در حالی که راهروهای آکادمیک و اتاقهای فکر اپوزیسیون کلاسیک، مملو از نقدهای تئوریک و هشدارهای ساختاری علیه «پهلویگرایی» است، طنین نام رضا پهلوی در خیابانهای ایران، فراتر از هر حزب، جریان و شخصیت سیاسی دیگری به گوش رسید.
این پارادوکس بزرگ صحنه سیاسی ایران است: در یک سو چهرههای باسابقه از چپهای تندرو و اصلاحطلبان تا ملی-مذهبیها و جمهوریخواهان ایستادهاند که رضا پهلوی را «میراثدار استبداد» گذشته میخوانند، و در سوی دیگر، طیفی از نسل طغیانگر زد در کنار گروهی از طبقه متوسط ایرانی، بیتوجه به این برچسبها، نام او را به مثابه تنها «کلید عبور» از انزوا، فقر و سرکوب آزادیهای فردی فریاد میزند.
پایان «ایدهآلیسم ۵۷» در کف خیابان
آنچه در کف خیابانهای ایران مشاهده شد، شبیه اعلام انقضای تاریخی گفتمانهایی است که سالهاست در چارچوبهای «آرمانخواهی ضدغربی»، «اصلاحطلبی بیفرجام»، «اسلامگرایی و لکنت در برابر آزادی و سکولاریسم»، «جمهوریخواهی خارجنشین»، «ملیگرایی ناسیونالیست» و «جنبشهای قومی و منطقهای» درجا میزنند.
برای گروهی از نسل زد و طبقه متوسط معترض، «غربگرایی»، «آزادیهای فردی» و «سکولاریسم بیلکنتِ» رضا پهلوی، بسیار جذابتر از نظریات پیچیده فعالان سیاسی کهنهکاری است که هنوز در پی حل معمای انحراف انقلاب ۵۷ از وعدههای اولیه خود در باب رفاه اقتصادی و تامین آزادیهای سیاسی و ارتقاء کرامت انسانی هستند.
تقابل «زندگی نرمال» با «تله فقر» چپگرایانه
مشکل اصلی این گروههای کلاسیک، درگیری در پارادوکسهای حلنشدنی است. آنها از یک طرف با استانداردهای زندگی مدرن همخوانی ندارند و از طرف دیگر، ریشههای فکریشان در «استکبارستیزی»، «اسرائیلستیزی» و «هویتگرایی بومی» یا «ایدهآلیسم ضد سرمایهداری» مانع از آن میشود که نسخهای شفابخش برای اقتصاد درهمشکسته ایران بپیچند. در جهانی که رفاه با پیوند به اقتصاد جهانی گره خورده، موضع منفی یا تردیدآمیز این گروهها نسبت به غرب و اسرائیل، آنها را در چشم نسل جدید و طیفی از طبقه متوسط به «جادهصافکنهای انزوا» تبدیل کرده است.
در این میان، اکثریت نسل زد که در فضای باز جهانی تنفس میکند، برخلاف نسلهای پیشین، نه به دنبال «آرمانهای بزرگ»، بلکه به دنبال «زندگی نرمال» است. برای این نسل، سیاست نه یک امر مقدس، بلکه یک «قرارداد برای رفاه و آزادی» است. به همین دلیل، آنها با صراحت از مفاهیم چپگرایانه که ثروت را ضد ارزش و مقاومت را ارزش میداند، عبور کردهاند. در نگاه گروهی از این نسل و طبقه متوسط ایرانی، پوپولیسم معیشتی چپها که سعی دارد با شعارهای حمایتی، خود را بازسازی کند، تنها یک «تله» برای استمرار فقر است.
لکنت اصلاحطلبان ملی-مذهبیها
در کنار زوال گفتمان چپ، جریانات اصلاحطلب و ملیمذهبی نیز با بحران «بلاموضوع شدن» روبرو هستند. اصلاحطلبان که روزگاری با وعده تغییر از درون، نبض طبقه متوسط را در دست داشتند، اکنون در بنبست تضاد منافع گرفتار شدهاند؛ آنها از یک سو میخواهند ساختار فعلی قدرت را با تغییر رهبر مذهبی حفظ کنند و از سوی نسل و اقشاری از مردم را نمایندگی کنند که از کل ساختار ایدئولوژیک مذهبی عبور کرده است. لکنت تاریخی آنها در مواجهه با مفاهیمی چون «سکولاریسم فراگیر» و اصرار بر حفظ پوستههای مذهبی در سیاست، باعث شده تا بخشی قابل توجهی از نسل زد و طبقه متوسط آنها را نه به عنوان «تسهیلگر تغییر»، بلکه به عنوان «سوپاپ اطمینان» و مانعی برای دگردیسی واقعی جمهوری اسلامی ببیند. برای ایرانیهایی که خواستار آزادیهای فردی به سبک جوامع غربی و تعامل با جهان هستند، «اصلاحات قطرهچکانی» و ملاحظات شرعی این جریان، فرسنگها با واقعیت زندگی در سال ۲۰۲۶ فاصله دارد.
از سوی دیگر، گروههای ملی-مذهبی که همواره کوشیدهاند پلی میان سنت و مدرنیته بنا کنند، امروز در میانه این پل ایستادهاند. نقد جدی گروهی از معترضان به این جریان، به «هراس نوستالژیک» آنها از غرب و حساسیتهایشان نسبت به پیوند با قدرتهای جهانی بهویژه آمریکا و اسرائیل برمیگردد. ملیمذهبیها که هنوز با عینک دهههای ۴۰ و ۵۰ به مفهوم «استقلال» مینگرند، متهماند که نه تنها هنوز الگوی شفافی از سکولاریسم مدنظرشان را ارائه نکردهاند بلکه در مقوله آزادیهای فردی هنوز دچار برخی محدودیتهای اسلامی هستند.
جمهوریخواهی انتزاعی در برابر تغییر محتوای زندگی
جریانهای جمهوریخواه خارجنشین نیز علیرغم ادعای سرنگونی، عملا در ارائه یک «نسخه عملیاتی» برای رفاه و آزادیهای روزمره نسل زد ناکام ماندهاند. واقعیت موجود نشان میدهد که این جریانات بهجای تدوین یک مانیفست اقتصادی-اجتماعی روشن، در تلهی «سیاست محض» و بحثهای بیپایان حول جغرافیای قدرت و ساختارهای حقوقیِ آینده گرفتار شدهاند. تکثر بیش از حد و نبود یک تشکیلات منسجم باعث شده تا این گروهها بهجای تمرکز بر «چگونگی لغو تحریمها» یا «مدل بازسازی طبقه متوسط»، انرژی خود را صرف مرزبندیهای ایدئولوژیک با یکدیگر کنند.
برای معترضی که درگیرِ بحران معیشت و خفقان اجتماعی است، «جمهوریخواهی انتزاعی» که فاقد برنامهای برای پیوند فوری ایران با بازارهای جهانی و تامین حقوق مدنی مدرن باشد، جذابیتی ندارد. در واقع، این جریانها بیشتر بر «تغییرِ فرم نظام» متمرکزند، در حالی که نسل جدید به دنبال «تغییرِ محتوای زندگی» است.
گسل هویت؛ از ناسیونالیسم صلب تا جنبشهای اقلیمی
افزون بر این، از سوی دیگر، ملیگرایان ناسیونالیست که بر مدار «هویت و غرور ملی» حرکت میکنند، اغلب در تله نوعی محافظهکاری فرهنگی گرفتار شدهاند که با روح سیال و آزادیخواه نسل جدید در تضاد است. ناسیونالیسم سنتی، با تأکید بر الگوهای صلب هویتی، گاه به همان اندازه در محدود کردن آزادیهای فردی و سبک زندگی مدرن پیش میرود که جریانهای مذهبی؛ این موضوع باعث شده تا نسل زد که هویتی «جهانی-ایرانی» دارد، میان خود و این قرائتهای ارتدوکس از ملیگرایی، فاصلهای عمیق حس کند.
در کنار آنها، جنبشهای قومی و منطقهای نیز، هرچند حامل مطالبات مشروع و تاریخی هستند، اما به دلیل ماهیت «گریز از مرکز» یا تمرکزِ صرف بر جغرافیایی خاص، نتوانستهاند مانیفستی فراگیر و ملی برای حل بحرانهای کلان طبقه متوسط ارائه دهند. این جریانات اغلب فاقد برنامهای جامع برای اقتصاد کلان و جایگاه بینالمللی ایران هستند؛ خلائی که باعث میشود مطالبات آنها در سطح محلی باقی بماند و نتواند به عنوان یک «جایگزین ملی» برای عبور از بنبست فعلی، اعتماد بدنه اصلی طبقه متوسط شهری را جلب کند.
یورونیوز فارسی را در اینستاگرام دنبال کنید
رضا پهلوی؛ انتخاب ابزاری برای عبور از پارادایم ۵۷
در چنین شرایطی، رضا پهلوی در ذهنیت بخش قابل توجهی از معترضان، تنها گزینهای است که تضاد میان «ایران» و «جهان» را حل میکند. او از سکولاریسمی سخن میگوید که با سبک زندگی نسل جدید همخوان است، از دیپلماسیای دفاع میکند که پیششرط آن لغو تحریمهاست و از رابطهای با جهان و حتی اسرائیل میگوید که نتیجهاش بازگشت سرمایه و ثبات به کشور و پایان ماجراجویی هستهای و موشکی جمهوری اسلامی بر مبنای ایدئولوژی غرب و اسرائیل ستیزی است.
در واقع، رضا پهلوی در سایه گرفتاری گروههای اپوزیسیون کلاسیک ایران در چنبره افکار متناقض و سنتی، به نماد پایان «پارادایم ۵۷» تبدیل شده است؛ پارادایمی که چپها، اصلاحطلبان و ملی-مذهبیها همگی به نوعی فرزندان آن بودند.
پیروزی ایده بر شخص
طیف قابل اعتنایی از نسل جدید و طبقه متوسط ایرانی به منتقد پرداخت هزینه ایدئولوژیهای ضد غربی و استقلالهای انزواطلبانه بدل شدهاند. در نتیجه اقبال آنها به رضا پهلوی، فراتر از شخص آقای پهلوی، طرفداری از ایده گروههای لیبرال سکولار حامی اوست که «رفاه، آزادی، سکولاریسم و تعامل با جهان» را حق مسلم هر ایرانی میداند؛ چارچوبی که ظاهرا هیچ گروه اپوزیسیونی یا نخواسته آن را برای آینده ایران تضمین کند و یا نتوانسته باور واقعی خود را به این چارچوب به معترضان بقبولاند.
البته این که نام آقای پهلوی بیش از هر فرد و گروه اپوزیسیون دیگری در خیابانهای تهران فریاد زده میشود، الزاما به معنای اجماع بیقید و شرط همگانی در مورد رهبری او یا فقدان چالش در مورد دیدگاهها و برنامههای او نیست، بلکه بیش از همه میتواند محصول فروپاشی گفتمانهای رقیب باشد. همچنین، بخشی از اقبال اجتماعی به رضا پهلوی را میتوان نه صرفا محصول سیاست روز، بلکه بازتاب نوعی «نوستالژی توسعه» نسبت به دوران حکومت محمدرضا شاه در سالهای پیش از انقلاب ۵۷ دانست.
اما اقبال به رضا پهلوی که میتوان آن رای منفی به وضعیت موجود نیز تلقی کرد، الزاما نمیتواند به معنای گشوده شدن ناگهانی دروازههای «دوران طلایی» بلافاصله پس از گذار احتمالی از جمهوری اسلامی باشد. واقعیت عریان آن است که استقرار دموکراسی در ایران با موانع ساختاری و ریشهداری روبروست؛ از فرهنگ سیاسی استبدادزده که قرنها بازتولید شده تا فقدان احزاب استخواندار، نبود رسانههای کاملا آزاد و تجربه ناچیز جامعه در تمرین دموکراسی کثرتگرا.
از این رو، نمیتوان انتظار داشت که حتی در صورت گذار از جمهوری اسلامی، مسیری هموار و بیتنش آغاز شود. اما برای گروهی از معترضان داخل ایران و نسل زدی که رضا پهلوی را به عنوان رهبر دوران انتقال ترجیح میدهند، تحمل ریسکهای دوران گذار از تن دادن به ادامه وضع موجود که معنایی جز تکرار چرخه فقر روز افزون و تیره و تار شدن مداوم آینده پیدا نکرده، راحتتر خواهد بود. البته دستهای از سیاستورزان کلاسیک همچنان در تلاشند تا با پررنگکردن خطراتی همچون جنگ داخلی و تجزیه کشور و نیز روی کار آمدن دیکتاتوری دیگر، هراسی به دل آنها بیندازند تا سرنوشت اعتراضات به نتیجه جدال امید و هراس گره بخورد.