راتکو کنژویچ، تحلیلگر ارشد مسائل ژئوپلیتیک و عضو اندیشکده آمریکایی شورای آتلانتیک، در تازهترین تحلیل خود، جنگ ایران را نه یک درگیری منطقهای، بلکه نقطه عطفی برای «بازآرایی نظم جهانی» توصیف میکند.
آقای کنژویچ مینویسد: «در ژئوپلیتیک، لحظاتی وجود دارد که سیستمها به صورت تدریجی تکامل نمییابند، بلکه گویی یکشبه «بازنشانی» (Reset) میشوند. به نظر میرسد جهان اکنون وارد چنین لحظهای شده است. حملات ایران به زیرساختهای انرژی در عربستان سعودی، کویت و قطر، نه تنها به دلیل خساراتی که وارد کردهاند، بلکه به دلیل آنچه فاش میکنند، اهمیت دارند: اینکه سیستم انرژی جهانی چقدر شکننده باقی مانده است و جهان با چه سرعتی در زمان تهدید، به اصول اولیه خود باز میگردد.»
او یادآوری میکند، سالها بود که بازارها به گونهای رفتار میکردند که گویا انرژی «اهلی» شده است. اما اکنون آن توهم در حال محو شدن است. نفت دیگر فقط یک کالا نیست، بلکه بیش از پیش به یک سلاح و یک سیگنال تبدیل شده است؛ سلاحی که با دقت نشان میدهد قدرت واقعی هنوز در کجا نهفته است.
به باور این تحلیلگر، یک شوک جهانی نیازمند قطع کامل عرضه نیست، بلکه نیازمند «عدم قطعیت» است. بازارها عدم قطعیت را بسیار تهاجمیتر از کمیابی قیمتگذاری میکنند. در چنین شرایطی، قیمتها به تدریج بالا نمیروند، بلکه جهش میکنند و غالبا از اصول بنیادی بازار فراتر میروند، زیرا بازارها تلاش میکنند ریسک ژئوپلیتیک را به صورت لحظهای قیمتگذاری کنند.
کشورهای خلیج فارس: پایان ابهام
نویسنده تاکید میکند که کشورهای خلیج فارس این موضوع را به طور غریزی درک میکنند. سالها برخی از آنها بازی متوازن و ظریفی را پیش میبردند؛ از یک سو به امنیت حاصل از حمایت آمریکا تکیه داشتند و از سوی دیگر روابط عملگرایانهای را با ایران حفظ میکردند (حتی در میان اتهاماتی مبنی بر اینکه عناصری در داخل این کشورها، شبکههای نیابتی وابسته به ایران را تحمل یا به طور غیرمستقیم حمایت میکنند). اما این استراتژی در لحظهای که زیرساختها هدف قرار میگیرند، فرو میپاشد. کشورهایی که رفاهشان به جریان بدون وقفه انرژی وابسته است، عدم قطعیت طولانیمدت را تحمل نخواهند کرد. آنها به شکلی قاطع با تنها معماری امنیتی ثابت شده که قادر به تضمین ثبات است، همسو خواهند شد؛ و آن معماری، آمریکایی است.
ایران: محاسبات اشتباه تاریخی
آقای کنژویچ متعقد است که در مقابل، ایران تحت حکومت فعلی، ریسک یک محاسبات اشتباه تاریخی را به جان خریده است. استراتژی تهران مدتها بر «نامتقارن بودن» تکیه داشت؛ یعنی فشار بدون رویارویی کامل و اختلال بدون پاسخ قاطع. اما آستانهای وجود دارد که فراتر از آن، چنین استراتژیای به ضدِ خود تبدیل میشود. هدف قرار دادن زیرساختهایی که زیربنای جریان انرژی جهانی هستند، همان آستانه است. ملتها به ندرت به دلیل کمبود قدرت شکست میخورند؛ آنها بیشتر به این دلیل شکست میخورند که پیامدهای استفاده از قدرت را اشتباه برآورد میکنند. اگر ایران نه به عنوان یک چالشگر منطقهای، بلکه به عنوان یک «مختلکننده سیستمی» در جریان انرژی جهانی نگریسته شود، پاسخی که برمیانگیزد تدریجی نخواهد بود، بلکه ساختاری خواهد بود.
محور شرق و انزوای اروپا
به باور نویسنده، درباره همسویی جدید میان روسیه، چین، ایران و کره شمالی (محور مخالف غرب) مطالب زیادی نوشته شده است اما در واقعیت، این موضوع همیشه بیشتر یک «داستان» بوده تا حقیقت. چین به جریان پایدار انرژی از خلیج فارس وابسته است. روسیه از قیمتهای بالاتر سود میبرد اما به دنبال تعادل است و نه هرجومرج. کره شمالی هم فقط پیرو است و رهبری نمیکند. لذا وقتی مخاطرات واقعی میشوند، ایدئولوژی جای خود را به منافع میدهد و این منافع با هم تفاوت دارند.
از منظر آقای کنژویچ، اروپا نیز ممکن است قربانی بزرگ دیگری در این وضعیت باشد. درست در لحظهای که به «قدرت سخت»، امنیت انرژی و شفافیت استراتژیک نیاز است، اروپا خود را تا حد زیادی غایب از میدان میبیند. دهههاست که اروپا مدلی را بر اساس انرژی خارجی، امنیت برونسپاری شده و این باور ساخته است که نفوذ اقتصادی و هنجاری میتواند جایگزین قدرت ژئوپلیتیک شود. این مدل اکنون ضعفهای خود را نشان میدهد و یک شوک پایدار انرژی میتواند نقش ژئوپلیتیک اروپا را بیش از پیش کاهش دهد. بدون توانمندی نظامی متحد یا امنیت انرژی مستقل، اروپا به جای شکل دادن به رویدادها، صرفا به آنها واکنش نشان میدهد. اروپا بیصدا اما آشکارا از یک «بازیگر» به یک «عرصه» تبدیل شده است.
آمریکا: تضمینکننده نظم
در پسِ تمام تحولات، حقیقتی عمیقتر نهفته است. نویسنده یادآوری میکند که «نفت و دلار، نقدینگی جهان هستند.» چرا که نفت همچنان نقدینگی فیزیکی اقتصاد جهانی است و دلار همچنان سیستمی مالی است که آن را قیمتگذاری و تثبیت میکند. با وجود سالها بحث درباره گذار انرژی و ارزهای جایگزین، جنگ ایران نشان میدهند که چقدر اصول بنیادی کم تغییر کردهاند. سیستم هنوز بر پایه جریانهای انرژی با پشتوانه دلار میچرخد و برای «نقدینگی»، در نهایت جایگزینی وجود ندارد.
به اعتقاد او یک شباهت تاریخی نیز قابل تامل است. وقتی رونالد ریگان وارد کاخ سفید شد، اولویتهای استراتژیک محدودی (مانند بازسازی قدرت اقتصادی و مقابله با اتحاد جماهیر شوروی) را تعریف کرد، اما در باقی موارد، او فقط «واکنش» نشان میداد. همان شفافیت اجازه داد رویدادها به نفع او حرکت کنند. پویایی مشابهی امروز در حال وقوع است. دونالد ترامپ قصد نداشت از طریق بحران، یک بازآرایی جهانی را مهندسی کند، اما تاریخ نمیپرسد که آیا رهبران برای رویدادها برنامهریزی کردهاند یا خیر؛ تاریخ میپرسد که آیا آنها در موقعیتی بودند که از آن بهرهمند شوند؟
نویسنده معتقد است که اگر ایالات متحده قدرت اقتصادی، اهرم انرژی و اعتبار نظامی خود را حفظ کند، شوکهایی از این دست موقعیت آن را تضعیف نمیکنند، بلکه آن را تقویت میکنند. زیرا وقتی سیستم ناپایدار میشود، جهان به دنبال اجماع نیست، بلکه به دنبال نظم میگردد؛ و نظم نیازمند یک «تضمینکننده» است.
اینجاست که میراث یک رهبر تعریف میشود؛ نه در لحظات آرامش، بلکه در لحظاتی که سیستم شروع به شکستن میکند و عدم قطعیت گسترش مییابد. آقای ریگان این را درک کرده بود. او رویدادها را کنترل نمیکرد، اما محیطی را که رویدادها در آن رقم میخوردند، شکل میداد. ترامپ نیز ممکن است در موقعیت مشابهی قرار بگیرد. اگر روندهای فعلی ادامه یابد، این دوران نه به عنوان مجموعهای از بحرانهای منزوی، بلکه به عنوان لحظهای به یاد آورده میشود که «ابهام جهانی» فروپاشید و قدرت ایالات متحده نه از روی طراحی، بلکه از روی ضرورت دوباره خود را تثبیت کرد.
آقای کنژویچ خاطرنشان میکند که در ژئوپلیتیک، قدرت با این سنجیده نمیشود که چه کسی بلندتر فریاد میزند، بلکه با این سنجیده میشود که چه کسی «غیرقابل جایگزین» است. در جهانی که دوباره با انرژی، امنیت و نقدینگی تعریف شده، ایالات متحده همچنان غیرقابل جایگزین باقی مانده است.