جنگ لفظی میان دونالد ترامپ، رئیسجمهوری آمریکا و پاپ لئو چهاردهم، با سرعتی چشمگیر گسترش یافته است. نگاهی به تاریخ اما نشان میدهد این برخورد میان قدرت سیاسی و سکولار پیشینهای هزار ساله دارد.
پاپ از زمان آغاز جنگ ایران، بارها خواستار صلح در خاورمیانه شده و تاکید کرده است که «خداوند هیچ درگیریای را متبرک نمیکند» و نسبت به «توهم قدرت مطلق» هشدار داده است.
در مقابل دونالد ترامپ در یک پست طولانی در شبکههای اجتماعی، پاپ لئو را به عنوان فردی «ضعیف در مقابله با جرم و جنایت، و افتضاح در سیاست خارجی» به باد تمسخر گرفت و به او گفت که «روی پاپِ بزرگ بودن تمرکز کند، نه سیاستمدار بودن.»
حساب کاربری او در تروث سوشال بعدتر تصویری مسیحگونه از ترامپ را منتشر و سپس حذف کرد که در آن به نظر میرسید خود او در حال شفای یک مرد است.
آنچه در این دشمنی علنی در خطر است، یک پرسش قدیمی است: آیا یک رهبر مذهبی میتواند قدرت سیاسی را به چالش بکشد، بهویژه حاکم یکی از قدرتمندترین کشورهای جهان را؟
برای بسیاری از مردم، بدگوییهای ترامپ علیه پاپ تکاندهنده بود. اما تضاد میان پاپها و حاکمان یک امر غیرعادی نیست؛ بلکه یکی از ویژگیهای پایدار تاریخ غرب است. هرگاه رهبران سیاسی قدرت خود را در لفافه زبان قدسی میپیچانند، یا رهبران مذهبی علنا خشونت سیاسی را محکوم میکنند، در واقع در حال بازآفرینی بحثهایی هستند که بیش از یک هزاره قدمت دارند.
دو قدرت در هم تنیده
مسیحیت از نخستین سدههای خود با سیاست گره خورده بود. کنستانتین، امپراتور روم، این دین را در سال ۳۱۳ قانونی کرد. او بعدها ریاست «شورای نیقیه» (یک مجمع مهم کلامی) را بر عهده گرفت و مرز بین حکومت سیاسی و اقتدار معنوی را کمرنگ کرد.
در قرن پنجم، پاپ گلاسیوس اول دیدگاهی رقیب را ارائه کرد: اینکه جهان توسط دو قدرت اداره میشود؛ قدرت کشیشی و قدرت سلطنتی. او استدلال کرد که در نهایت اقتدار معنوی بر قدرت سیاسی برتری دارد، زیرا وعده رستگاری ابدی را میدهد. نظریه گلاسیوس تنش بین این دو را حل نکرد، اما چارچوبی ماندگار برای تفکر سیاسی مسیحی ایجاد کرد.
رابطه میان این دو قدرت در سال ۸۰۰ میلادی به شکلی تعیینکننده تغییر کرد؛ زمانی که پاپ لئو سوم، شارلمانی (پادشاه فرانکها) را در روز کریسمس به عنوان امپراتور تاجگذاری کرد. این اقدام صرفا تشریفاتی نبود؛ بلکه تلویحا به این معنا بود که اقتدار امپراتوری در غرب از سوی کلیسا میآید و مشروعیت سیاسی مستلزم تایید پاپ است.
این تاجگذاری پس از سالها بیثباتی سیاسی در رم و اتکای فزاینده پاپ به فرانکها برای حفاظت نظامی صورت گرفت. لئو پس از انتخاب شدن به عنوان پاپ در سال ۷۹۵، مورد حمله مخالفان قرار گرفت و در دربار شارلمانی پناه گرفت. پادشاه با لئو به رم بازگشت و مشروعیت او را تثبیت کرد.
لئو نیز در مقابل، شارلمانی را تاجگذاری کرد. با این کار، او نقش خود را به عنوان «امپراتورساز» تثبیت کرد و شارلمانی نیز هالهای قدسی به دست آورد.
این لحظه، الهیات سیاسی قرون وسطی را بازتعریف کرد. این اتفاق حاکمان را تشویق کرد تا خود را پاسداران نظم سیاسی و ارتدکسی مذهبی ببینند، در حالی که پاپها از مشاوران معنوی به شرکتکنندگان فعال در حکمرانی سکولار تبدیل شدند.
نتیجه یک پارادوکس بود: پادشاهان برای متبرک جلوه دادن فتوحات خود از نام خدا استفاده میکردند. در همین حال، مردان کلیسا مدعی اقتدار برای مهار خشونت شدند، جنگهای عادلانه را تشویق کردند و رفتارهای خشونتآمیز را با مجازاتهای معنوی تهدید کردند.
نبرد بر سر اسقفها
با این حال، تا قرن یازدهم، پاپها به دنبال رهایی از سلطه سکولار بودند. بهویژه، پاپها میخواستند اسقفهای کلیسا را خودشان انتخاب کنند، نه اینکه به اشراف یا پادشاه اجازه چنین کاری را بدهند.
این مبارزه منجر به «جنجال حق انتصاب» شد؛ یکی از پیامدبارترین درگیریهای قرون وسطی که زیربنای حیاتی «مگنا کارتا» (منشور کبیر) را بنا نهاد؛ نخستین سندی که سلطنت را تابع قانون کرد. هر دو رویداد به یک پرسش بنیادی پاسخ میدادند: چه کسی حق اعطای قدرت را دارد و چه محدودیتهایی برای قدرت سیاسی وجود دارد؟
آنچه در میان بود صرفا اداره کلیسا نبود، بلکه خود «حاکمیت» بود. اسقفها زمینداران بزرگ و چهرههای سیاسی بودند؛ کنترل بر انتخاب آنها به معنای کنترل بر ثروت، وفاداری و حکمرانی بود.
پاپها با پافشاری بر انتصاب اسقفها، تاکید داشتند که اقتدار معنوی تنها از کلیسا سرچشمه میگیرد و این ایده را که پادشاهان با قدرت مهارنشده حکومت میکنند، به چالش کشیدند.
این تلاشی تعیینکننده برای جداسازی مشروعیت معنوی از کنترل سلطنتی و اعمال محدودیتهای اخلاقی بر حاکمانی بود که مدعی قدرت الهی بودند.
جنجال حق انتصاب چندین دهه به طول انجامید. سرانجام در سال ۱۱۲۲، پاپ کالیکستوس دوم و امپراتور هنری پنجم، «پیمان وُرمس» را امضا کردند. این توافق به پاپ حق نام بردن از اسقفها و تنفیذ اقتدار معنوی آنها را داد.
در مقابل، امپراتور به آنها «امور دنیوی» یعنی قدرتهای دنیوی متصل به مقامشان، مانند زمین، درآمد، صلاحیت قضایی و اعمال زور را اعطا میکرد.
مهار پادشاه
یک قرن بعد، «مگنا کارتا» یا همان «منشور کبیر» هدف مشابهی را دنبال کرد.
این سند که با مقاومت مسلحانه به پادشاه تحمیل شد، تاکید داشت که خود پادشاه نیز تابع قانون است. این سند قدرت سلطنتی بر مالیات، عدالت و مجازات را محدود کرد و به صراحت اعلام داشت که هیچ فرد آزادی را نمیتوان بدون قضاوت قانونی زندانی یا از حقوقش محروم کرد.
با این حال، جان به پاپ متوسل شد و پاپ اندکی پس از صدور منشور، آن را باطل کرد. علیرغم این عقبگرد، مگنا کارتا زنده ماند: پسر جان، هنری سوم، چندین بار آن را بازنشر کرد و نسخه نهایی آن در سال ۱۲۲۵ اجرایی شد.
به کانال تلگرام یورونیوز فارسی بپیوندید
نگاه بلندمدت
با نگاهی به این چشمانداز طولانی، رویارویی ترامپ و لئو کمتر تعجبآور به نظر میرسد. وقتی یک رئیسجمهور از زبان یا تصاویر قدسی برای توجیه خشونت استفاده میکند و پاپ با نفیِ تایید الهی پاسخ میدهد، آنها در حال بازآفرینی مبارزهای هستند که به قدمت دنیای مسیحیت در قرون وسطی است: چه کسی میتواند به نام خدا سخن بگوید و چه کسی میتواند برای قدرت مرز تعیین کند.
دنیای قرون وسطی این تنش را حل نکرد، اما یاد گرفت با تقسیم اقتدار با آن کنار بیاید: ابتدا بین کلیسا و تاجوتخت، و بعدها بین حاکمان و قانون. آنچه امروز نگرانکننده است، این است که رهبران مدرن هنوز چقدر راحت برای فرار از محدودیتها به زبان مذهبی متوسل میشوند و نهادهایی که قرار است آنها را مهار کنند، چقدر شکننده به نظر میرسند.