محمود احمدینژاد؛ چگونه نماد ضداسرائیلی جمهوری اسلامی ایران به گزینه ادعایی برای آینده ایران تبدیل شد؟
وقتی نیویورکتایمز ادعا کرد که آمریکا و اسرائیل در روزهای نخست جنگ ایران، سناریویی برای آزاد کردن محمود احمدینژاد و استفاده احتمالی از او در ساختار قدرت پس از جنگ بررسی کرده بودند، بسیاری از ناظران با یک تناقض عجیب روبهرو شدند: چگونه سیاستمداری که سالها با سخنان تند ضداسرائیلی، انکار هولوکاست و تقابل مستقیم با آمریکا شناخته میشد، حالا به نقطهای رسیده که نامش در چنین سناریویی مطرح شده است؟
بر اساس این گزارش، حمله به محدوده محل اقامت احمدینژاد در نارمک احتمالا با هدف کشتن او انجام نشده بود، بلکه بخشی از عملیاتی برای جدا کردن او از حلقه حفاظتی و خارج کردنش از کنترل نیروهای امنیتی جمهوری اسلامی محسوب میشد. نیویورکتایمز همچنین نوشت که پیش از این عملیات، پیامهایی درباره سناریوی احتمالی به احمدینژاد منتقل شده بود؛ موضوعی که خود به پرسشها و گمانهزنیهای بیشتری دامن زده است.
روایتی شبیه این را پیشتر نشریه آتلانتیک هم در گزارشی مطرح کرده بود و حملات روز نخست به محل اقامت محمود احمدی نژاد را با هدف آنچه «آزاد کردن او از دست ماموران حفاظت» خوانده بود، معرفی شده بود.
مقاله روزنامه نیویورک تایمز را رونین برگمن، روزنامه نگار مشهور اسرائيلی که سالها در حوزه مربوط به تنشهای میان ایران و اسرائيل مطلب نوشته به رشته تحریر در آورده است. مسئلهای که بر اعتبار این مقاله میافزاید و نشان میدهد که این نویسنده، گزارش خود را بر پایه اطلاعات به دست آمده از نهادهای اطلاعاتی و امنیتی اسرائيل از جمله موساد نوشته است.
اما محمود احمدی نژاد که بود و از کجا به این نقطه رسید؟ شاید بازگشت و مرور کارنامه سیاسی او در طول دهههای اخیر تصویر دقیقتری از پدیدهای ارائه دهد که بعد از دوران ریاست جمهوری محمد خاتمی، فصل تازهای برای ایرانیان رقم زد و کشوری که به سمت آتشی با دنیا گام برداشته بود را به سمت دشمنی و تنش با جهانیان سوق داد.
سیاستمداری که به نماد نسل تازهای اصولگرایان رادیکال در ایران بدل شد و الهام بخش بسیاری از نیروهای سیاسی تندرو در جریان اصولگرا، که همین حالا در حلقههای مرکزی قدرت نقش آفرین هستند، بود.
رئيس جمهوری که با تقابل شناخته شد
احمدینژاد در سال ۱۳۸۴ با شعار عدالت، سادهزیستی و مبارزه با فساد به قدرت رسید. او پیشتر با اقدامات پوپولیستی خود در شهرداری تهران توانسته بود تصویری از مدیری پرکار، فساد ستیز و جوان از خود ارائه دهد که آمادگی دارد با آنچه «حلقههای فساد» میخواند مبارزه کند. او برای بخشی از بدنه محافظهکار جمهوری اسلامی، چهرهای وفادار به آرمانهای اولیه انقلاب محسوب میشد؛ سیاستمداری که میخواست در برابر غرب، بهویژه آمریکا، موضعی تهاجمیتر از دولتهای پیشین اتخاذ کند.
احمدی نژاد ریاست جمهوری خود را با حمله به اکبر هاشمی که نماد جریان اصولگرایی کلاسیک به شمار میرفت آغاز و در چهار سال نخست تلاش کرد تا از خود تصویری از یک عنصر وفادار به رهبر ایران نشان دهد.
دوران ریاست جمهوری او خیلی زود به یکی از پرتنشترین دورههای سیاست خارجی ایران تبدیل شد. پرونده هستهای ایران شتاب گرفت، تحریمهای بینالمللی گسترش یافت و ادبیات سیاسی احمدینژاد درباره اسرائیل و آمریکا، او را به یکی از شناختهشدهترین چهرههای ضدغربی جهان تبدیل کرد.
احمدی نژاد با بی اعتنایی به ساز و کارهای بینالمللی همچون آژانس بین المللی انرژی اتمی، شورای امنیت سازمان ملل و اتحادیه اروپا، ایران را به یکی منزویترین بازیگران آن سالها تبدیل کرد.
او بارها هولوکاست را زیر سوال برد، اسرائیل را «رژیمی جعلی» خواند و از مقاومت مسلحانه علیه آن دفاع کرد. در غرب، نام احمدینژاد بیش از هر چیز با همان سخنرانیها، کنفرانسهای جنجالی و شعارهای تند ضداسرائیلی گره خورد. برای سالها، او در رسانههای آمریکایی و اسرائیلی بهعنوان نماد رادیکالیسم جمهوری اسلامی معرفی میشد.
احمدی نژاد همچنین با پیشبرد برنامه هستهای جمهوری اسلامی، تحریمهای بینالمللی را بیارزش و کاغذپاره خواند؛ اظهار نظرهایی که جریان اصلوگرای انقلابی در ایران را به وجد میآورد، برای اسرائيل خوراک تازه برای حمله به حکومت ایران تهیه میکرد و جامعه ایرانی را هر روز فقیر و فقیرتر میکرد.
احمدینژاد و شکاف ۸۸
انتخابات ۱۳۸۸ نقطه عطف اصلی در سرنوشت سیاسی احمدینژاد بود. او در مناقشهبرانگیزترین انتخابات تاریخ ایران در فرآیندی که هنوز نقاط ابهام و پرسش بسیاری دارد پیروز معرفی شد.
اعتراضات گسترده پس از اعلام نتایج انتخابات، بحران سیاسی بیسابقهای ایجاد کرد و نام او را با بیسابقهترین و گستردهترین اعتراضات سراسری در تاریخ جمهوری اسلامی پیوند زد.
احمدی نژاد معترضان سال ۱۳۸۸ را «جمعی خس و خاشاک» خواند و با همراهی دستگاههای امنیتی آنها را سرکوب کرد.
علی خامنهای، رهبر پیشین ایران در جریان اعتراضات مربوط به انتخابات سال ۸۸، به صورت علنی جانب احمدی نژاد را گرفت و در مقابل میرحسین موسوی، محمد خاتمی، مهدی کروبی و اکبر هاشمی موضعگیری کرد.
برای مخالفان حکومت، احمدینژاد نه فقط یک رئيس جمهور جنجالی، بلکه چهره دولتی بود که در دوران آن سرکوب خیابانی، بازداشت فعالان سیاسی و امنیتی شدن فضای کشور شدت گرفت. حتی برای بخشی از اصولگرایان سنتی نیز، او بهتدریج به سیاستمداری غیرقابل پیشبینی و پرهزینه تبدیل شد.
همین روند، رابطه او با هسته اصلی قدرت را هم تغییر داد. احمدینژاد که زمانی بهعنوان یکی از نزدیکترین چهرهها به ساختار حاکمیت شناخته میشد، در دور دوم ریاست جمهوریاش وارد تنشهای جدی با علی خامنهای و نهادهای امنیتی شد. اختلاف بر سر وزارت اطلاعات، حلقه نزدیکانش و نوع مدیریت دولت، باعث شد تا بخشی از همان ساختاری که او را به قدرت رسانده بود، بهتدریج از او فاصله بگیرد.
احمدی نژاد همچنین با حضور در مراکز هستهای ایران و دیدار از آنجا، در خوشبینانهترین حالت به صورت ناخواسته خوراک بهتری برای عملیاتهای اسرائيل علیه برنامه هستهای ایران و دانشمندانش تهیه کرد. انتشار تصاویر منتشر شده از او و همراهانش باعث شد تا چندی از دانشمندان هستهای ایران در ماههای بعد ترور شوند؛ افرادی که پیشتر ناشناخته بودند در آن فیلمهای احمدی نژاد به جهان نشان داده شدند.
همچنین در برخی از این تصاویر، جزئیاتی از چیدمان سالنها، نحوه قرارگیری سانتریفیوژها و بخشهایی از زیرساخت فنی تاسیسات دیده میشد؛ موضوعی که بعدها همزمان با افشای عملیات سایبری استاکسنت، دوباره مورد توجه قرار گرفت. در سالهای بعد، برخی مستندها و گزارشهای مرتبط با استاکسنت مدعی شدند اطلاعات تصویری منتشرشده از برنامه هستهای ایران، در کنار نفوذهای اطلاعاتی و دادههای فنی دیگر، به شناخت بهتر ساختار تاسیسات نطنز کمک کرده بود.
پس از پایان ریاست جمهوری، احمدینژاد عملا به سیاستمداری نیمهحذفشده تبدیل شد. شورای نگهبان چند بار صلاحیتش را رد کرد و رسانههای نزدیک به حکومت نیز او را چهرهای مسئلهدار توصیف میکردند. با این حال، او هرگز کاملا از صحنه کنار نرفت و تا آخرین روز حیات علی خامنهای عضو مجمع تشخیص مصلحت نظام بود.
از رئيس جمهور پیشین تا چهرهای خاکستری
در سالهای اخیر، احمدینژاد تلاش کرد تصویری متفاوت از خود ارائه دهد. او در برخی سخنرانیها از آزادی، حقوق مردم و حتی نقد ساختارهای امنیتی حرف زد؛ مواضعی که برای کسی با سابقه دوران ۸۸، برای بسیاری غیرمنتظره بود.
او نه به اپوزیسیون خارج از کشور پیوست و نه به حلقه رسمی قدرت بازگشت. در عوض، در موقعیتی میان این دو قرار گرفت: سیاستمداری که هنوز بخشی از بدنه اجتماعی محدودی را حفظ کرده، زبان ساختار جمهوری اسلامی را میشناسد، اما همزمان با بخشهایی از حاکمیت نیز دچار شکاف شده است.
در عین حال او با سفرهای استانی خود، همچنان بخشی از محوبیت به جا مانده از دوران ریاست جمهوری خود را بین طبقات ضعیفتر جامعه حفظ کرده بود.
همین موقعیت خاکستری، حالا یکی از دلایلی است که نام او را دوباره وارد بحثهای مربوط به آینده سیاسی ایران کرده است.
چند هفته پیش از انتشار گزارش نیویورکتایمز، مجله آتلانتیک نیز در گزارشی مفصل به حمله روز نخست جنگ به محدوده محل اقامت احمدینژاد پرداخته بود. این گزارش، به نقل از نزدیکان او، مدعی شده بود هدف اصلی حمله نه خود احمدینژاد، بلکه نیروهای امنیتی مستقر در ورودی کوچه محل سکونتش بودهاند؛ حملهای که عملا باعث شد او و خانوادهاش از محل خارج شوند و از دید نهادهای امنیتی دور بمانند.
مجموعه این روایتها باعث شده در فضای سیاسی و رسانهای ایران، پرسشهایی مطرح شود که تا همین چند سال پیش بیشتر شبیه تئوری توطئه به نظر میرسیدند.
آیا احمدینژاد همیشه همان چیزی بود که به نظر میرسید؟
اگر آمریکا و اسرائیل واقعا احمدینژاد را بهعنوان گزینهای برای دوران پس از جنگ در نظر گرفته بودند، این سوال مطرح میشود که آیا نگاه آنها به او طی سالهای گذشته پیچیدهتر از چیزی بوده که در ظاهر دیده میشد؟
برای بخشی از منتقدان احمدینژاد، همین مسئله باعث شده دوباره این پرسش قدیمی مطرح شود که آیا سیاستها و رفتارهای او از تشدید بحران هستهای گرفته تا سخنان جنجالی درباره اسرائیل و هولوکاست، در عمل بیش از آنکه به سود ایران باشد، به نفع اسرائیل و جریانهای تندرو در آمریکا تمام شد؟
برخی منتقدان او استدلال میکنند که سیاست خارجی تهاجمی احمدینژاد در نهایت به انزوای بیشتر ایران، گسترش تحریمها، افزایش فشار بینالمللی و تقویت روایت اسرائیل درباره «تهدید جمهوری اسلامی» کمک کرد؛ روندی که بعدها یکی از مهمترین ابزارهای تلآویو برای جلب حمایت جهانی علیه ایران شد.
حالا اضافه شدن روایتهایی درباره ارتباط یا هماهنگی احتمالی پیش از جنگ، این گمانهها را برای برخی پررنگتر کرده است؛ هرچند تاکنون هیچ سند مستقیمی درباره همکاری احمدینژاد با اسرائیل یا آمریکا منتشر نشده است.
بسیاری از تحلیلگران همچنان معتقدند که طرح نام او در چنین سناریویی، لزوما به معنای رابطه پنهان یا همکاری سیاسی نیست. از نگاه آنها، احمدینژاد بیشتر به این دلیل مورد توجه قرار گرفته که چهرهای درونساختاری، شناختهشده و قابل استفاده در دوران بحران محسوب میشده است؛ کسی که هم تجربه اداره دولت را داشته و هم با ساختار قدرت در جمهوری اسلامی آشنا بوده است.
مشکل سناریوی «مرد آشنا»
اما مسئله اینجاست که «آشنا بودن» الزاما به معنای «قابل پذیرش بودن» نیست.
احمدینژاد برای بخش بزرگی از جامعه ایران همچنان یادآور سالهای تحریم شدید، بحران اقتصادی، انزوای بینالمللی و سرکوب اعتراضات است. او نه چهرهای اجماعساز است، نه نماد اصلاحات سیاسی و نه شخصیتی که بتواند شکافهای عمیق جامعه ایران را ترمیم کند.
در عین حال بخشهایی از طبقه فقیر جامعه احتمالا هنوز تصویر مثبتی نسبت به احمدینژاد دارند و کسی نمیداند در جریان یک انتخابات آزاد، آیا او را هم میتوان جزو گزینههایی برشمرد که امکان رقابت با سایر نامزدها را دارند یا خیر؟
با این حال برخی ناظران استدلال میکنند که حتی اجرای احتمالی یک سناریو از سوی موساد و سیا برای بازگرداندن احمدی نژاد ممکن است با مقاومت گسترده سیاسی و اجتماعی روبهرو شود. این گروه استدلال میکنند که جامعه ایران امروز، با جامعه سال ۱۳۸۴ یا حتی ۱۳۸۸ تفاوت زیادی دارد و بسیاری از نسلهای جوانتر، تصویر چندان مثبتی از دوران احمدینژاد ندارند.
تناقضی که باقی میماند
شاید مهمترین بخش این ماجرا، نه خود احمدینژاد، بلکه تناقضی باشد که این روایتها آشکار کردهاند.
سیاستمداری که زمانی یکی از تندترین چهرههای ضداسرائیلی جمهوری اسلامی بود، حالا در گزارشهای تازه به فردی تبدیل شده که گفته میشود اسرائیل و آمریکا حاضر بودند روی او برای آینده ایران حساب کنند؛ چهرهای که ظاهرا نه جمهوری اسلامی دیگر به او اعتماد کامل دارد، نه مخالفان حکومت حاضرند او را نماینده تغییر بدانند، اما در عین حال همچنان آنقدر شناختهشده و درونساختاری است که نامش در سناریوهای دوران بحران مطرح شود.
اینکه احمدینژاد واقعا چه نسبتی با این سناریوها داشته، هنوز روشن نیست. اما نفس مطرح شدن چنین روایتی، برای بسیاری از ایرانیان کافی بوده تا دوباره این سوال قدیمی را مطرح کنند: آیا محمود احمدینژاد همیشه همان چیزی بود که به نظر میرسید؟
و البته شاید مهمترین پرسش همین باشد: چگونه اسرائیل و آمریکا حاضر شدهاند روی سیاستمداری برای آینده ایران حساب کنند که سالها با شدیدترین ادبیات ضداسرائیلی شناخته میشد و از نابودی اسرائیل سخن میگفت؟
به کانال تلگرام یورونیوز فارسی بپیوندید
همین تناقض باعث شده برای برخی منتقدان احمدینژاد، نام الی کوهن دوباره زنده شود؛ جاسوس مشهور اسرائیل که تا بالاترین سطوح قدرت در سوریه نفوذ کرد و سالها کسی به هویت واقعیاش شک نکرد.
هیچ سند مستقیمی وجود ندارد که نشان دهد محمود احمدینژاد با اسرائیل همکاری کرده است. اما برای بسیاری، مجموعهای از اتفاقات از سیاستهایی که به انزوای بیسابقه ایران و تقویت موقعیت اسرائیل منجر شد، تا روایتهای تازه درباره ارتباط و هماهنگی پیش از جنگ این پرسش را دوباره مطرح کرده است: آیا ممکن است سیاستمداری که سالها با شعارهای ضداسرائیلی شناخته میشد، در عمل بیش از هر کس دیگری به اهداف اسرائیل خدمت کرده باشد؟
با این حال پرسش دیگر این است که چرا یکی از نویسندگان نزدیک به نهادهای امنیتی اسرائیل در چنین شرایطی دست به قلم میبرد و از سناریوی موساد درباره شخصیتی مثل احمدینژاد مینویسد؟
آیا تلآویو بعد از ناامیدی از پروژه به قدرت رساندن احمدی نژاد، او را مهره سوخته دانسته یا معادلات پشت پرده دیگری در جریان است که هنوز جزئیات آنرا نمیدانیم؟