Newsletter خبرنامه Events مناسبت ها پادکست ها ویدیو Africanews
Loader
ما را پیدا کنید
آگهی

شطرنج آمریکا در عصر مهار چین؛ حل مساله ایران اولویت چندم واشنگتن است؟

دونالد ترامپ، رئیس جمهور ایالات متحده
دونالد ترامپ، رئیس جمهور ایالات متحده Copyright  AP Photo
Copyright AP Photo
نگارش از Alain Chandelier
تاریخ انتشار
همرسانی نظرها
همرسانی Close Button

چرا ایالات متحده گاهی در برابر ایران سخت‌گیر و گاهی به شکلی غیرمنتظره‌ای صبور به نظر می‌رسد؟ این بلاتکلیفی ظاهری، نتیجه ضعف دیپلماتیک است یا این که بخشی از یک مهندسی دقیق برای مدیریت استراتژی کلان این کشور؟

تحلیل روند سیاست خارجی ایالات متحده در سال‌های اخیر نشان می‌دهد که تمرکز واشنگتن دیگر صرفا بر حل بنیادین یا فوری بحران‌های منطقه‌ای نیست، بلکه مدیریت اصطکاک با هدف مهار چین به عنوان چالش قرن و اولویت استراتژیک در دستور کار واشنگتن قرار گرفته است.

شواهد مستند، از اسناد راهبرد امنیت ملی (NSS) در دو دولت متوالی (دونالد ترامپ و جو بایدن) گرفته تا تخصیص بودجه‌های کلان پنتاگون، همگی بر یک گزاره واحد توافق دارند: چین تنها رقیبی است که اراده و توانایی تغییر بنیادینِ نظم بین‌المللی را دارد.

این اولویت در عمل نیز کاملا مشهود است. سرمایه‌گذاری‌های قابل توجه در زنجیره ارزش نیمه‌هادی، هوش مصنوعی و همچنین حضور نظامی مستمر در دریای جنوبی چین، همگی نشان می‌دهند که تمرکز استراتژیک آمریکا بر مقابله با چین است. افزون بر این، جنگ تجاری و تعرفه‌ای آمریکا علیه چین، با هدف محدود کردن رشد اقتصادی و تکنولوژیک پکن، نمونه‌ای آشکار از استفاده واشنگتن از ابزارهای اقتصادی برای مهار رقابت هژمونیک است.

همچنین، گفتمان سیاسی و دیپلماتیک ایالات متحده نشان می‌دهد که حتی بازتعریف پیمان‌ها و تصمیمات کلان، از توزیع نیروها در اقیانوس آرام گرفته تا تقویت اتحادهای منطقه‌ای، عمدتا با نگاه به چین توجیه می‌شود.

با پذیرش این فرض، نتیجه‌ای روشن به دست می‌آید: تمام اولویت‌های دیگر آمریکا، اعم از ایران، اوکراین، ونزوئلا، تایوان یا پیمان ابراهیم، در واقع تابعی از توانایی آن‌ها در تاثیرگذاری بر تمرکز واشنگتن بر چین هستند. به عبارت دیگر، این اولویت‌ها در خدمت هدف بزرگ‌تر یعنی «حفظ برتری هژمونیک در برابر چین» سنجیده و مدیریت می‌شوند.

با این حال، متغیر اختلال‌گرِ سیاست داخلی همواره می‌تواند بر این استراتژی کلان سایه بیندازد. نفوذ سنتی لابی‌ها در واشنگتن، پیوندهای امنیتی دیرینه با متحدانی نظیر اسرائیل و حساسیت افکار عمومی به بحران‌های انسانی، مانع از آن می‌شود که آمریکا بتواند به‌صورت جراحی‌شده و کامل از مناطقی همچون خاورمیانه خارج شود. در واقع، واشنگتن بین اجبار استراتژیک برای مهار چین و فشار سیاسی برای مداخله در خاورمیانه، در وضعیتی پارادوکسیکال گرفتار است.

رتبه‌بندی اولویت‌های آمریکا

برای فهم این که چرا برخی بحران‌ها در جهان برای آمریکا اهمیت بیشتری دارند و برخی کمتر، نیاز به طراحی مدلی بود که بتواند ارزش هر پرونده پیش‌ روی ایالات متحده را بر اساس میزان انحراف منابع آمریکا از هدف اصلی یعنی مهار چین، تعیین و رتبه‌بندی کند.

برای رتبه‌بندی این اولویت‌ها، مدل طراحی شده بر سه معیار کلیدی تکیه دارد: این بحران چقدر توان و توجه آمریکا را از جبهه شرق آسیا می‌رباید؟ کنترل و مدیریت این بحران چقدر هزینه مالی، سیاسی و نظامی برای آمریکا دارد؟ طرف مقابل، مانند ایران، چقدر می‌تواند آمریکا را مجبور به واکنش کند؟

با ترکیب این سه عامل مشخص می‌شود که کدام بحران‌ها واقعا برای آمریکا مهم هستند و کدام‌ها صرفا زمینه‌ساز اصطکاک کنترل‌شده‌اند.

رتبه‌بندی استراتژیک: از تایوان تا گرینلند

با تکیه بر مدل پویای مدیریت اصطکاکِ استراتژیک می‌توان تا حدودی روشن کرد که آمریکا چگونه اولویت‌های خود را در مواجهه با بحران‌ها و پرونده‌های جهانی تعیین می‌کند. این رتبه‌بندی بر اساس اهمیت ذاتی هر بحران نیست، بلکه تابعی از میزان تاثیر هر بحران بر تمرکز آمریکا بر مهار چین است.

در این مدل از یک فرمول کارآمد استفاده شده که توانایی طرف مقابل در وادار کردن آمریکا به واکنش را در میزان منابع و توجهی که بحران از تمرکز آمریکا بر شرق آسیا منحرف می‌کند، ضرب کرده و سپس بر هزینه‌ای که آمریکا برای مهار بحران می‌پردازد تقسیم کرده تا شاخص اولویت استراتژیک برای هر پرونده به دست آید. البته شاخص اولویت استراتژیکِ حاصل از این فرمول بیشتر یک چارچوب تحلیلی است تا محاسبه عددی دقیق. رتبه‌بندی نسبی اهمیت بحران‌ها برای آمریکا بر پایه این شاخص بدین ترتیب است:

۱. اولویت‌های حیاتی: حیات هژمونیک

در صدر فهرست، تایوان و امنیت دریای جنوبی چین قرار دارند. تایوان در واقع قلب تپنده «زنجیره اول جزایر» است؛ خطی استراتژیک که از ژاپن تا فیلپین کشیده شده و مانع از دستیابی آزادانه نیروی دریایی چین به آب‌های عمیق اقیانوس آرام می‌شود.

هرگونه عقب‌نشینی در این جبهه به معنای تضعیف اعتبار ائتلاف‌های نظامی آمریکا مانند پیمان امنیتی سه‌جانبه استرالیا–بریتانیا–آمریکا (AUKUS) و چهارگانه امنیتی شامل آمریکا، ژاپن، هند و استرالیا (QUAD) و از دست رفتن برتری تکنولوژیک و هژمونیک واشنگتن خواهد بود.

جایگاه گرینلند نیز در این لایه استراتژیک، به دلیل دسترسی به منابع کمیاب و کنترل مسیرهای دریایی قطب شمال (که پکن آن را راه ابریشم قطبی می‌نامد) اهمیت یافته است. این مناطق، به معنای واقعی کلمه، هسته حیاتی مقابله با چین و روسیه هستند و آمریکا نمی‌تواند بدون تحمل هزینه سنگین، از آن‌ها عقب‌نشینی کند.

۲. اولویت‌های ابزاری: مدیریت توازن

در این سطح، پرونده‌هایی قرار دارند که برای آمریکا ابزاری برای حفظ تمرکز بر چین هستند، نه اهداف نهایی. به عنوان مثال، اوکراین، با درگیر کردن روسیه در یک جنگ فرسایشی، متحد اصلی چین را زمین‌گیر می‌کند، البته با صرف هزینه ولی بدون آنکه واشنگتن مستقیما نیروهایش را وارد میدان جنگ کند.

پیمان ابراهیم و دیگر ائتلاف‌های منطقه‌ای، تلاش می‌کنند امنیت خاورمیانه را به متحدان محلی آمریکا بسپارند تا منابع ایالات متحده آزاد شوند و تمرکز بر شرق آسیا حفظ شود.

۳. اولویت‌های اصطکاکی: مدیریت بحران

در پایین هرم، پرونده‌هایی مانند ایران و ونزوئلا قرار دارند، اما اهمیت آن‌ها بالاتر از پرونده‌هایی مانند غزه است. دلیل این رتبه بالاتر دو جنبه است. نخست، ایران و ونزوئلا ذخایر نفت و گاز قابل توجهی دارند و امکان دسترسی چین به این منابع، حتی در شرایط تحریم آمریکا، یک عامل اقتصادی-استراتژیک حیاتی است. دوم این که این دو کشور، بازارهای بالقوه بزرگی برای صادرات و سرمایه‌گذاری چین فراهم می‌کنند و در نتیجه می‌توانند منابع و تمرکز آمریکا بر شرق آسیا را به صورت غیرمستقیم منحرف کنند.

افزون بر این، اهمیت ایران در این مدل از پدیده هم‌افزایی محور شرق نیز ناشی می‌شود. پکن به‌خوبی دریافته که با تقویت بازیگران اصطکاکی نظیر ایران، می‌تواند آمریکا را در تله‌های فرسایشی خاورمیانه گرفتار کند. در این نگاه، ایران دیگر یک پرونده ایزوله نیست، بلکه بخشی از پازل بزرگ رقابت با چین است که وظیفه آن مصرف توان استراتژیک آمریکا برای باز شدن فضا در اقیانوس آرام است. با این اوصاف، ایران هرچند هنوز زیر سقف بحران‌های حیاتی و ابزاری قرار می‌گیرد، اما ماهیت پیوندی آن با قدرت پکن، جایگاهی استراتژیک به آن بخشیده است.

در مقابل، پرونده غزه به خودی خود یک بحران سیاسی-انسانی منطقه‌ای است که توانایی آن در انحراف منابع آمریکا یا ایجاد فشار اقتصادی برای چین محدود است. اما از آنجا که می‌تواند از طریق متغیر اسرائیل، تمرکز استراتژیک آمریکا را به چالش بکشد، پتانسیل تبدیل شدن به یک سرریز استراتژیک را دارد.

بنابراین، در مدل مورد بررسی، ایران و ونزوئلا فعلا شاخص اولویت بالاتری نسبت به غزه دارند، هرچند هنوز زیر سقف بحران‌های حیاتی و ابزاری قرار می‌گیرند.

البته اسرائیل از مجرای اقدام نظامی مستقل می‌تواند نقش شتاب‌دهنده اصطکاک را ایفا کند و از طریق لابی‌گری در واشنگتن نیز قادر است که تعریف تهدید ایران را از یک اصطکاک منطقه‌ای به یک خطر موجودیتی برای نظم غرب ارتقا دهد.

سناریوهای محتمل و نقاط گریز

مدل طراحی شده با ترکیب سه متغیر کلیدی توان اجبار به تصمیم‌گیری، اثر انحرافی و هزینه مهار، سناریوهای محتمل را بر اساس میزان اصطکاک هر بحران با تمرکز آمریکا بر مهار چین برآورد کرده و در عین حال، نقاطی را مشخص کرده که در آن‌ها فشار یا واکنش طرف مقابل، می‌تواند رفتار آمریکا را به شکل ناگهانی تغییر دهد.

این مدل بر پایه تمرکز بر پرونده ایران، سه سناریوی محتمل‌تر را بر اساس اولویت شناسایی کرده است:

۱. سناریوی انجماد پویا

آمریکا تلاش می‌کند بحران‌های خاورمیانه، از جمله ایران، را در وضعیت «نه جنگ و نه صلح» نگه دارد. تحریم‌ها، دیپلماسی محدود و فشار اقتصادی به گونه‌ای اعمال می‌شود که ایران و دیگر بحران‌ها زیر آستانه درد باقی بمانند. این سیاست اجازه می‌دهد سطح بالایی از توان آمریکا برای مقابله با چین متمرکز شود. ایران در این سناریو «اصطکاک کنترل‌شده» ایجاد می‌کند و امتیازهای محدود اقتصادی و سیاسی دریافت می‌کند، اما از ورود آمریکا به اقدامات سخت یا نظامی جلوگیری می‌کند.

شواهد میدانی نشان می‌دهد که ایران و ایالات متحده همچنان تلاش می‌کنند که از این سناریو خارج نشوند.

۲. سناریوی بازآرایی سخت

اگر ایران از آستانه دردِ مدل عبور کند و مثلا دست به پیشرفت هسته‌ای سریع، بستن تنگه هرمز یا تشدید تنش‌های منطقه‌ای بزند یا عامل دیگری همچون اسرائیل، نقش شتاب‌دهنده را ایفا کند، این احتمال وجود دارد که آمریکا ناگزیر شود علی‌رغم میل استراتژیک خود، منابع نظامی و اقتصادی بیشتری را از شرق آسیا به خاورمیانه اعزام کند. این همان نقطه گریز است که تمرکز آمریکا را بر چین کاهش می‌دهد.

نتیجه، باز شدن نسبی فضای فشار برای چین و کسب یک پیروزی نسبی اقتصادی و استراتژیک برای پکن است. چرا که با وجود تبعات اولیه گرانی انرژی برای چین، پکن همچون دوران درگیری آمریکا در افغانستان و عراق می‌تواند برای رسیدن به نقطه بی‌بازگشت نظامی در برابر آمریکا وقت بخرد و در عین حال تورم تازه‌ای را به اقتصاد آمریکا و اروپا تحمیل کند و همزمان با جلب شدن دوباره تمرکز آنها به خاورمیانه، فشار اقتصادی نیز بر آنها افزایش می‌یابد و مسیر برای بلعیدن تایوان توسط پکن هموار می‌شود.

۳. سناریوی تفکیک سیستمی

در این سناریو، آمریکا موفق می‌شود زنجیره‌های تامین جهانی و بازارهای انرژی را بدون نیاز به چین بازسازی کند. در این حالت، موفقیت آمریکا در بازآرایی زنجیره‌های تأمین، به معنای انتقال تدریجی مراکز تولید از چین به جغرافیای متحد (مانند هند، ویتنام و مکزیک) و جایگزینی سوخت‌های فسیلی با تکنولوژی‌های نوین انرژی است. این چرخش ساختاری، عملا خاورمیانه را از یک شاهراه حیاتی به یک حیاط‌خلوت دورافتاده تبدیل می‌کند؛ چراکه با کاهش وابستگی اقتصاد جهانی به مسیرهای سنتی انرژی و بنادر تحت نفوذ چین، ابزارهای فشار بازیگران منطقه‌ای (مانند تهدید به انسداد تنگه هرمز) کارکرد استراتژیک خود را از دست می‌دهند.

در چنین وضعیتی، پرونده‌هایی نظیر ایران یا تنش‌های منطقه از یک مساله امنیت ملی به مساله‌ای با اولویت دست چندم تقلیل می‌یابند؛ چراکه دیگر توانایی فلج کردن زنجیره ارزش جهانی و آسیب زدن به هسته مرکزی منافع آمریکا را نخواهند داشت.

با این حال، نباید تصور کرد که استقلال انرژی آمریکا به معنای پایان اهمیت ژئوپلیتیک خلیج فارس است. خاورمیانه کماکان تنظیم‌کننده نبض تورم جهانی باقی خواهد ماند. از آنجا که قیمت انرژی در بازارهای جهانی تعیین می‌شود، هرگونه بی‌ثباتی در تنگه هرمز، با وجود بی‌نیازی مستقیم آمریکا به نفت منطقه، از طریق شوک قیمت و افزایش نرخ تورم، مستقیما ثبات سیاسی در داخل ایالات متحده و اروپا را تهدید می‌کند. لذا خاورمیانه از یک منبع تامین به یک متغیر امنیتی-اقتصادی تغییر ماهیت داده است.

البته باید توجه داشت که رخداد سناریوی سوم، فرآیندی آنی نیست؛ سرعت گذار به انرژی‌های نو و بازآرایی فیزیکی کارخانه‌ها همواره با کُندی‌های فنی و اقتصادی روبروست که ممکن است عقب‌تر از شتاب بحران‌های سیاسی حرکت کند. با این حال، استراتژی آمریکا بر این منطق استوار است که با تغییر جهت سرمایه‌گذاری‌ها و کاهش تدریجی اما پیوسته وزن استراتژیک نفت، آسیب‌پذیری خود را به نقطه‌ای برساند که بحران‌های منطقه‌ای دیگر نتوانند مانند دهه‌های گذشته، کل اقتصاد ملی آمریکا را به گروگان بگیرند.

یورونیوز فارسی را در اینستاگرام دنبال کنید

گذار از حل مساله به مدیریت اصطکاک

در چشم‌انداز استراتژیک امروز، ایالات متحده دیگر مانند گذشته به دنبال حل نهایی بحران‌ها نیست. پارادایم جدید، مدیریت اصطکاک و کنترل هزینه‌ها است.

در این چارچوب، پرونده‌هایی مانند ایران، ونزوئلا یا غزه، دیگر هدف نهایی آمریکا نیستند؛ آن‌ها ابزارهایی برای سنجش و مدیریت اصطکاک محسوب می‌شوند. هر بحرانی که بتواند آمریکا را مجبور کند ناوهای هواپیمابر خود را از دریای چین به خلیج فارس منتقل کند، به معنی کاهش تمرکز استراتژیک واشنگتن و ایجاد پنجره فرصت برای پکن است.

نتایج مدل طراحی شده نشان می‌دهد که موفقیت واقعی آمریکا در این بازی، حفظ ثبات نسبی بحران‌ها زیر آستانه درد است؛ یعنی اجازه دادن به تب بدون اینکه منجر به بروز تشنج شود، و به دست گرفتن کنترل مسیر بحران‌ها به گونه‌ای که منابع حیاتی در رقابت با چین هدر نروند.

ایران و ونزوئلا در این هرم، اگرچه بازیگر فعال و هزینه‌زا هستند ولی ابزارهای فرعی بازی بزرگ‌تر آمریکا علیه چین محسوب می‌شوند و نه اهداف نهایی واشنگتن.

در نهایت، موفقیت واشنگتن، نه در گرو خروج از یک منطقه و ورود به منطقه‌ای دیگر، بلکه در گرو مدیریت همزمان این جبهه‌های پیوسته است؛ جایی که یک اشتباه محاسباتی در دریای سرخ می‌تواند استراتژی مهار در دریای چین را به بن‌بست بکشاند.

رفتن به میانبرهای دسترسی
همرسانی نظرها

مطالب مرتبط

پایان جمهوری اسلامی کلاسیک در مواجهه با جنگ یا مذاکره؛ چرا سوپاپ‌های اطمینان ناگهان «کودتاچی» شدند؟

شبح «فرود سخت»؛ چرا وعده‌های کمک ترامپ به معترضان پشت دروازه‌های تهران مانده است؟

اعتراضات بی‌طبقه‌شدگانِ فاقد آینده در ایران: چرا سازش میان حکومت و معترضان دشوار شده است؟