Newsletter خبرنامه Events مناسبت ها پادکست ها ویدیو Africanews
Loader
ما را پیدا کنید
آگهی

تفاهم‌نامه ایران و آمریکا؛ آیا جنگ الزاما به تغییر سیاسی می‌انجامد؟ تاریخ چه می‌گوید؟

آیا جنگ الزاما به تغییر سیاسی می‌انجامد؟
آیا جنگ الزاما به تغییر سیاسی می‌انجامد؟ Copyright  یورونیوز
Copyright یورونیوز
نگارش از یورونیوز فارسی
تاریخ انتشار به روز شده در
همرسانی نظرها یورونیوز را در گوگل دنبال کنید
همرسانی Close Button

امضای تفاهم‌نامه میان ایران و آمریکا پس از ماه‌ها جنگ وتحولات سیاسی در تهران بار دیگر یکی از قدیمی‌ترین پرسش‌های علوم سیاسی را در برابر ناظران قرار داده است: آیا جنگ و بحران‌های نظامی به تضعیف حکومت‌های اقتدارگرا و گشایش سیاسی منجر می‌شوند یا برعکس، راه را برای تمرکز بیشتر قدرت باز می‌کنند؟

همزمان با حملات نظامی اسرائیل و ایالات متحده به ایران، برخی از مخالفان جمهوری اسلامی این جنگ را عاملی بالقوه برای تضعیف ساختار قدرت و تسریع تغییرات سیاسی ارزیابی کردند. این دیدگاه البته محدود به ایران نیست و ریشه در یکی از بحث‌های قدیمی علوم سیاسی دارد؛ بحثی که از آرژانتین و پرتغال تا شوروی، چین، عراق و آلمان را در بر می‌گیرد.

آگهی
آگهی

این بحث در مورد ایران نیز مطرح است. در سال‌های پس از اعتراضات به نتایج انتخابات ریاست جمهوری سال ۱۳۸۸، نام مجتبی خامنه‌ای بارها در گزارش‌های رسانه‌‌ای و تحلیل‌های سیاسی به عنوان چهره‌ای تأثیرگذار در پشت صحنه بخشی از ساختار امنیتی و محافظه‌کار جمهوری اسلامی مطرح شد. همزمان گمانه‌زنی‌ها درباره احتمال جانشینی او نیز به تدریج افزایش یافت. با این حال تا پیش از انتخابش به عنوان رهبر جمهوری اسلامی، اطلاعات رسمی محدودی درباره جایگاه، اختیارات و نقش واقعی او در ساختار تصمیم‌گیری نظام وجود داشت و بخش عمده ارزیابی‌ها بر پایه گزارش‌های غیررسمی و تحلیل‌های سیاسی استوار بود.

برخی ناظران روی کار آمدن او در فضای ناشی از جنگ را نه نشانه گذار به یک نظم سیاسی جدید، بلکه نشانه تغییر موازنه قدرت در درون ساختار موجود می‌دانند. از نگاه این تحلیلگران مساله اصلی پس از جنگ نه دگرگونی ماهیت نظام، بلکه افزایش نفوذ جریان‌های امنیتی و محافظه‌کار در ساختار قدرت است.

جنگ‌هایی که به تضعیف حکومت‌های اقتدارگرا انجامیدند

ساموئل هانتینگتون، نظریه‌پرداز آمریکایی و نویسنده کتاب «موج سوم دموکراتیزاسیون» معتقد بود که شکست‌های نظامی می‌توانند مشروعیت حکومت‌های اقتدارگرا را تضعیف کرده و زمینه را برای گذار سیاسی فراهم کنند. با این حال، او هرگز جنگ را مسیری قطعی به سوی دموکراسی نمی‌دانست. هانتینگتون همزمان هشدار می‌داد که بحران‌های بزرگ سیاسی و نظامی ممکن است به «موج بازگشت» منجر شوند؛ وضعیتی که در آن اشکال تازه‌ای از اقتدارگرایی، ملی‌گرایی اقتدارگرا، حکومت‌های امنیتی یا حتی دیکتاتوری‌های جدید سر برمی‌آورند.

هانتینگتون و بسیاری از پژوهشگران گذار سیاسی، برای توضیح نقش بحران‌های نظامی در تغییر رژیم‌ها به نمونه‌هایی اشاره می‌کنند که در آن‌ها شکست نظامی یا فرسایش ناشی از جنگ، مشروعیت حکومت را تضعیف کرده و زمینه را برای تحولات سیاسی فراهم کرده است:

آرژانتین؛ جنگی کوتاه که به سقوط حکومت نظامی انجامید

در آوریل ۱۹۸۲ حکومت نظامی آرژانتین برای بازپس‌گیری جزایر فالکلند (مالویناس) که تحت کنترل بریتانیا بود وارد جنگ شد. رهبران نظامی امیدوار بودند که با تکیه بر احساسات ملی‌گرایانه، حمایت افکار عمومی را جلب کنند و بحران‌های داخلی را پشت سر بگذارند اما شکست سریع آرژانتین در برابر نیروهای بریتانیایی نتیجه‌ای معکوس داشت.

شکست در جنگ ضربه سنگینی به اعتبار ارتش وارد کرد و مشروعیت حکومت نظامی را به شدت تضعیف کرد. تنها دو سال بعد، نظامیان قدرت را واگذار کردند و روند بازگشت به دموکراسی آغاز شد.

هانتینگتون این تجربه را یکی از نمونه‌های کلاسیک تأثیر شکست نظامی بر فرسایش مشروعیت حکومت‌های اقتدارگرا می‌دانست.

اما شکست نظامی به تنهایی گذار به دموکراسی را رقم نزد. بحران اقتصادی، کاهش شدید اعتبار ارتش، فشار احزاب سیاسی و جامعه مدنی و آمادگی نهادهای غیرنظامی برای در دست گرفتن قدرت نیز در انتقال قدرت به دولت منتخب نقش مهمی داشتند.

شهروندان آرژانتینی پس از اعلام ورود نیروهای این کشور به جزایر فالکلند (مالویناس) در بوئنوس آیرس جشن می‌گیرند؛ ۲ آوریل ۱۹۸۲
شهروندان آرژانتینی پس از اعلام ورود نیروهای این کشور به جزایر فالکلند (مالویناس) در بوئنوس آیرس جشن می‌گیرند؛ ۲ آوریل ۱۹۸۲ AP Photo

پرتغال؛ جنگ‌هایی که امپراتوری را فرسوده کرد

در دهه‌های ۱۹۶۰ و ۱۹۷۰، پرتغال درگیر جنگ‌های طولانی و پرهزینه‌ای برای حفظ مستعمرات خود در آفریقا به‌ویژه در آنگولا، موزامبیک و گینه بیسائو بود.

این جنگ‌ها بخش بزرگی از بودجه کشور را مصرف می‌کردند و هزاران سرباز پرتغالی را درگیر کرده بودند. به تدریج نارضایتی در میان افسران ارتش و جامعه افزایش یافت.

سرانجام در سال ۱۹۷۴ گروهی از افسران ارتش با انجام «انقلاب میخک‌» به حکومت اقتدارگرای چند دهه‌ای پایان دادند. پرتغال پس از آن وارد مسیر گذار به دموکراسی شد.

با این حال بسیاری از پژوهشگران تأکید می‌کنند که جنگ‌های استعماری تنها عامل سقوط رژیم نبودند. فرسایش اقتصادی، نارضایتی افسران جوان ارتش، فعالیت نیروهای مخالف حکومت و تمایل پرتغال برای پیوستن به ساختارهای سیاسی و اقتصادی اروپای غربی نیز در روند گذار به دموکراسی نقش داشتند.

شهروندان پرتغالی از سربازان شرکت‌کننده در «انقلاب میخک‌ها» استقبال می‌کنند؛ لیسبون، ۲۵ آوریل ۱۹۷۴.
شهروندان پرتغالی از سربازان شرکت‌کننده در «انقلاب میخک‌ها» استقبال می‌کنند؛ لیسبون، ۲۵ آوریل ۱۹۷۴. AP Photo

آلمان؛ از فروپاشی امپراتوری تا تولد دموکراسی پس از جنگ جهانی دوم

آلمان شاید روشن‌ترین نمونه برای پیچیدگی رابطه جنگ و دموکراسی باشد.

پس از شکست در جنگ جهانی اول، امپراتوری آلمان فروپاشید و جمهوری وایمار شکل گرفت. اما این گذار دموکراتیک پایدار نماند و بحران اقتصادی، تورم، بی‌ثباتی سیاسی در کنار احساس تحقیر ناشی از معاهده ورسای به رشد نیروهای افراطی انجامید. ریچارد ایوانز، مورخ بریتانیایی در کتاب «ظهور رایش سوم» استدلال می‌کند که شکست نظامی به تنهایی زمینه‌ساز ظهور نازیسم نبود بلکه ترکیب بحران اقتصادی، ضعف نهادهای دموکراتیک و بی‌اعتمادی بخش‌هایی از جامعه به جمهوری وایمار، شرایط را برای قدرت‌گیری هیتلر فراهم کرد.

در مقابل شکست کامل آلمان در جنگ جهانی دوم به فروپاشی کامل رژیم نازی و آغاز بازسازی سیاسی و نهادی منجر شد. تجربه آلمان نشان می‌دهد حتی در یک کشور واحد نیز شکست نظامی می‌تواند نتایج کاملا متفاوتی به همراه داشته باشد.

با این حال، بسیاری از مورخان معتقدند که شکست نظامی به تنهایی دموکراسی را به آلمان نیاورد. بازسازی نهادهای سیاسی و قضایی، کمک‌های اقتصادی طرح مارشال، شکل‌گیری احزاب دموکراتیک و تغییر تدریجی نگرش بخش‌هایی از جامعه آلمان نسبت به گذشته نازی نیز در این روند نقش تعیین‌کننده داشتند. در دهه‌های پس از جنگ، مواجهه انتقادی با میراث نازیسم و پذیرش گسترده‌تر ارزش‌های دموکراتیک به یکی از پایه‌های ثبات سیاسی آلمان غربی تبدیل شد.

هیتلر و ارتش نازی آلمان ۱۹۳۳
هیتلر و ارتش نازی آلمان ۱۹۳۳ AP Photo

جنگ‌هایی که اقتدارگرایی حکومت‌ها را تقویت کردند

تجربه آرژانتین، پرتغال و تا حدی آلمان پس از جنگ جهانی دوم از جمله نمونه‌هایی هستند که توضیح نقش شکست نظامی در تضعیف حکومت‌های اقتدارگرا را نشان می‌دهند اما همه تجربه‌های تاریخی چنین مسیری را طی نکرده‌اند. در مواردی دیگر، جنگ نه تنها به تضعیف حکومت منجر نشد بلکه به تمرکز بیشتر قدرت، گسترش نهادهای امنیتی و شکل‌گیری اشکال تازه‌ای از اقتدارگرایی انجامید. چه کشوری مورد تهاجم خارجی بوده چه مهاجم محسوب می‌شده یا یکی از طرف‌های درگیر جنگ به حساب می‌آمده است.

عراق؛ جنگ فرسایشی و گسترش دستگاه امنیتی

جنگ هشت‌ساله ایران و عراق که از سال ۱۹۸۰ تا ۱۹۸۸ ادامه یافت، یکی از طولانی‌ترین جنگ‌های قرن بیستم بود.

حکومت صدام حسین در طول جنگ بخش بزرگی از جامعه عراق را نظامی کرد و اختیارات نهادهای امنیتی را گسترش داد. اگرچه عراق پس از جنگ با بحران اقتصادی گسترده‌ای روبه‌رو شد اما حکومت بعث نه تنها سقوط نکرد بلکه برای سال‌ها به سرکوب مخالفان ادامه داد.

صدام حسین در میانه جنگ با ایران ۱۹۸۰
صدام حسین در میانه جنگ با ایران ۱۹۸۰ AP Photo

کامبوج؛ سقوط خمرهای سرخ، نه پایان اقتدارگرایی

حکومت خمرهای سرخ به رهبری پل پوت که از سال ۱۹۷۵ تا ۱۹۷۹ بر کامبوج حکومت می‌کرد، به دلیل سیاست‌های کوچ اجباری جمعیت، کار اجباری، پاکسازی‌های سیاسی و مرگ گسترده غیرنظامیان، یکی از خونبارترین تجربه‌های سیاسی قرن بیستم به شمار می‌رود.

در اواخر سال ۱۹۷۸، ویتنام به کامبوج حمله کرد و ظرف چند هفته حکومت خمرهای سرخ را سرنگون کرد. از این منظر جنگ به پایان یکی از خشن‌ترین رژیم‌های کمونیستی جهان انجامید.

اما نتیجه این تحول استقرار دموکراسی نبود. حکومت جدید که با حمایت ویتنام شکل گرفت برای سال‌ها ساختاری تک‌حزبی و اقتدارگرا داشت. بعدها نیز هون سن، که دهه‌ها قدرتمندترین چهره سیاسی کشور بود، نظامی را شکل داد که اگرچه انتخابات در آن برگزار می‌شد اما مخالفان با محدودیت‌های گسترده روبه‌رو بودند.

روسیه؛ جنگ چچن و ظهور پوتین

در پایان دهه ۱۹۹۰، روسیه با بحران‌های اقتصادی و سیاسی گسترده‌ای مواجه بود. آغاز جنگ دوم چچن در سال ۱۹۹۹ به دولت اجازه داد «مبارزه با تروریسم» و حفظ تمامیت ارضی را به محور سیاست داخلی تبدیل کند.

در همین دوره ولادیمیر پوتین به قدرت رسید و محبوبیت او به سرعت افزایش یافت. بسیاری از پژوهشگران معتقدند فضای امنیتی ناشی از جنگ چچن در تمرکز قدرت در کرملین و شکل‌گیری نظام سیاسی روسیه در دهه‌های بعد نقش مهمی داشت.

شوروی؛ پیروزی‌ استالین را قدرتمندتر کرد

اتحاد جماهیر شوروی بیش از هر کشور دیگری در جنگ جهانی دوم تلفات انسانی متحمل شد. با این حال پیروزی بر آلمان نازی جایگاه استالین را به شدت تقویت کرد.

دولت شوروی پس از جنگ نه تنها ضعیف نشد، بلکه با استقرار حکومت‌های کمونیستی در اروپای شرقی حوزه نفوذ خود را گسترش داد. فضای امنیتی ناشی از جنگ همچنین به حکومت اجازه داد کنترل سیاسی و امنیتی گسترده‌ای را بر جامعه حفظ کند.

چین؛ جنگ کره و تثبیت انقلاب

تنها یک سال پس از تأسیس جمهوری خلق چین در سال ۱۹۴۹، این کشور وارد جنگ کره شد. رهبران چین این جنگ را نبردی حیاتی برای امنیت ملی و بقای انقلاب توصیف می‌کردند.

مشارکت در جنگ به مائو تسه‌تونگ فرصت داد جامعه را حول اهداف ملی بسیج کند، مخالفان را سرکوب کند و اقتدار حزب کمونیست را گسترش دهد.

کره شمالی؛ از جنگ تا حکومت موروثی

جنگ کره که از سال ۱۹۵۰ تا ۱۹۵۳ ادامه داشت، شبه‌جزیره کره را ویران کرد و میلیون‌ها کشته و آواره بر جای گذاشت.

پس از پایان جنگ، حکومت کیم ایل سونگ بقای خود را بر پایه مفهوم «محاصره دائمی» و تهدید خارجی بنا کرد. این روایت امنیتی به یکی از مهم‌ترین ابزارهای مشروعیت حکومت تبدیل شد و زمینه را برای شکل‌گیری یکی از بسته‌ترین نظام‌های سیاسی جهان فراهم کرد.

منتقدان استفاده از جنگ به‌عنوان عامل تغییر چه می‌گویند؟

همین تفاوت چشمگیر میان تجربه کشورها باعث شده است که بسیاری از پژوهشگران علوم سیاسی نسبت به رابطه مستقیم میان جنگ و دموکراسی تردید داشته باشند.

اگر هانتینگتون بر ظرفیت بحران‌های نظامی برای تضعیف مشروعیت حکومت‌ها تأکید می‌کرد، بسیاری از نظریه‌پردازان معتقدند نتیجه جنگ بیش از آنکه به خود جنگ وابسته باشد به انسجام نهادهای امنیتی، توانایی نیروهای سیاسی برای سازماندهی قدرت و شرایط اجتماعی پس از بحران بستگی دارد.

از همین رو طیف متنوعی از نظریه‌پردازان از پژوهشگران لیبرال گرفته تا متفکران مارکسیست کوشیده‌اند توضیح دهند چرا جنگ‌ها به دموکراسی منجر نمی‌شوند و حتی می‌توانند به اقتدارگرایی بینجامند.

جک اسنایدر: فروپاشی نظم همیشه به آزادی ختم نمی‌شود

جک اسنایدر، پژوهشگر آمریکایی روابط بین‌الملل و ملی‌گرایی استدلال می‌کند که فروپاشی نظم سیاسی پس از جنگ یا در دوره‌های گذار اغلب به ملی‌گرایی افراطی، پوپولیسم یا اقتدارگرایی جدید منجر می‌شود.

از نگاه او زمانی که نهادهای دموکراتیک ضعیف باشند اما بسیج سیاسی گسترده صورت بگیرد، نخبگان سیاسی ممکن است برای حفظ قدرت به دشمن‌تراشی، ملی‌گرایی تهاجمی و سیاست‌های اقتدارگرایانه متوسل شوند.

اسنایدر برای توضیح این روند به تجربه کشورهای مختلف پس از فروپاشی نظام‌های پیشین اشاره می‌کند. یکی از شناخته‌شده‌ترین نمونه‌ها یوگسلاوی است. با فروپاشی نظم کمونیستی در دهه ۱۹۹۰، این کشور نه به دموکراسی باثبات بلکه به جنگ‌های قومی، بسیج ملی‌گرایانه و ظهور رهبرانی مانند اسلوبودان میلوشویچ در صربستان رسید. از نگاه اسنایدر، چنین تجربه‌هایی نشان می‌دهد که فروپاشی یک نظم سیاسی می‌تواند به همان اندازه که زمینه‌ساز دموکراسی است، بستر رشد اقتدارگرایی و ملی‌گرایی افراطی نیز باشد.

اوا بلین: مسئله اصلی انسجام دستگاه امنیتی است

از نظراوا بلین، پژوهشگر آمریکایی علوم سیاسی و خاورمیانه، مشکل اصلی در بسیاری از کشورهای خاورمیانه کمبود بحران نیست. جنگ، تحریم، رکود اقتصادی یا اعتراضات گسترده بارها رخ داده‌اند. پرسش اصلی این است که آیا دستگاه امنیتی حاضر است حکومت را رها کند یا نه.

به باور او، تا زمانی که ارتش، نیروهای امنیتی و دستگاه‌های اطلاعاتی منسجم و وفادار باقی بمانند، بحران‌های بزرگ لزوما به گذار دموکراتیک منجر نمی‌شوند.

رزا لوکزامبورگ: جنگ بیشتر به بربریت می‌انجامد تا آزادی

رزا لوکزامبورگ، نظریه‌پرداز مارکسیست آلمانی از منتقدان سرسخت جنگ جهانی اول بود و معتقد بود که جنگ‌های مدرن بیش از آنکه آزادی سیاسی تولید کنند زمینه را برای نظامی‌گری، ملی‌گرایی افراطی و گسترش سرکوب فراهم می‌کنند.

او در جزوه مشهور «یونیوس» در سال ۱۹۱۵ هشدار داد که جوامع مدرن در برابر انتخابی تاریخی قرار دارند: «سوسیالیسم یا بربریت.»

آنتونیو گرامشی؛ از خلا قدرت تا اقتدارگرایی

آنتونیو گرامشی، متفکر مارکسیست ایتالیایی، معتقد بود فروپاشی نظم سیاسی لزوما به دموکراسی منجر نمی‌شود.

او در «دفترهای زندان» نوشت: «بحران دقیقا در این واقعیت نهفته است که کهنه در حال مرگ است و نو هنوز نمی‌تواند متولد شود؛ در این فاصله انواع گوناگون نشانه‌های بیمارگونه ظاهر می‌شوند.»

از نگاه گرامشی، اگر نیروهای سیاسی جدید نتوانند مشروعیت و سازمان لازم را برای اداره جامعه به دست آورند، خلا قدرت می‌تواند به اقتدارگرایی یا افراط‌گرایی تازه منجر شود.

افغانستان پس از سقوط حکومت کمونیستی مورد حمایت شوروی در سال ۱۹۹۲ یکی از نمونه‌هایی است که بسیاری از پژوهشگران برای توضیح این وضعیت به آن اشاره می‌کنند. فروپاشی حکومت کمونیستی به استقرار یک نظام دموکراتیک منجر نشد، بلکه جنگ داخلی میان گروه‌های رقیب آغاز شد و در نهایت زمینه برای ظهور طالبان فراهم شد.

نیکوس پولانزاس: بحران می‌تواند دولت را اقتدارگراتر کند

نیکوس پولانزاس، نظریه‌پرداز یونانی-فرانسوی مارکسیست در کتاب «دولت، قدرت و سوسیالیسم» مفهوم «اقتدارگرایی دولتی» را مطرح کرد.

او استدلال می‌کرد که دولت‌ها در شرایط بحران‌های سیاسی، اقتصادی یا امنیتی الزاما فرو نمی‌پاشند بلکه ممکن است با افزایش اختیارات قوه مجریه، گسترش نهادهای امنیتی و محدود کردن فضای رقابت سیاسی، قدرت خود را متمرکزتر کنند.

درس مشترک تاریخ؛ جنگ به تنهایی سرنوشت حکومت‌ها را تعیین نمی‌کند

مرور تجربه کشورهای مختلف نشان می‌دهد که خود جنگ به تنهایی تعیین‌کننده نیست. آرژانتین و پرتغال از جمله نمونه‌هایی هستند که شکست نظامی یا فرسایش ناشی از جنگ به تضعیف حکومت‌های اقتدارگرا و آغاز گذار سیاسی کمک کرد. در مقابل، شوروی، چین، کره شمالی، عراق و روسیه نمونه‌هایی را ارائه می‌کنند که در آن‌ها جنگ یا فضای ناشی از تهدید خارجی به تقویت دولت، گسترش دستگاه‌های امنیتی و تمرکز بیشتر قدرت انجامید.

تجربه آرژانتین، پرتغال و آلمان نیز نشان می‌دهد که جنگ به خودی خود عامل گذار به دموکراسی نیست. شکست نظامی زمانی می‌تواند به تغییر سیاسی منجر شود که با بحران مشروعیت حکومت، تضعیف نهادهای سرکوب، وجود نیروهای سیاسی جایگزین، فشار جامعه مدنی و در برخی موارد حمایت خارجی از روند گذار همراه شود. به همین دلیل بسیاری از پژوهشگران معتقدند جنگ بیش از آنکه علت مستقیم دموکراسی باشد، می‌تواند پنجره‌ای برای تغییرات سیاسی باز کند؛ تغییری که جهت آن از پیش تعیین نشده است.

با این حال مقایسه وضعیت ایران با نمونه‌هایی مانند آرژانتین یا پرتغال با یک مانع نظری مهم روبه‌رو است. در بسیاری از مثال‌هایی که هانتینگتون به آن‌ها استناد می‌کند، شکست نظامی به عنوان یک واقعیت پذیرفته‌شده در میان بخش بزرگی از جامعه، نخبگان سیاسی و حتی بخشی از حاکمیت شناخته می‌شد. اما در مورد ایران، امضای تفاهم‌نامه و انتشار محتوای آن نشان می‌دهد که برداشت جمهوری اسلامی ایران از نتیجه این جنگ به هیچ عنوان پذیرش شکست نیست بلکه حتی امضای تفاهم‌نامه را هم نشانه پیروزی در جنگ می‌داند.

از این منظر، پرسش اصلی دیگر این نیست که آیا جنگ رخ داده است یا نه، بلکه این است که چه کسی حق روایت نتیجه جنگ را در اختیار می‌گیرد. زیرا در بسیاری از نمونه‌های تاریخی، آنچه به تضعیف حکومت‌ها انجامیده صرفا خسارت‌های جنگ نبوده بلکه پذیرش عمومی شکست و فروریختن مشروعیت سیاسی ناشی از آن بوده است.

رفتن به میانبرهای دسترسی
همرسانی نظرها یورونیوز را در گوگل دنبال کنید

مطالب مرتبط

مجتبی خامنه‌ای: درباره تفاهم‌‌نامه دیدگاه متفاوتی داشتم ولی پزشکیان تعهد داد و من اجازه را صادر کردم

واکنش‌ها به تفاهم ایالات متحده و جمهوری اسلامی؛ ایرانی‌ها خوش‌بین‌تر و اسرائیلی‌ها بسیار بدبین‌اند

تفاهم تهران-واشنگتن زیر ذره‌بین کنگره؛ جمهوری‌خواهان و دموکرات‌ها چه نگرانی‌هایی دارند؟