصر در سال ۱۹۵۶ با ملی کردن کانال سوئز از حق حاکمیتی خود استفاده کرد. اقدامی که بریتانیا و فرانسه آن را تهدیدی مستقیم علیه منافع راهبردی و اقتصادی خود و حتی جایگاهشان بهعنوان قدرتهای امپراتوری تلقی کردند. واکنش آنها تشکیل سریع ائتلافی نظامی میان لندن، پاریس و تلآویو با هدف سرنگونی حکومت مصر، بازپسگیری کنترل کانال و احیای نظم سنتی نفوذ منطقهای بود.
این عملیات با وجود برتری آشکار نظامی مهاجمان، تحت فشار شدید بینالمللی، بهویژه از سوی ایالات متحده و اتحاد جماهیر شوروی سابق به شکستی سیاسی انجامید. هر دو ابرقدرت، تشدید بحران را تهدیدی علیه توازن ظریف جنگ سرد و منافع گستردهتر خود میدانستند.
تصمیم مسکو و واشنگتن در واقع تنها زمینهساز یک شکست صرفا تاکتیکی برای بریتانیا نبود، بلکه ضربهای سنگین به تصویر این کشور بهعنوان قدرتی وارد کرد که تا پیش از این قادر به تحمیل اراده خود بود و در نهایت عملا آغاز پایان نقش آن بهعنوان رهبر جهانی را رقم زد.
اهمیت ماجرای کانال سوئز در این است که شکاف ساختاری میان توانایی نظامی و قدرت سیاسی را آشکار کرد. بریتانیا و فرانسه اگرچه توانستند اهداف نظامی خود را محقق سازند، سرزمینهایی از مصر را اشغال کنند و خساراتی وارد کنند اما نتوانستند این دستاوردها را به مزایای سیاسی پایدار تبدیل کنند. حکومت مصر نه سرنگون شد و نه کنترل کانال را واگذار کرد. برعکس، این عملیات به انزوای بینالمللی آنها، فرسایش مشروعیت اخلاقی و سیاسیشان و تسریع روند فروپاشی امپراتوریهای استعماری انجامید.
در مقابل، جمال عبدالناصر با مهارت از بحران بهره برد تا مشروعیت داخلی و بینالمللی خود را تقویت کند و یک حمله نظامی را به سرمایهای سیاسی و نمادین تبدیل کند تا مصر به پرچمدار مبارزه با استعمار و خود او را به قهرمان استقلال ملی تبدیل شوند. این تجربه نشان داد که نتایج جنگها صرفا در میدان نبرد تعیین نمیشوند، بلکه به نحوه تفسیر سیاسی و دیپلماتیک آنها نیز بستگی دارند.
تکرار تجربه جنگ ویتنام و جنگ عراق؟
این درس که امروز شاید بدیهی به نظر برسد، همواره در محاسبات قدرتهای بزرگ جایگاهی نداشته است. نمونه بارز آن جنگ ویتنام است. ایالات متحده با برخورداری از برتری مطلق فناوری نظامی و قدرت تخریبی وارد جنگ شد، اما نتوانست به پیروزی قاطع دست یابد. ویتنام، با وجود ضعف مادی، توانست از عواملی مانند مشروعیت ملی، شناخت محلی و رهبری آماده تحمل هزینههای انسانی طولانیمدت بهره ببرد.
ماهیت جنگ ویتنام غیرمتعارف بود چراکه حریف آمریکا بیش از آنکه به دنبال پیروزی مستقیم نظامی باشد، بر روی فرسایش اراده دولتهای متوالی آمریکا حساب میکرد. با افزایش تلفات انسانی، مخالفت داخلی در جامعه آمریکا افزایش و حمایت بینالمللی کاهش پیدا کرد. ادامه جنگ از نظر سیاسی چنان پرهزینه شد که پیروزی نظامی دیگر نه ممکن بود و نه حتی معنا داشت. در نهایت، آمریکا ناچار به عقبنشینی شد و نشان داد که حتی یک ابرقدرت نیز نمیتواند بدون فراهم بودن شرایط سیاسی لازم، اراده خود را بر کشوری بسیار کوچکتر تحمیل کند.
مخالفت داخلی در آمریکا در پی افزایش قیمت سوخت و تردید در میان متحدان ایالات متحده در زمینه اهداف تعیین شده در جنگ ایران اهمیت این عوامل را بار دیگر نشان داد.
در ویتنام، قدرت نظامی آمریکا دریافت که برتری فناوری نمیتواند جایگزین درک سیاسی و فرهنگی از محیط محلی شود و مهمتر از آن اینکه زمان میتواند به سلاحی در دست طرف ضعیفتر جنگ تبدیل شود.
این الگو، هرچند در قالبی متفاوت، در جنگ عراق در سال ۲۰۰۳ نیز تکرار شد. آمریکا توانست رژیم صدام حسین را به سرعت سرنگون کند. عملیاتی که در نگاه اول نمونهای کلاسیک از اقدام نظامی سریع و قاطع به نظر میرسید. اما این پیروزی با ظاهری سریع به سرآغاز بحرانی پیچیده و طولانی تبدیل شد.
نبود برنامهریزی برای دوران پس از جنگ، انحلال نهادهای دولتی و فروپاشی ساختارهای امنیتی، خلاء سیاسی و امنیتی ایجاد کرد تا نیروهای مختلف داخلی و خارجی از جمله ایران از آن بهره ببرند. نتیجه این جنگ تشدید خشونتهای فرقهای و تروریسم و حضور طولانیمدت نیروهای آمریکایی بود که نتوانست ثبات واقعی به ارمغان آورد.
ابزارهای نامتقارن در جنگ «ترکیبی»
رویارویی میان آمریکا و ایران همین معضلات را در بستری پیچیدهتر در سال ۲۰۲۶ بازتولید کرد. با وجود شکاف عظیم در توان نظامی دو طرف، ایران از چارچوب جنگ متعارف مستقیم استفاده نکرد بلکه بر مجموعهای از ابزارهای نامتقارن از جمله شبکههای منطقهای متشکل از گروههای مسلح و توانمندیهای موشکی تکیه کرد. این نوع جنگ دستیابی به پیروزی قاطع را دشوار میسازد، زیرا میدانهای نبرد را پراکنده، مدت درگیری را طولانی و هزینههای سیاسی و اقتصادی را افزایش میدهد.
محیط منطقهای و بینالمللی پیرامون این جنگ نیز بر پیچیدگی آن افزود. فقدان اجماع گسترده بینالمللی درباره اهداف و ابزارهای جنگ، اختلاف مواضع قدرتهای بزرگ و تردید برخی متحدان سنتی، توان آمریکا برای تبدیل برتری نظامی خود به دستاوردهای سیاسی ملموس را محدود کرد.
در این میان، ماهیت نظم بینالمللی کنونی نقشی تعیینکننده دارد. جهان سال ۲۰۲۶ با جنگ ایران نشان داده شد که دیگر نه جهان دوقطبی دوران جنگ سرد است و نه جهان تکقطبی دهه ۱۹۹۰ پس از فروپاشی دیوار برلین. جنگ ایران نشان داد که جهان به سوی چندقطبی پیچیدهای حرکت میکند که در آن نقش قدرتهای بزرگ، قدرتهای منطقهای و بازیگران غیردولتی در هم تنیده شده است. این چندقطبی بودن، تحمیل یکجانبه اراده را برای هر قدرتی، هرچقدر هم قدرتمند باشد، دشوار میکند و اهمیت اجماعسازی و ائتلافسازی را افزایش میدهد.
علاوه بر این، خود ماهیت جنگ نیز تغییر کرده است. جنگها دیگر صرفا میان ارتشهای منظم و در جبهههای مشخص رخ نمیدهند، بلکه ابعاد اقتصادی، اطلاعاتی، سایبری و سیاسی را نیز در بر میگیرند. بازیگران ضعیفتر بیش از پیش توانستهاند از این ابعاد برای جبران ضعف نظامی خود استفاده کنند و دستیابی قدرتهای بزرگ به برتری قاطع نظامی و سیاسی را دشوار کنند.
همچنین نمیتوان نقش افکار عمومی داخلی در کشورهای دموکراتیک را نادیده گرفت. تجربه جنگهای ویتنام و سپس عراق نشان داد که حمایت عمومی پایدار نیست، بلکه تحت تاثیر تحولات جنگ و هزینههای انسانی و اقتصادی آن قرار دارد. در دنیای امروز، که اطلاعات با سرعت انتشار مییابند و جوامع ظرفیت بیشتری برای سازماندهی و ابراز نظر دارند، حفظ چنین حمایتی دشوارتر میشود و محدودیتهای بیشتری بر تصمیمگیران تحمیل میکند.
از این رو قدرت نظامی، با وجود اهمیت انکارناپذیرش، دیگر برای دستیابی به نتایج قاطع در منازعات بینالمللی کافی نیست. موفقیت اکنون نیازمند ترکیبی پیچیده از ابزارهاست: دیپلماسی موثر، مشروعیت بینالمللی، ائتلافهای پایدار، توانایی مدیریت دوران پس از درگیری و درک عمیق از زمینههای محلی. بدون این عناصر، پیروزیهای نظامی به دستاوردهایی موقت تبدیل میشوند که زیر فشار پیچیدگیهای سیاسی بهسرعت فرسوده میشوند.
مقایسه میان سالهای ۱۹۵۶ و ۲۰۲۶ نشان میدهد که شباهت اصلی نه فقط در محدودیتهای نیروی نظامی، بلکه در چالش بزرگترِ تبدیل قدرت به نفوذ سیاسی پایدار نهفته است. بریتانیا در بحران سوئز دریافت که دوران امپراتوریهایی که اراده خود را از طریق زور تحمیل میکردند به پایان رسیده است و مشروعیت بینالمللی به عنصری ضروری تبدیل شده است. ایالات متحده نیز امروز با چالشی مشابه روبهرو است: سازگاری با جهانی که در آن هژمونی یکجانبه دیگر از طریق ابزارهای سنتی قابل دستیابی نیست.
البته تفاوتها همچنان قابل توجهاند. آمریکا هنوز از برتری قابل ملاحظه نظامی، اقتصادی و فناوری برخوردار است و شبکهای گسترده از ائتلافها و نهادهای انعطافپذیر دارد. از سوی دیگر چالشهای فعلی نتیجه یک شکست قاطع و واحد نیستند، بلکه حاصل انباشت مجموعهای از بحرانها و تجربیات (از جمله خروج آمریکا از افغانستان در سال ۲۰۲۱) هستند که محدودیتهای هژمونی تکقطبی و قدرت نظامی را آشکار کردهاند.
بازتعریف قدرت در دوره جنگهای «ترکیبی»
مقایسه بحران کانال سوئز، جنگهای ویتنام، عراق و ایران الگویی تکرارشونده را آشکار میکند: قدرتی بزرگ با تواناییهای نظامی عظیم که با محدودیتهای فزایندهای در تبدیل این ابزارها به نتایج سیاسی پایدار روبهرو است. این الگو پایان قدرت را نشان نمیدهد، بلکه بازتعریف آن را نمایان میکند. در جهان امروز، قدرت دیگر صرفا با توانایی پیروزی در جنگها سنجیده نمیشود، بلکه با توانایی جلوگیری از آنها، مدیریت آنها در صورت وقوع و ایجاد نظمی منطقهای و بینالمللی باثباتتر پس از آنها اندازهگیری میشود.
بحران کانال سوئز در سال ۱۹۵۶ نشان داد که نادیده گرفتن مشروعیت بینالمللی و توازن سیاسی، نفوذ را تضعیف میکند. تجربه جنگهای ویتنام، عراق و ایران نیز نشان میدهد که دستکم گرفتن پیچیدگی جوامع و منازعات محلی و اتکای بیش از حد به نیروی نظامی میتواند برتری را به نقطه ضعف تبدیل کند. قدرت نظامی بدون مشروعیت، در نهایت موجب بیارزش شدن سایر اشکال قدرت شده و به شکست سیاسی میانجامد.
جنگ ایران چگونه به فرصتی تاریخی برای قدرتهای نوظهور و در حال ظهور تبدیل شد؟
مائو تسهتونگ، رهبر چین کمونیست زمانی با گفتن جمله ««زیر آسمان خدا، یک بینظمی بزرگ میبینم، پس وضعیت عالی است» تاکید را بر روی این گذاشت که هر بحران بزرگ، فرصتهای بیسابقهای برای تغییرات مطلوب ایجاد میکند. مسیر جنگ ایران که با حمله نظامی آمریکا و اسرائیل در روز ۲۸ فوریه (۹ اسفند) آغاز شد در نهایت به دلیل مقاومت ایران، بسته شدن تنگه هرمز و گسترش جنگ از سوی تهران به کل منطقه تبدیل به یک بنبست شد.
ایران نه تنها تنگه هرمز را به عنوان یکی از مهمترین گلوگاههای راهبردی جهان بست بلکه توانست با حمله به زیرساختهای انرژی در سراسر منطقه خلیج فارس بازارهای جهانی را تحت تاثیر قرار دهد.
تاثیرات منفی بر بازارهای انرژی، مواد غذایی و مواد معدنی حیاتی خطر رکود جهانی و کند شدن رشد اقتصادی جهان طی سالهای آینده را افزایش داد. در هفتههای پایانی جنگ ایران حتی این نگرانی پدید آمده بود که با توجه به وجود مراکز دادههای دیجیتال در منطقه خلیج فارس و نقش کشورهای این منطقه در تامین انرژی ممکن است حباب هوش مصنوعی در بازارهای مالی شکسته شود و پیامدهایی فراتر از حد انتظار در پی داشته باشد.
این وضعیت بهشدت جایگاه رهبری آمریکا در سطح جهان و مهمتر از آن، هاله شکستناپذیری نظامی آن را تضعیف کرد. ایالات متحده در دوران آتشبس و هفتههای آخر درگیری با ایران تنها به دنبال گشایش آبراهی بود که تا پیش از آغاز جنگ باز بود. این در حالی است که تنها چند ماه قبل در جریان عملیات برقآسای آمریکا در ونزوئلا این تصور پدید آمده بود که ایالات متحده پس از خروج فاجعهبار از افغانستان در سال ۲۰۲۱ حالا به عنوان یکهتاز به عرصه قدرتنمایی در سطح جهان بازگشته است.
به این ترتیب بحران جنگ ایران فرصتی تاریخی برای قدرتهای نوظهور یا در حال ظهور مانند چین فراهم کرد تا با استفاده از این شرایط بتواند موقعیت خود را بهعنوان یک ابرقدرت سازندهتر و کمتنشتر تثبیت کند. چین نه تنها روابط گرمی با ایران دارد بلکه از ذخایر عظیم انرژی برخوردار است و بهسرعت در حال توسعه صنایع تولیدی عاری از گازهای کربنی خود است. پکن در جریان این بحران آسیب کمتری دید و مهمتر از آن، در موقعیت مناسبی برای بهرهبرداری از نقاط ضعف آمریکا قرار گرفت.
کشورهای نوظهور یا در حال ظهور چگونه از جنگ ایران به سود خود بهره بردند؟
یکی از متناقضترین جنبههای جنگ ایران سکوت گروه بریکس بود. این موضوع از آنجا قابل توجه است که بریکس نهتنها خود را بهعنوان ستون جایگزین رهبری جهانی معرفی کرده، بلکه ایران نیز عضو کامل آن است. حضور امارات عربی متحده در گروه بریکس و اختلاف ابوظبی با ایران در واقع نشاندهنده شکافهای دیرینه در درون این گروه و تضعیف موقعیت ادعایی آن برای تبدیل شدن به جایگزینی معتبر برای گروه هفت است.
این در حالی است که روسیه، چین، برزیل و آفریقای جنوبی حمله آمریکا و اسرائیل به ایران را محکوم کردند. در همین حال، رهبران مصر، اتیوپی و اندونزی، با وجود همدلی احتمالی با ایران، مشتاق حفظ روابط سازنده با کشورهای عربی خلیج فارس و آمریکا بودند. شاید مهمتر از همه، هند تلاش کرده است همزمان روابط مثبتی با تهران، تلآویو و واشنگتن داشته باشد. هر چند این سیاست دهلینو نیز محدودیتهای خود را نشان داد چراکه دولت نارندرا مودی، نخستوزیر هند به دلیل اتخاذ سیاست چندجانبهگرایی اما بدون اصول مشخص، که در همهجا حضور دارد اما اهرم نفوذ معناداری ندارد، با انتقادهای شدیدی روبهرو شد.
راهول گاندی، رهبر حزب کنگره هند، در بحبوحه افزایش انتقادهای داخلی از موضعگیری مبهم دهلینو در قبال جنگ، گفت: «سیاست خارجی هند به سیاست شخصی نخستوزیر نارندرا مودی تبدیل شده و اکنون به یک شوخی جهانی تبدیل شده است.»
نزدیک به نیمی از واردات نفت خام هند از تنگه هرمز عبور میکند. تنگهای که اکنون با وجود برقراری آتشبس عملا همچنان تحت کنترل تهران قرار دارد. نزدیکی راهبردی نارندرا مودی به اسرائیل، از جمله سخنرانی او در کنست اندکی پیش از آغاز درگیری و غرق شدن شناور نظامی دنا توسط آمریکا پس از بازگشت از رزمایش مشترک با هند، شکافهایی در روابط ایران و هند ایجاد کرد.
برزیل بهعنوان یک قدرت بزرگ در حوزه سوختهای زیستی، موقعیت نسبتا مناسبی برای مقابله با شوک وارده به بازار انرژی داشت. دولتلولا دا سیلوا، رئیسجمهوری برزیل همچنین برنامه تقویت توان دفاعی کشور را تشدید کرده و اخیرا از نخستین جنگنده بومی خود رونمایی کرده است.
لولا گفته است: «در آمریکای جنوبی خود را منطقهای صلحطلب معرفی میکنیم. هیچکس بمب هستهای یا اتمی ندارد. بنابراین ما دفاع را بهعنوان عامل بازدارندگی میبینیم.»
پس از عملیات نظامی آمریکا علیه ونزوئلا و افزایش تنشها میان دولت ترامپ و آفریقای جنوبی بر سر مسائل مربوط به اسرائیل و سفیدپوستان در آفریقای جنوبی، لولا دا سیلوا خواستار همکاری نظامی گستردهتر میان دو عضو موسس بریکس شد.
او به سیریل رامافوسا، رئیسجمهور آفریقای جنوبی، گفت: «نمیدانم آیا رفیق رامافوسا متوجه است یا نه که اگر از نظر دفاعی آماده نباشیم، روزی ممکن است کسی به ما حمله کند. باید ظرفیتهای خود را ترکیب کنیم و ببینیم چه چیزهایی را میتوانیم با هم تولید و توسعه دهیم. لازم نیست دائما از فروشندگان خارجی سلاح خرید کنیم.»
در این میان روسیه نیز از افزایش قیمت نفت و همچنین فروش بیشتر تسلیحات به ایران سود برده است. این در حالی است که گفته میشود روسیه نقشی کلیدی در کمک به ایران برای هدفگیری موثر پایگاههای آمریکا در منطقه داشته است.
پیامد جنگ ایران؛ تقویت جایگاه چین و لحظه آزمون برای آمریکا
بحران کنونی خاورمیانه که پس از امضای تفاهمنامه بین ایران و آمریکا اندکی فروکش کرده است نهتنها افسانه توان نظامی آمریکا را خدشهدار کرد، بلکه جایگاه این کشور را در میان کشورهای نوظهور یا در حال ظهور نیز تضعیف کرد. یک نظرسنجی معتبر در کشورهایی مانند مصر، کنیا، نیجریه، پاکستان، عربستان سعودی و آفریقای جنوبی اخیرا نشان داد که از نظر پاسخدهندگان در این کشورها اسرائیل (۳۸ درصد) و آمریکا (۲۹ درصد) بیشترین مسئولیت را در بحران خاورمیانه دارند. این در حالی است که ۴۳ درصد از پاسخدهندگان با ایران ابراز همدلی کردهاند. در پاکستان، کشوری که در نهایت به میانجیگر اصلی بین ایران و آمریکا تبدیل شد اکثریت قاطع (۸۲ درصد) خواهان پیروزی ایران بودند. نکته مهم این است که تنها ۱۸ درصد در کشورهای فوق معتقدند آمریکا از طریق اقدامات اخیر خود به ثبات منطقه کمک کرده است.
جنگ با ایران همچنین از جنبههای ملموستری نیز به جایگاه جهانی آمریکا آسیب زد. نخست آنکه ایالات متحده بهسرعت ذخایر موشکهای راهبردی و سامانههای رهگیر پیشرفته خود را مصرف کرد بیآنکه بتواند توانایی ایران برای حملات موشکی و پهپادی مداوم را بهطور پایدار کاهش دهد.
از سوی دیگر چین بر زنجیرههای تامین جهانی مواد معدنی حیاتی تسلط قابل توجهی دارد. موادی که برای بازسازی ذخایر تسلیحاتی آمریکا ضروری هستند. این امر چین را در موقعیتی ممتاز قرار میدهد تا مسیر بازسازی دفاعی غرب پس از جنگ را تحت تاثیر قرار دهد یا حتی از آن بهعنوان ابزار فشار استفاده کند.
چین پیش از این نیز در جریان جنگ تعرفهها با دولت ترامپ توانسته بود رئیسجمهوری آمریکا را وادار به عقبنشینی کند.
در حالی که متحدان اصلی آمریکا در آسیا و اروپا در جریان جنگ ایران با شوک شدید انرژی دستوپنجه نرم میکردند، چین صادرات خودروهای برقی، تنوعبخشی به انرژیهای تجدیدپذیر و حتی روند «دلارزدایی» در بازار انرژی را تسریع کرد. روندی که تا حدی به دلیل برخورد متفاوت ایران با محمولههای نفتی چین و معاملات مبتنی بر یوان در تنگه هرمز امکانپذیر شده است.
در این میان آنچه برای آمریکا و متحدانش بیش از پیش نگرانکننده به نظر میرسد امکان استفاده چین از جنگ ایران بهعنوان آزمایشگاهی پویا برای استخراج درسهای تاکتیکی و عملیاتی علیه متحدان آمریکا در آسیا است. موفقیت ایران در تضعیف حضور نظامی آمریکا از طریق جنگ ترکیبی و «استراتژی اشباع» یعنی اتکا به پهپادهای ارزانقیمت با تولید انبوه (با هزینه ۴ تا ۷ هزار دلار) و موشکهای پیشرفته برای غلبه بر سامانههای دفاعی گرانقیمت غربی میتواند به پکن برای بهینهسازی راهبرد نظامی ارتش خود کمک شایانی کند.
از آنجا که ایران احتمالا از نرمافزارها و سامانههای رهگیری و هدفگیری چینی استفاده میکند، پکن بهطور مستقیم به اطلاعات مربوط به موفقیتهای عملیاتی ایران و نقاط ضعف سامانههای تسلیحاتی غرب دسترسی دارد. بنابراین، آمریکا با هدف قرار دادن یکی از شرکای کلیدی چین در خاورمیانه، نهتنها پکن را تضعیف نکرد، بلکه ناگزیر زمینه را برای شکلگیری نظمی جدید و پیچیدهتر در جهان فراهم کرد؛ نظمی که چندقطبیتر خواهد بود و طبیعتا چین یکی از ستونهای اصلی آن به شمار میرود.
در مقابل برای آمریکا امروز به نظر میرسد که این کشور بیش از هر زمان دیگری نیازمند بازاندیشی در ابزارها و راهبردهای خود است، نه به این دلیل که قدرت خود را از دست داده، بلکه چون ماهیت جهانی که در آن این قدرت را اعمال میکند، دگرگون شده است.
از این منظر، سال ۲۰۲۶ شاید لحظه افول نباشد، اما بیتردید لحظهای برای آزمون است: آزمونی برای سنجش توانایی آمریکا در آموختن از تاریخ، گذار از منطق حلوفصل نظامی به منطق مدیریت منازعه، و از تحمیل اراده به ساختن اجماع. اگر بریتانیا برای درک محدودیتهای قدرت خود به شوک کانال سوئز نیاز داشت، پرسش امروز این است که آیا آمریکا میتواند همان درس را بدون نیاز به شوکی مشابه بیاموزد؟ اگر نتواند، انباشت تجربهها بهآرامی اما پیوسته نقش آن را بهعنوان رهبر جهانی بازتعریف خواهد کرد.