Newsletter خبرنامه Events مناسبت ها پادکست ها ویدیو Africanews
Loader
ما را پیدا کنید
آگهی

آیا مداخله نظامی آمریکا در ایران به جنگ داخلی لیبی‌وار و تجزیه منجر شود؟

معمر قذافی و علی خامنه‌ای
معمر قذافی و علی خامنه‌ای Copyright  AP Photo
Copyright AP Photo
نگارش از Alain Chandelier
تاریخ انتشار
همرسانی نظرها
همرسانی Close Button

تصاویر این روزهای ایران، در نگاه اول هر چند دلهره‌آور است ولی برای تحلیلگران آشناست: جامعه ملتهب، فریادهای اعتراض، سایه سنگین فقر بر سفره‌ها و صدای مداوم طبل جنگ در رسانه‌های بین‌المللی. برای بسیاری، این صحنه‌ها تکرار نعل‌به‌نعل روزهای پیش از سقوط حکومت معمر قذافی در لیبی است.

ایران امروز، در میانه‌ یک «طوفان سنگین» ایستاده است. از یک سو، بزرگترین اعتراضات دهه‌های اخیر بدنه اجتماعی را تکان داده و از سوی دیگر، بحران اقتصادی چنان عمیق شده که کمر طبقه متوسط را شکسته است. در میان این شکاف‌های عمیق، تهدیدهای نظامی و سایه سنگین تحریم، سوالی را در ذهن هر ایرانی ایجاد کرده است: «آیا قرار است لیبی دیگری شویم؟»

شایعات فروپاشی سریع حکومت و هشدارهای مربوط به مداخله نظامی آمریکا، فضا را چنان مه‌آلود کرده که تشخیص واقعیت از هراس، دشوار شده است.

در این گزارش تلاش شده تا با «آنالیز تاب‌آوری ساختار سیاسی» (Political Resilience Analysis) روشن شود که چرا ایران به‌مثابه یک «دولت مستقر و نهادمند»، با لیبی «پیشادولت و قبیله‌محور» تفاوت دارد. این تحلیل از زاویه‌ بیوپولیتیک کلان‌شهرها تا انجماد نخبگان، فرضیه رخداد جنگ داخلی و تجزیه ایران را در صورت وقوع حمله خارجی را آزمون می‌کند.

برای رسیدن به پاسخ، ایران از چهار فیلتر یا لایه‌ تحلیلی عبور داده می‌شود:

۱. لایه‌ ظرفیت نهادی (Institutional Capacity): سنجش میزان نفوذ بوروکراسی و انحصار خشونت در پهنه‌ سرزمینی (بر اساس مدل‌های Rotberg و Goldstone)

۲. لایه‌ انسجام نخبگان (Elite Cohesion): تحلیل هزینه-فایده‌ انشقاق یا وفاداری در بدنه قدرت تحت فشار (بر اساس نظریات Theda Skocpol و Slater)

۳. لایه‌ پویایی شروع جنگ داخلی (Civil War Onset): بررسی متغیرهای جغرافیایی، منابع مالی اعتراضات و شکاف‌های قومی-قبیله‌ای (مدل کلاسیک Fearon & Laitin)

۴. لایه‌ تاب‌آوری زیست‌سیاسی (Biopolitical Resilience): سنجش میزان وابستگی متقابل «زیست کلان‌شهری» به «بقای دولت مرکزی»؛ نقطه‌ای که تفاوت اصلی میان جوامع مدرن شهری و جوامع سنتی قبیله‌ای مشخص می‌شود.

در هر مرحله، وضعیت ایران با «مدل استاندارد فروپاشی لیبی ۲۰۱۱» مقایسه می‌شود تا مشخص شود متغیرها در ایران در جهت «فروپاشی» عمل می‌کنند یا «تصلب و انقباض.»

در این تحلیل، به جای تمرکز بر «رویدادها» (Events) مثل یک تجمع خاص، بر «ساختارها» (Structures) تمرکز شده است چرا که رویدادها نوسان دارند، اما ساختارها هستند که تعیین می‌کنند یک تکانه (مثل حمله نظامی یا اعتراض) منجر به فروپاشی کل سیستم می‌شود یا خیر.

لایه اول: بوروکراسی؛ ساختمان اسکلت‌فلزی در برابر خیمه‌ صحرایی

تصور کنید در لیبی سال ۲۰۱۱، وقتی اولین جرقه‌های اعتراض در بنغازی زبانه کشید، چه اتفاقی افتاد؟ دولت قذافی در واقع یک «خیمه‌ باشکوه» بود که تمام طناب‌هایش به یک ستون مرکزی وصل می‌شد: شخص معمر قذافی. آقای قذافی در طول چهل سال حاکمیت، نهادها را آگاهانه ضعیف و حاشیه‌ای نگه داشته بود تا هیچ رقیبی پتانسیل قد علم کردن نداشته باشد. در آنجا نه خبری از یک بوروکراسی اداری ریشه‌دار بود و نه یک ارتش حرفه‌ای که فراتر از وفاداری‌های قبیله‌ای معنا پیدا کند. به محض اینکه ستون مرکزی (شخص رهبر) زیر ضربات ناتو و شورش‌های داخلی لرزید، خیمه مچاله شد. سربازان به قبایل خود بازگشتند و «دولت» ظرف چند هفته، به یک خاطره در دل بیابان بدل شد. لیبی فروپاشید، چون بیرون از اتاق شخص قذافی، اصلا چیزی به نام «دولت» وجود خارجی نداشت.

اما در ایران، ما با پدیده‌ کاملا متفاوتی روبرو هستیم که از آن به عنوان «دولت اسکلت‌فلزی» یاد می‌‌شود.

ایران امروز، وارث لایه‌های بوروکراتیکی است که از دل دهه‌ها بحران، جنگ و تغییرات ساختاری جان سالم به در برده‌اند. در اینجا دولت فقط یک «شخص» یا یک «هسته‌ سخت قدرت» نیست؛ دولت همان کارمند اداره‌ ثبت احوال در یک روستای دورافتاده، همان شبکه‌ پیچیده‌ توزیع برق و گاز که از خزر تا خلیج‌ فارس را به هم دوخته، و همان سیستم یکپارچه‌ بانکی و خدماتی است که با هزاران رشته، زیست روزمره‌ میلیون‌ها شهروند را به بقای خود گره زده است.

طبق مدل‌های کلاسیک «ظرفیت دولت» (State Capacity)، وقتی بوروکراسی در «آشپزخانه‌ شهروندان» حضور دارد، یعنی دولت دارای «قدرت زیرساختی» است. کارت سوخت، یارانه‌ها، شماره ملی و شبکه‌های آموزشی، مانند سیم‌کشی‌های داخلی یک ساختمان اسکلت‌فلزی، در تمام دیوارهای جامعه فرو رفته‌اند. این اسکلت ممکن است زیر ضربات پتک بحران‌های اقتصادی یا اعتراضات وسیع، نمای بیرونی و مشروعیت خود را از دست بدهد، اما فرو نمی‌ریزد؛ زیرا انحلال این ماشین عظیم، به معنای توقف آنی جریان زندگی برای تمام ذینفعان (از کارمندان تا حقوق‌بگیران نظامی) است.

در این لایه، حتی «انحصار خشونت» نیز از مدل قبیله‌ای فاصله گرفته و «نهادینه» شده است. در لیبی، نیروهای نظامی ترکیبی از قبایل وفادار و مزدوران بودند که با اولین تغییر در موازنه قوا، جبهه عوض کردند. اما در ایران، نهادهای نظامی (سپاه و ارتش) مانند ستون‌های اصلی سازه، بخشی از بتن‌ریزی قدرت هستند. آن‌ها نه برای یک «رئیس قبیله»، بلکه برای حفظ ساختاری می‌جنگند که ثروت، جایگاه اجتماعی و بقای فیزیکی‌شان به شکل ارگانیک با آن پیوند خورده است.

بنابراین، طبق یافته‌های رابرت روتبرگ (Rotberg) و جک گلدستون (Goldstone)، ایران به احتمال زیاد برخلاف لیبی که با یک تکانه‌ خارجی به سرعت به وضعیت «پیشادولت» (خلاء قدرت و جنگ قبایل) بازگشت، در دسته‌ «دولت‌های تحت فشار» (Stressed States) باقی می‌ماند. این یعنی حتی در اوج تلاطم، اسکلت نهادی اجازه نمی‌دهد کشور به ورطه‌ «فروپاشی موزاییکی» سقوط کند. آنچه محتمل است، نه ناپدید شدن دولت، بلکه «انقباض سخت» آن است؛ سازه‌ای که شاید آسیب‌دیده و نامحبوب باشد، اما همچنان تنها مرجع برقرارکننده‌ نظم و خدمات در پهنه‌ سرزمینی باقی می‌ماند.

با این حال، باید به خاطر داشت که حتی اسکلت‌فلزی نیز از خطر «خستگی فلز» (Metal Fatigue) در امان نیست؛ این پایداری تا زمانی پابرجاست که سیستم قدرت مالی برای بازتولید خود و پرداخت هزینه‌های جاری این بوروکراسی عظیم را داشته باشد. در واقع، نقطه شکست این لایه زمانی است که بحران منابع مانع از گردش خون در رگ‌های اداری و نظامی شود.

البته فروپاشی انحصار خشونت لزوما فقط مالی یا ایدئولوژیک نیست، بلکه می‌تواند «ارتباطی» (Communicational) باشد. تجربه‌های معاصر نشان می‌دهد حتی در شرایطی که منابع مالی و تسلیحاتی هنوز به‌طور نسبی برقرار است، اختلال شدید در زنجیره ارتباطات، روایت رسمی و فرماندهی می‌تواند به فرسایش «اطاعت موثر» منجر شود. در چنین وضعیتی، نیروها لزوما از نظام جدا نمی‌شوند، اما اجرای دستورات به‌صورت حداقلی، تدافعی و پراکنده درمی‌آید؛ وضعیتی که انحصار خشونت را نه به‌طور ناگهانی، بلکه به‌شکل تدریجی و نامرئی تضعیف می‌کند.

لایه دوم: منطق سرد بقا؛ وقتی انشقاق مترادف با خودکشی است

اگر لایه اول درباره «ماشین دولت» بود، لایه دوم درباره «رانندگان» این ماشین است. در علوم سیاسی، پایداری یک سیستم تنها به قدرت نهادهایش بستگی ندارد، بلکه به «انسجام نخبگان» (Elite Cohesion) وابسته است. تفاوت ایران و لیبی در این لایه، در پاسخ به یک سوال ساده نهفته است: «هزینه‌ جدا شدن از حکومت چقدر است؟»

در لیبی سال ۲۰۱۱، ما شاهد یک ریزش بهمنی بودیم. سفرا، وزرا و فرماندهان نظامی یکی پس از دیگری راهشان را از معمر قذافی جدا کردند. چرا؟ چون در ساختار «پاتریمونیال» (شخص‌محور) آقای قذافی، نخبگان صرفا کارگزاران یک فرد بودند. آن‌ها می‌دانستند که اگر زودتر از کشتی در حال غرق شدن بپرند، می‌توانند با انقلابیون یا قدرت‌های خارجی معامله کنند و جایگاه خود را در «لیبی جدید» بخواهند. برای نخبگان لیبی، انشقاق یک «فرصت برای بقا» بود.

اما در ایران، طبق نظریات تد اسکاکپل (Theda Skocpol) و دن اسلیتر (Slater)، ما به احتمال زیاد با پدیده‌ای روبرو هستیم که می‌توان آن را «انجماد نخبگان» نامید. نخبگان سیاسی و نظامی در ایران، برخلاف لیبی، قطعاتی جداگانه به نظر نمی‌رسند که بتوانند به راحتی جای خود را در پازل دیگری پیدا کنند؛ بسیاری از آن‌ها در یک پیوند ارگانیک و نهادی با کل سیستم ذوب شده‌اند. در اینجا، انشقاق نه‌تنها یک فرصت نیست، بلکه به مثابه‌ «خودکشی» تلقی می‌شود.

تحت فشارهای شدید، چه اعتراضات داخلی و چه تهدید نظامی خارجی، نخبگان ایران به جای فاصله گرفتن از مرکز، به سمت آن منقبض می‌شوند. چرا که آن‌ها به خوبی درک کرده‌اند که سرنوشت‌شان به بقای کل سازه گره خورده است. در تحلیل‌های امنیتی، این وضعیت را «هم‌سرنوشتی اجباری» می‌نامند. حمله خارجی در این لایه، به جای آنکه باعث ریزش شود، می‌تواند مانند یک «کاتالیزور انجماد» عمل می‌کند؛ رقابت‌های درونی میان نخبگان به‌طور موقت به تعلیق درمی‌آید تا «هسته‌ی سخت قدرت» در برابر تهدید موجودیتی، یکپارچه بماند.

بنابراین، برخلاف مدل لیبی که در آن «مداخله خارجی» باعث شد نخبگان به سرعت قذافی را تنها بگذارند، در ایران هرگونه فشار بیرونی، می‌تواند هزینه خروج را برای نخبگان به شدت بالا می‌برد. آن‌ها می‌دانند که در صورت فروپاشی سیستم، هیچ «چترِ ایمنی» برای آن‌ها وجود نخواهد داشت. این منطق سرد بقا باعث می‌شود که حتی در اوج نارضایتی‌های اجتماعی، فرماندهی و کنترل سیستم (Command and Control) یکپارچه باقی بماند و از وقوع آن «خلاء قدرتی» که پیش‌شرط جنگ داخلی است، جلوگیری کند.

البته این انسجام در راس، به معنای همگنی کامل در بدنه نیست. نسل جدید نیروهای امنیتی و انتظامی، برخلاف فرماندهان ارشد، از دل همان جامعه‌ای برمی‌خیزند که زیر فشار اقتصادی، فرهنگی و اخلاقی قرار دارد. این شکاف نسلی و تجربی، الزاما به شورش یا انشقاق منجر نمی‌شود، اما می‌تواند خود را در قالب «فرسایش انضباط نرم» نشان دهد: کاهش ابتکار عمل، اجرای حداقلی دستورات، و افزایش رفتارهای تدافعی به‌جای تهاجمی. این وضعیت نه فروپاشی است و نه وفاداری کامل، بلکه یک منطقه خاکستری است که در صورت تداوم فشار، می‌تواند ظرفیت عملیاتی سیستم را به‌تدریج تحلیل ببرد.

در عصر مدرن، تکنولوژی این معادله را پیچیده‌تر کرده است. شبکه‌های اجتماعی با ایجاد «قبیله‌های مجازی»، انحصار روایت را از دولت گرفته و با ابزارهایی چون افشاگری استراتژیک، سعی در فرسایش «اعتماد درونی نخبگان» دارند؛ متغیری که در مدل‌های کلاسیک وجود نداشت و حالا می‌تواند لایه‌ انسجام را از درون دچار تَرَک‌های پیش‌بینی‌ناپذیر کند.

لایه سوم: تله‌ زیست‌سیاسی؛ چرا کلان‌شهر ایرانی نمی‌تواند جنگ داخلی را تاب بیاورد؟

اگر لایه‌های قبلی درباره «قدرت» بود، لایه سوم درباره «زیستن» است. در اینجاست که مدل فروپاشی لیبی با واقعیت مدرن ایران برخورد می‌کند. برای درک این لایه، باید از سیاست به سراغ «بیوپولیتیک» (زیست‌سیاست) بروند؛ یعنی رابطه‌ میان بقای بیولوژیک شهروند و خدماتی که دولت ارائه می‌دهد.

در لیبی سال ۲۰۱۱، جامعه همچنان ریشه‌های عمیقی در ساختار «قبیله‌ای» و «غیرمتمرکز» داشت. شهرهایی مثل بنغازی یا مصراته، واحدهایی نسبتا خودکفا بودند که می‌توانستند بدون نیاز حیاتی به طرابلس (مرکز)، ماه‌ها دوام بیاوردند. در آنجا، وقتی اسلحه به دست شهروند افتاد، قبیله و پیوندهای محلی نقش «دولت جایگزین» را بازی کردند و آب، نان و امنیت را تامین کردند. در واقع، جامعه‌ لیبی «پیشادولت» بود؛ یعنی زندگی مردم پیش از معمر قذافی وجود داشت و پس از او هم (هرچند با سختی) ادامه می‌یافت.

اما در ایران، ما با پدیده‌ «کلان‌شهرهای وابسته» روبرو هستیم. تهران، مشهد، اصفهان یا تبریز، شهرهایی میلیونی هستند که به معنای واقعی کلمه، «مصرف‌کننده‌ محض» خدمات دولتی‌اند. زیست یک شهروند در تهران، از لحظه‌ای که شیر آب را باز می‌کند تا لحظه‌ای که چراغ اتاقش را روشن می‌کند، به هزاران رشته‌ نامرئی به «دولت مرکزی» گره خورده است.

در ایران، پدیده‌ای به نام «تله‌ زیست‌سیاسی» عمل می‌کند. طبقه متوسط شهری، هرچقدر هم که ناراضی یا معترض باشد، «ریسک‌گریز» است؛ زیرا می‌داند که هزینه بر هم خوردن نظم، برای او نه فقط یک تغییر سیاسی، بلکه می‌تواند به معنای «فروپاشی آنی کیفیت زندگی» باشد.

البته، ظهور نسل جدید (Gen Z) یک پارادوکس رفتاری ایجاد کرده است. این لایه اجتماعی برخلاف طبقه متوسط سنتی، وابستگی معیشتی و بوروکراتیک کمتری به دولت دارد و به دلیل زیست در فضای جهانی، ریسک‌پذیری بالاتری از خود نشان می‌دهد؛ موضوعی که سیستم را ناچار به ابداع روش‌های جدیدی برای مهار این «انرژی گریز از مرکز» کرده است.

یورونیوز فارسی را در ایکس دنبال کنید

اما در کلان‌شهرهایی که نان، بنزین، برق و اینترنت آن از طریق یک سیستم متمرکز دولتی تامین می‌شود، «جنگ داخلی» یا «شورش مسلحانه‌ بلندمدت» به معنای قحطی و فلج شدن کامل در عرض چند هفته است.

به همین دلیل، برخلاف لیبی که شهروندانش می‌توانستند از شهر به قبیله و از قبیله به بیابان پناه ببرند، شهروند ایرانی کمتر راهی و جایی برای «پناه گرفتن» دارد. اکثر شهروندان ایرانی در ساختار بوروکراتیک شهر محصور است. این وابستگی متقابل باعث می‌شود که اعتراضات شهری در ایران، با وجود وسعت و تکرار، به سمت «نظامی شدن» (Syrianization) نرود. در واقع، طبقه متوسط شهری در ایران، خودش به یک «ترمزِ طبیعی» در برابر جنگ داخلی تبدیل می‌شود زیرا فروپاشی مرکزیت برای او به معنای بازگشت به عصر حجر است، نه لزوما رسیدن به آزادی.

بنابراین، طبق این لایه از مدل طراحی شده، حمله نظامی یا فشارهای شدید، به جای آنکه مردم را به سمت تشکیل «گروه‌های مسلح شورشی» (مدل لیبی) سوق دهد، به احتمال زیاد آن‌ها را به سمت «استراتژی بقا» و «حفظ حداقل‌های نظم» می‌برد. در ایران، شهرها بستر تغییرات سیاسی هستند، اما بعید است که بتواند بستر جنگ داخلی شوند؛ چرا که کلان‌شهر ایرانی بیش از آن به «دولت» وابسته است که بتواند نابودی آن را تاب بیاورد. البته این گزاره تا زمانی صادق است که زیرساخت‌های حیاتی به‌طور گسترده و پایدار هدف قرار نگیرند.

در واقع، بزرگترین دشمن این ساختار نه لزوما مداخله خارجی یا اعتراضات، بلکه «ناکارآمدی خودش» است و چرا که حتی در بدترین سناریوها، مسیر ایران نه به سمت جنگ داخلی چندپاره، بلکه می‌تواند به سمتی دیگر، بسیار متفاوت و پیچیده‌تر، برود.

بشار اسد و معمر قذافی
بشار اسد و معمر قذافی AP Photo

اما باید به خاطر داشت که این «تله‌ زیست‌سیاسی» تنها با تصمیمات سیاسی کار نمی‌کند؛ در اینجا طبیعت هم یک بازیگر تعیین‌کننده است. فرسایش منابع حیاتی، به‌ویژه بحران آب و تنش‌های اقلیمی، می‌تواند به مثابه یک شتاب‌دهنده‌ ویرانگر عمل کند. اگر ناكارآمدی بوروکراتیک با ورشکستگی اکولوژیک گره بخورد، آستانه‌ تحمل کلان‌شهرها نه از طریق صندوق‌های رای یا خیابان، بلکه از طریق تشنگی و نابودی زیست‌پذیری سرزمینی شکسته خواهد شد؛ وضعیتی که در آن حتی صلب‌ترین دولت‌ها هم ابزاری برای مهارِ خشم ناشی از «بی‌آبی» نخواهند داشت.

لایه چهارم: پارادوکس مداخله؛ چرا فشار خارجی «چسب زخم» سیستم می‌شود؟

در لایه چهارم، ما با متغیر «مداخله خارجی و پیامدها» روبرو هستیم. در مدل لیبی، حمله هوایی ناتو و مداخله خارجی مانند یک «اهرم» عمل کرد که شکاف‌های موجود را باز کرد و به سقوط شتاب داد. اما در ایران، طبق یافته‌های استاتیس کالیواس و پاتریک ریگان (Kalyvas و Regan)، مداخله خارجی در اکثر موارد با سد مستحکمی به نام «ناسیونالیسم تدافعی» برخورد کرده است.

در لیبی، مداخله خارجی به «نیروهای مسلح جایگزین» (شورشیان بنغازی) بال و پر داد. اما در جغرافیای سیاسی ایران، هیچ بازیگر مسلح رقیبی وجود ندارد که بتواند به محض حمله خارجی، جایگزین ارتش یا سپاه شود. لذا حمله نظامی به ایران، به جای آنکه باعث «تجزیه» شود، می‌تواند پدیده‌ای را فعال می‌کند که در علوم سیاسی به آن «گرد آمدن دور پرچم» می‌گویند.

در کنار این تهدید نظامی مستقیم از سوی قدرت‌های بزرگ، نباید از استراتژی «فرسایش از مجمع‌الجزایر شکاف‌ها» توسط رقبای منطقه‌ای غافل شد. بازیگران منطقه‌ای، برخلاف آمریکا که عمدتا بر شوک‌های بزرگ متمرکز است، بر فعال‌سازی تسلیحاتیِ شکاف‌های قومی و مذهبی سرمایه‌گذاری می‌کنند. هدف این استراتژی، تبدیل کردن ایران نه به یک «لیبی» (فروپاشی مرکز)، بلکه به یک «موزاییک ناامن» است. با این حال، همان‌طور که تاریخ نشان داده، این فشارها اغلب به عنوان یک «تهدید وجودی علیه تمامیت ایران» تفسیر شده و به‌طور متناقضی با تحریک عصب‌های ناسیونالیستی، لایه‌ دفاعی سیستم را در برابر این نفوذهای پیرامونی ضخیم‌تر می‌کند.

واقعیت این است که در ایران، برخلاف لیبی، حتی طیف بسیار گسترده‌ای از ناراضی‌ترین لایه‌های اجتماعی نیز نسبت به «تجزیه سرزمینی» و «هرج‌ومرج ناشی از مداخله» هراسی تاریخی دارند. در نتیجه، مداخله خارجی در ایران، به جای آنکه نخبگان را به فرار تشویق کند، به احتمال زیاد آن‌ها را در یک «بن‌بست بقا» قرار می‌دهد: آن‌ها می‌فهمند که در صورت سقوط سیستم توسط یک قدرت خارجی، هیچ راه برگشتی برای هیچ‌کس وجود نخواهد داشت. اینجاست که مداخله، به جای آنکه «کاتالیزورِ فروپاشی» باشد، به «کاتالیزور انجماد» تبدیل می‌شود؛ یعنی تمام شکاف‌های لایه‌های قبلی به‌طور موقت جوش می‌خورند تا هسته‌ سخت قدرت در برابرِ تهدید موجودیتی محافظت شود.

بنابراین، برخلاف سناریوی لیبی که در آن حمله خارجی «نقطه پایان» بود، در ایران حمله نظامی احتمالا «نقطه آغازِ» یک اقتدارگرایی منقبض‌شده و بسیار سخت خواهد بود. لذا پیش‌بینی می‌‌شود که فشار خارجی نه تنها منجر به جنگ داخلی نشود، بلکه با حذف گزینه‌های میانی، جامعه را بین دو گزینه‌ «نظم سخت موجود» یا «هرج‌ومرج مطلق» مخیر می‌کند؛ و در چنین دوگانه‌ای، ساختار بوروکراتیک و نظامی ایران به احتمال زیاد به سمت حفظ مرکزیت میل خواهد کرد.

بنابراین، فشار خارجی اگر منجر به سقوط آنی نشود، لزوما به ثبات هم نمی‌انجامد، بلکه سیستم را به سمت یک «خودبسندگی تدافعی» و انزوای بیشتر سوق می‌دهد.

معمر قذافی در شهر سرت لیبی توسط جنگجویان لیبیایی محاصره و دستگیر شد
معمر قذافی در شهر سرت لیبی توسط جنگجویان لیبیایی محاصره و دستگیر شد Anonymous/AP2011

نتیجه‌گیری نهایی

ایران به دلیل بوروکراسی ریشه‌دار، هم‌سرنوشتی نخبگان، وابستگی زیستی کلان‌شهرها و ناسیونالیسم تدافعی در برابر مداخله خارجی، ساختاری «بیش از حد توسعه‌یافته» دارد که بخواهد به سبک قبایل لیبی فرو بپاشد.

پس سناریوی محتمل چیست؟ اگر قرار بر تغییر حکومت یا بحران ناشی از حمله نظامی باشد، مسیر ایران لزوما نه از جاده‌ «فروپاشی و جنگ داخلی»، بلکه می‌تواند از مسیر «فرسایش تدریجی» (Atrophy) یا «تصلب امنیتی» (Hardening) بگذرد. در نتیجه، ایران ممکن است ضعیف شود، فقیر شود و یا با بحران‌های عمیق کارآمدی روبرو باشد؛ اما «ناپدید» نمی‌شود.

با این حال، یک نقطه استثنایی وجود دارد که می‌تواند وزن تمام متغیرهای این مدل را به‌طور هم‌زمان جابه‌جا کند: لحظه انتقال قدرت در راس هرم. در ادبیات علوم سیاسی، جانشینی نه یک رویداد عادی، بلکه یک «نقطه گسست بحرانی» (Critical Juncture) است؛ لحظه‌ای که انسجام نخبگان، انحصار خشونت و روایت مشروعیت، هم‌زمان در معرض بازتعریف قرار می‌گیرند.

ساختارهایی که در شرایط عادی منقبض و مقاوم‌اند، در این لحظه می‌توانند دچار لرزش شوند. بنابراین، اگر قرار باشد سناریوی بی‌ثباتی ساختاری در ایران فعال شود، محتمل‌ترین بستر آن نه در اوج اعتراضات یا حتی حمله خارجی، بلکه در هم‌زمانی فشارهای بیرونی با یک انتقال قدرت مبهم و پرهزینه خواهد بود.

در نهایت، باید متغیر «زمان و جانشینی» را به عنوان بزرگترین «نقطه بحرانی» (Critical Juncture) در نظر گرفت. اسکلت‌فلزی قدرت در لحظات انتقال یا خلاء در رأس هرم مدیریتی، بیشترین میزان لرزش را تجربه می‌کند؛ جایی که انسجام نخبگان و پایداری بوروکراتیک در سخت‌ترین آزمون تاریخی خود قرار می‌گیرند.

رفتن به میانبرهای دسترسی
همرسانی نظرها

مطالب مرتبط

شبح «فرود سخت»؛ چرا وعده‌های کمک ترامپ به معترضان پشت دروازه‌های تهران مانده است؟

پیش‌بینی ۱۰ سال پس از روی کار آمدن حکومتی دموکراتیک؛ سرنوشت اقتصاد ایران، نرخ دلار و تورم چه می‌شود؟

اعتراضات بی‌طبقه‌شدگانِ فاقد آینده در ایران: چرا سازش میان حکومت و معترضان دشوار شده است؟