خورشید در شهر میناب در جنوب ایران غروب کرده بود و حیدر صادقی روی نیمکتی کنار بقایای درهمشکسته مدرسه نوهاش نشسته بود. جایی که تقریبا هر شب میتوان او را پیدا کرد در حالی که اشک از گونههایش سرازیر میشود.
در میان آوار، بنری نصب شده بود که تصاویر کودکان و معلمانی را که در حمله هوایی آمریکا در ۲۸ فوریه (نهم اسفند ۱۴۰۴)، نخستین روز جنگ علیه ایران، کشته شدند، نشان میداد. نوه ۱۱ ساله حیدر صادقی، و مادرش ندا صالحیزاده نیز در میان قربانیان بودند.
آقای صادقی شامگاه دوشنبه در گفتگو با آسوشیتدپرس از لحظاتی گفت که پس از انفجارها خود را سراسیمه به مدرسه رساند. وی گفت «میگشتم تو این جسدها، فکر میکردم شاید یکی از بچههای من در میان آنها باشد.» او نام آنها را صدا میزد و میگفت: «با من بیایید. آمدهام دنبالتان.» اما گفت: «آنها آنجا نبودند.»
مدرسه شجره طیبه حالا به محلی برای سوگواری و زنده نگه داشتن یاد جانباختگان تبدیل شده است. خانوادهها در اینجا تلاش میکنند با واقعیتی کنار بیایند که درکش دشوار است. اینکه چگونه حدود ۱۲۰ کودک آنها، درست پس از آنکه برای یک روز عادی درس خواندن به مدرسه رسیده بودند، جان باختند.
دستکم یک موشک آمریکایی آن روز صبح به مدرسه میناب اصابت کرد. رسانههای دولتی ایران میگویند در این حمله ۱۶۸ نفر جان باختهاند که بیشترشان کودک بودند.
دولت دونالد ترامپ، رئیسجمهوری آمریکا تاکنون نه مسئولیت این حمله را بهطور مستقیم پذیرفته و نه یافتههای تحقیقات پنتاگون درباره این بمباران را منتشر کرده است.
پدربزرگی که هر روز با داغ نوهاش زندگی میکند
برای آقای صادقی، آن روز هم مثل یک روز عادی مدرسه شروع شد. او دو نوه خود به نامهای حامی و خواهر ۹ سالهاش، نیلا را همراه با مادر بچهها که عروسش بود و معلم بود، با ماشین به مدرسه رساند. طبق معمول، قرار بود ساعت یک بعدازظهر به دنبال آنها برود و آنها را به خانه بیاورد.
او گفت: «اما زودتر زنگ خورد؛ توسط ترامپ ملعون.»
آقای صادقی گفت حامی دانشآموز کلاس پنجم بود و فوتبال و دوچرخهسواری را دوست داشت. به گفته او، بدن حامی در اثر انفجار چنان متلاشی شده بود که تنها از روی لباسهایی که به تن داشت توانستند او را شناسایی کنند.
نیلا را زنده از زیر آوار بیرون کشیدند.
آقای صادقی گفت: «خدا را شکر، از نظر جسمی حالش خوب است. اما از نظر روحی نه.»
نیلا و پدرش حالا با آقای صادقی و همسرش زندگی میکنند. کوچکترین صدای ناگهانی و غیرمنتظرهای دختر را میترساند. اغلب شبها در آغوش مادربزرگش به رختخواب میرود، اما بیشتر شب را بیدار میماند.
آقای صادقی میگوید اغلب از دوستان نیلا دعوت میکند شب را نزد آنها بمانند، به این امید که حضورشان حواس او را پرت کند.
او میخواهد لبخند نیلا را ببیند. برای همین، دور از او، در مدرسه سوگواری میکند.
او گفت: «من به اینجا میآیم و گریه میکنم. بعد به خانه میروم و جلوی دخترک میرقصم.»
به کانال تلگرام یورونیوز فارسی بپیوندید
محل حادثه در حال تبدیل شدن به یادمانی برای جانباختگان است
مدرسه دخترانه در طبقه بالا بود و در طبقه همکف، مدرسه پسرانه و پیشدبستانی قرار داشت. برخی از دانشآموزان، فرزندان افسران پایگاه سپاه در کنار مدرسه بودند اما بسیاری دیگر از بچههای محلی خود میناب بودند. میناب در استان هرمزگان قرار دارد و جمعیت آن عمدتا از اقلیت قومی بلوچ ایران تشکیل شده است.
روی بنری که در محل نصب شده، نام ۱۲۰ دانشآموز کشتهشده آمده است: ۴۷ دختر و ۷۳ پسر، در کنار نام ۲۶ معلم و کارکنان مدرسه. سه کودک دیگر نیز مفقود هستند، اما هیچگاه پیکرشان پیدا نشد.
استاندار هرمزگان گفته است ساختمان آسیبدیده مدرسه حفظ خواهد شد تا به یادمان و موزه جنگ تبدیل شود.
چند ده نفر شامگاه دوشنبه به محل رفته بودند؛ برخی از بستگان جانباختگان بودند و برخی دیگر از شهرهای دیگر آمده بودند تا این محل را از نزدیک ببینند.
هر شب، مراسم سوگواری با حمایت حکومت در محل برگزار میشود. مردان و زنان، از جمله مردی با لباس سپاه، یکی پس از دیگری پشت میکروفن میایستند؛ از کسانی میگویند که از دست دادهاند و با جزئیاتی دردناک، روز حمله را دوباره روایت میکنند. برخی از حاضران با شنیدن این روایتها از شدت اندوه به گریه میافتادند.
در گورستان میناب نیز بخش جداگانهای به جانباختگان این مدرسه اختصاص داده شده است. روی هر قبر، تصویری از فرد جانباخته قرار دارد و بالای آن سایهبانی نصب شده و اطرافش با چمن مصنوعی پوشیده شده است تا خانوادهها بتوانند در کنار عزیزانشان بنشینند. برخی روی قبرها گل و تسبیح میگذارند. برخی دیگر ظرفهایی از شلهزرد، میآورند.
معلمی که تا آخرین لحظه برای نجات شاگردانش تلاش کرد
در گورستان، فاطمه بارانی کنار مزار دخترش، نسیم نیستانی، معلم کلاس دوم همان مدرسه، نشسته بود. او چند بار در هفته به محل حمله میرود تا ساعتی را در کنار دخترش بگذراند.
او به آخرین ساعتهای زندگی دخترش فکر میکند؛ ساعتهایی که کارکنان مدرسه بعدها برایش تعریف کردند و اینکه چگونه ممکن بود همهچیز به شکل دیگری رقم بخورد.
حدود ساعت ۹ صبح، خبر رسید که حملات هوایی در پایتخت، تهران، به مجموعه محل اقامت رهبر ایران اصابت کرده است. آنها در آن زمان نمیدانستند، اما این حملات اولیه اسرائیل، آیتالله علی خامنهای و بخش بزرگی از فرماندهی ارشد نظامی ایران را کشته بود.
خانم بارانی، به نقل از آنچه دیگر کارکنان مدرسه برایش تعریف کردهاند، گفت خانم نیستانی نگران شده بود و از ترس گسترش حملات، از مدیر مدرسه خواسته بود کلاسها را تعطیل کند و با والدین تماس بگیرد تا برای بردن فرزندانشان بیایند. مدیر مدرسه ضرورتی برای این کار ندیده بود. اما خانم بارانی گفت خانم نیستانی خودش شروع به تماس با والدین ۲۲ دانشآموزش کرد و از آنها خواست هرچه زودتر برای بردن فرزندانشان بیایند.
خانم بارانی گفت والدین ۱۴ نفر از دانشآموزان خانم نیستانی پیش از حمله توانستند فرزندانشان را تحویل بگیرند. اما والدین هشت دانشآموز دیگر بهموقع به مدرسه نرسیدند.
مادرش گفت نیستانی آن هشت کودک را به حیاط مدرسه برد. اما مدیر مدرسه به او گفت آنها را به نمازخانه مدرسه ببرد، چون تصور میکرد آنجا امن خواهد بود.
نمازخانه هدف حمله قرار گرفت. خانم بارانی گفت دخترش و هر هشت کودکی که همراه او بودند، کشته شدند.
او گفت: «کلاس دخترم تقریبا دستنخورده باقی مانده بود. احتمالا اگر او در همان کلاس بود، کشته نمیشد.»
جزئیات روایت خانم بارانی بهطور مستقل قابل تایید نبود، اما با روایتهای دیگر همخوانی دارد. تحقیقات آسوشیتدپرس درباره این حمله نشان میدهد که چند معلم پیش از آنکه دولت ایران ساعت ۱۰:۱۵ صبح دستور تعطیلی مدارس در سراسر کشور را صادر کند، با والدین تماس گرفته و از آنها خواسته بودند فرزندانشان را از مدرسه ببرند.
نخستین موشک حدود یک ساعت بعد به مدرسه اصابت کرد. روایتهای مربوط به حمله که روی بنرهای نصبشده در مدرسه آمده، میگویند سه موشک به مدرسه اصابت کرده است. مدیران هر دو مدرسه پسرانه و دخترانه نیز در میان کشتهشدگان بودند.
مادر معلمی که هنوز در سوگ دخترش غرق است
پس از حمله، ابتدا همسر و پسران خانم بارانی به مدرسه رفتند و وقتی آنها برگشتند، خبر مرگ دخترش را به او دادند.
آنها کیف خانم نیستانی را پیدا کردند. اما خانم بارانی گفت پسرانش آن را از او پنهان کردهاند، چون میترسند دیدن آن فقط رنج او را بیشتر کند.
والدین دانشآموزانی که به لطف تماس خانم نیستانی توانستند از مدرسه خارج شوند، برای ابراز تسلیت به دیدن خانواده آمدند. اما خانم بارانی گفت چنان در سوگ دخترش غرق بود که هیچیک از این دیدارها را به یاد نمیآورد.
او میگوید هنوز نتوانسته پا به اتاق خواب دخترش بگذارد.
او درباره دخترش (خانم نیستانی) گفت که ازدواج نکرده بود و بهندرت لحظهای بیکار میماند. صبحها تدریس میکرد و عصرها در یک فروشگاه لوازم آرایشی بهعنوان فروشنده کار میکرد.
در خانه هم سراغ علاقهاش میرفت و با ساخت صنایعدستی خودش را مشغول میکرد؛ بیشتر از همه، میناکاری، هنر سنتی تزئین اشیا با لعاب. به گفته مادرش، کار با لعاب به او آرامش میداد.
هنوز در گوشهوکنار خانه، آثار میناکاری او باقی مانده است؛ چیزهایی که حالا بیش از هر چیز، مادر را به یاد دخترش میاندازند.
خانم بارانی گفت: «هر روز، این داغ دوباره تازه میشود.»