نگاه کاسبکارانه ترامپ به تغییر رژیم ایران و درخواست احتمالی واشنگتن برای امتیازات اقتصادی پس از تسلط بر این کشور، ممکن است با توجه به آنچه از «امتیازات» استعماری در حافظه تاریخی ایرانیان شکل گرفته، مداخله ایالات متحده را با نتیجهای غیر قابل پیشبینی و کاملا مغایر با خواستههای کاخ سفید روبرو کند.
وبسایت تحلیلی ۱۹۴۵ که به مسائل مرتبط با امنیت ملی آمریکا به ویژه از منظر نظامی میپردازد در مقالهای به قلم دکتر مایکل روبین، عضو سابق پنتاگون و پژوهشگر ارشد مؤسسه امریکن انترپرایز که شرح کامل آن در این گزارش آمده، نتایج غیرقابل پیشبینی رویکرد دولت دونالد ترامپ در تحمیل هزینهای سنگین به ایران باهدف تغییر رژیم در این کشور را مورد بررسی قرار داده است.
نویسنده در ابتدای مقاله خود این فرضیه را مطرح میکند که خوی معاملهگرانه و کاسبکارانه ترامپ شاید او را وسوسه کند تا با تغییر رژیم ایران نیز همچون اوکراین یا ونزوئلا رفتار کند؛ به این معنا که کمکش تنها در ازای دریافت مابهازای اقتصادی باشد.»
به اعتقاد مایکل روبین، چنین رویکردی در داخل ایران از نظر سیاسی مهلک خواهد بود. او معتقد است که حافظه جمعی ایرانیان بر اساس «امتیازات» قرن نوزدهمی شکل گرفته است؛ دورانی که قدرتهای خارجی انحصاراتی همچون راهآهن، بانکداری، تنباکو، شیلات و شاخصتر از همه، نفت را از ایران استخراج کردند.
ترامپ نباید ایرانیان را مجبور کند هزینه تغییر رژیم خود را بپردازند
دونالد ترامپ، رئیسجمهوری آمریکا سیاست خارجی را نوعی معامله میبیند. او بیپرده میگوید که وقتی ایالات متحده اقدامی انجام میدهد، باید از آن سود ببرد.
ترامپ در ابتدا حمایت از اوکراین را به معاملهای مشروط کرد که در آن اوکراین را ملزم میکرد بدهی خود به ایالات متحده را از طریق واگذاری امتیازِ استخراج بیش از ۵۰۰ میلیارد دلار مواد معدنی و فلزات، از جمله عناصر خاکی کمیاب، بازپرداخت کند.
به همین ترتیب، بدهبستان او با دلسی رودریگز، رئیس جمهوری جدید ونزوئلا و برادرانش شامل پذیرش برکناری نیکلاس مادورو در ازای اولویت در فروش و توسعه نفت ونزوئلا بود.
اگر ترامپ در مورد تغییر رژیم در جمهوری اسلامی جدی باشد، ممکن است انتظار مزیت تجاری مشابهی داشته باشد.
اگرچه او ممکن است از درآمدهای کشور برای کمک به مخالفان استفاده کند، به نحوی که به عنوان مثال قبل از تغییر رژیم، بر پایانه نفتی خارک برای تأمین مالی اپوزیسیون، صندوقهای درمانی و صندوقهای اعتصاب مسلط شود، اما نباید خواستار هیچگونه انحصار یا تحمیل قراردادهای تجاری بر ایرانِ پس از جمهوری اسلامی باشد.
ایران و یک درس تاریخی
ترامپ ممکن است اهمیت چندانی به تاریخ ندهد، اما تاریخ دریچهای را فراهم میکند که از طریق آن تجربیات سایر کشورها و ملتها، تفسیر و رویکرد آنها به رویدادهای جهانی را شکل میدهد.
ایران در قرن نوزدهم، از لحاظ نظری از استعمار اجتناب ورزید اما در واقعیت چنین نبود. امپراتوریهای روسیه و بریتانیا مرزهای ایران را تکهتکه جدا کردند و در قرارداد ۱۹۰۷ انگلیس و روسیه، رسماً ایران را به مناطق تحت نفوذ خود درآوردند.
با این حال، در ذهنیت ملی ایرانیان، تحمیل «امتیازات» یکی از بزرگترین گلایههای آن دوران بود. ناصرالدین شاه در سالهای ۱۸۷۳، ۱۸۷۸ و ۱۸۸۹ از اروپا بازدید کرد.
این سفرهای چندماهه نه تنها با توجه به سبک زندگی او، ولخرجیها و تعداد زیاد درباریانش گرانقیمت بود، بلکه تمایل شاه به کپیبرداری از فناوریهایی که دیده بود، از چراغهای برق خیابانی گرفته تا راهآهن، منجر به خریدهای دیوانهواری شد که ایران را تا آستانه ورشکستگی پیش برد.
ناصرالدین شاه خود را «قبله عالم» میپنداشت و قرار نبود دست رد به سینهاش زده شود. او پادشاهی مطلق بود که دولت را ملک شخصی خود میدید تا آن را توسعه دهد یا هر طور که صلاح میداند بفروشد.
او برای جمعآوری پول جهت پروژهها و خریدهایش، بریتانیاییها، آلمانیها و روسها را بهرهمند از مجموعه امتیازاتی به شکل انحصارات اقتصادی کرد که به قدرتهای خارجی در ازای پول نقدی که او به سرعت خرج میکرد، اعطا میشد.
ناصرالدین شاه برای مثال، در سال ۱۸۷۲ به بارون جولیوس دو رویتر، یک تبعه بریتانیایی آلمانیتبار که با خبرگزاریاش شهرت دارد، حق انحصاری ساخت راهآهن، خطوط تلگراف، آسیابها و کارخانهها، استخراج تمامی معادن بهجز طلا و نقره، و همچنین انحصار ۶۰ ساله بانکداری را اعطا کرد.
شرایط این قرارداد چنان ظالمانه و یکطرفه بود که فشار افکار عمومی جرقه اعتراضات گستردهای را زد و شاه را مجبور به لغو امتیاز کرد. نقطه عطف ماجرا زمانی بود که حتی بریتانیا نیز اذعان کرد که «امتیاز رویتر» چنان استثمارگرانه است که قابل دفاع نیست. رویتر سپس به عنوان دلجویی، امتیاز دوم و محدودتری دریافت کرد که به او کنترل «بانک شاهنشاهی ایران» را میداد.
در سال ۱۸۹۰، شاه دوباره دست به کار شد و انحصار ۵۰ ساله تنباکو را به یک افسر بریتانیایی اعطا کرد؛ اقدامی که عملاً کشاورزان ایرانی را مجبور میکرد محصولات خود را بدون توجه به هزینههایشان، با قیمت تعیینشده به بریتانیاییها بفروشند.
هیاهوی بزرگی پس از این انحصار شکل گرفت؛ بازار تهران تعطیل شد و اعتراضات به سراسر کشور گسترش یافت.
روحانیت برای اولین بار در خط مقدم تحریکات سیاسی قرار گرفت و در نهایت شاه را وادار به عقبنشینی کرد. در همین حال، روسها نیز انحصار شیلات دریای خزر را به دست آوردند.
شاید معروفترین امتیاز، خرید تمامی حقوق نفت ایران توسط ویلیام ناکس دارسی در سال ۱۹۰۱ بود. ماجرای ملی شدن شرکت نفت ایران و انگلیس توسط نخستوزیر محمد مصدق که بعدها به بریتیش پترولیوم تبدیل شد، جرقه ناآرامیهای اوایل دهه ۱۹۵۰ را زد.
زخم باز ایرانیان
نکته اصلی اینجاست: امتیازات و درخواست انحصارات، همچنان مانند زخمی باز و نقطهای حساس در جامعه ایران باقی ماندهاند.
هرکسی که چنین مطالباتی داشته باشد، چه رسد به اینکه بخواهد آنها را تحمیل کند، نهتنها قلب و ذهن ۹۵ درصد از مردم ایران را در یک لحظه از دست خواهد داد، بلکه به هر رهبر یا چهره ایرانی که پس از سقوط علی خامنهای، رهبر جمهوری اسلامی ظهور کند نیز مشروعیتزدایی خواهد بخشید.
نویسنده در پایان مقاله خود را اینگونه به انتها میرساند: در واقع، در حالی که ایرانیان جان خود را برای ایستادگی در برابر خامنهای به خطر میاندازند و فداکاری میکنند، بهترین راه برای بازگرداندن و احیای روحانیون این است که اجازه دهیم ترامپ خودِ واقعیاش باشد و با ایران مانند اوکراین یا ونزوئلای دیگری رفتار کند.